در بند 209 اوین: زنان به نشانه اعتراض سرود خواندند

1
1145

تا قانون خانواده برابر: زنان در بند 209 اوین روایتی است تاریخی از سرکوب تظاهرات مسالمت آمیز زنان در روز بیست و دوم خرداد 1385. سرکوب هرچند که به زعم ماموران امنیتی توانسته بود نفس فعالان زنان را در قفس کند اما بعدها خود به شکل گیری کمپین یک میلیون امضا کمک بسیاری کرد.

فراخوان تظاهرات به امضای جمعی از فعالان حقوق زنان رسیده و در سایت زنستان منتشر می شود. با وجود پیش بینی سرکوب شدید و حتی احضار های گسترده قبل از روز حادثه، تظاهرات با تجمع اولین گروه در پارکی در میدان هفت تیر آغاز می شود و درپی شکل گیری اولین تجمع های زنان و مردان ضرب و شتم تجمع کنندگان از سوی نیروهای انتظامی و لباس شخصی شروع شده و گسترش می یابد.

فعالان حقوق زنان فراخوان تظاهرات را با محوریت «تغییر قوانین تبعیض آمیز» که پیشتر با عنوان تغییر در قوانین تبعیض آمیز علیه زنان مورد نقد و بررسی قرار گرفته بود، منتشر می کنند. نوشین احمدی خراسانی در کتاب «بهار جنبش زنان»می نویسد: «شکل گیری کمپین یک میلیون امضا باز می گردد به تجمع 22خرداد سال 1385. همان تجمعی که زن حق خواه و مسالمت جوی ایرانی در آن با پرداخت هزینه گفتمان تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان را از میان کشمکش های مجلسیان و از لایه های تو بر توی مطالبات جنبش زنان به فریادی یکپارچه و عمومی تبدیل کرد و در ادامه اش با شکل دادن به کمپین یک میلیون امضا آن را تعمیق و تداوم بخشید»[1]

من خبرنگارم؛ خبرنگار مصونیت دارد

دو روایت نویسنده کتاب «زنان در بند 209 اوین» به سال هایی باز می گردند که برای همه مان دورند و دست نایافتنی. آنچه بر نویسنده و زنان همبند او در بند 209 زندان اوین می گذرد نزدیک به هفت سال پیش اتفاق افتاده است. مزیت تاریخی روائی کتاب نیز آن جا جلوه می کند که دست نایافتنی ها حداقل در طول خواندن کتاب یافتنی می شوند.

اولین روایت با اولین تظاهرات زنان در خرداد 85 آغاز می شود. ژیلا بنی یعقوب(نویسنده کتاب) به همراه همسر(بهمن احمدی اموئی) و خواهر خود(ترانه بنی یعقوب)، برای تهیه گزارش از تظاهرات مسالمت آمیز زنان به میدان هفت تیر می رود. پیش بینی همسر ژیلا درست از آب در می آید؛ او قبل از رسیدن به میدان هفت تیر به ژیلا می گوید:«احساس می کنم این بار با همه تجربه هایی که در ده سال گذشته در این زمینه داشتی فرق می کند و سرکوب از همیشه شدیدتر خواهد بود. به خصوص که حکومت روی جنبش زنان خیلی حساس شده. انگار که پاشنه آشیل خود را همین جنبش می داند.» به گفته نویسنده نزدیک به هفتاد نفر در آن روز بازداشت شده و هیچ تظاهراتی شکل نمی گیرد. بازداشت شدگان بعد از گذراندن یک شب در بازداشتگاه وزرا به زندان اوین منتقل می شوند.

بار نخستی است که ژیلا سرزده بند امنیتی اوین را به همراهی دیگر فعالین حقوق زنان تجربه می کند و به واسطه شنیده ها و خوانده هایش می تواند به درستی از پس تمام آنچه دور از انتظار است برآید. او خوب می داند که دانستن حقوق متهم حین بازداشت چقدر می تواند راهگشا باشد و بارها در کتاب و از زبان دیگر زندانیان سیاسی به مواردی هرچند ساده اما مهم از آن اشاره می کند. او همواره می کوشد ذره ای از حقوق خود کوتاه نیامده و حتی در این راه موانع حسی و عاطفی محتمل را بازگو می کند. ژیلا در بخشی از روایت اول به اتهامی که بازجوی اش به او تحمیل کرده اشاره می کند و می افزاید: «بازجو از من سوال کرد که چرا در تظاهرات غیر قانونی شرکت کردم و من در جواب گفتم اولا که غیر قانونی نبوده است. طبق اصل 27قانون اساسی برگزاری هرگونه تجمع مسالمت آمیز آزاد است. ثانیا من به عنوان خبرنگار این مصونیت را دارم که حتی در یک تظاهرات غیر قانونی برای تهیه خبر حضور داشته باشم»

بازداشت شدگان هر کدام به طور جداگانه در ساعات مختلف شبانه روز برای بازجوئی احضار می شوند. ژیلا بنی یعقوب با ذکر دقیق جزئیات از روند بازجوئی ها ضمن محکوم کردن بازجویی ها در نیمه شب و خارج از ساعت کاری و حفظ امانت در روایت آنچه بر دیگر بازداشت شدگان گذشته، شرایط را به گونه ای تصویر می کند که خواننده هر لحظه خود را در موقعیت همسان قرار داده و در ذهن خویش درپی راهی برای بهتر کردن اوضاع و احوال است. به نظر می رسد ژیلا با بیان دقیق آنچه در بازجوئی پشت سر گذاشته،سعی دارد خواننده را در تجربیاتش سهیم کند و به او بفهماند که برای ماموران امنیتی در بندی مانند 209 اوین تبعیت از قانون تا حدودی دور از انتظار خواهد بود.

نکته شایان توجه در هر دو روایت، ثبت بی غرض رویدادهاست. نویسنده در مقام زندانی می توانسته با سیاه نمایی تصویری از زندان به خواننده القا کند که نسبتی با واقعیت نداشته اما تا حد امکان از آن خودداری کرده است. رفتار انسانی برخی زنان زندانبان و یا حتی رعایت قانون توسط برخی کارشناسان یا بازجوهای امنیتی از نظر او دور نمانده است. البته او با هوشیاری بسیار، رعایتِ جزئیِ قانون از سوی بعضی بازجوها و کارشناسان را در مواردی بازی از پیش تعیین شده ای می داند که قرار است با شروع آن متهم ناخواسته به خواسته های بسیاری تن دهد.

بازجو کارشناس نیست/ بازجوئی شب مجاز نیست

روایت دوم با دستگیری سی وسه نفر از فعالان جنبش زنان در مقابل دادگاه انقلاب در روز 13 اسفند ماه سال 85 آغاز می شود. ژیلا در ابتدای دومین داستان کتاب می نویسد: «تجمع کنندگان برای اظهار همبستگی با پنج نفر از دوستان شان که به خاطر فعالیت های برابری خواهانه محاکمه می شدند به مقابل دادگاه انقلاب رفتند.»

زندان این بار حال و هوای دیگری دارد. ژیلا در داستان دوم راوی خاطراتی است که سخت می شود باورشان کرد. استقامتی که با سرود و فریاد همراه است. زنگ خطر اتحاد از آغازین ساعات دستگیری به صدا در می آید . اولین حرکت دست جمعی فریاد برای برقراری تماس تلفنی با خانواده هاست. ماموران این بار کوتاه می آیند و اجازه تماس به همه داده می شود.

زنگ خطر دوم با اوج گرفتن شعار « بازجو کارشناس نیست/ بازجوئی شب مجاز نیست» به صدا در می آید. ژیلا بعد از دوبار ملاقات با بازجوی خود حاضر نمی شود مشخصاتش را با چشم بند بر روی کاغذ بنویسد و با او مشاجره می کند. صدایش را دیگر زندانیان می شنوند و او را به خاطر زیرپا نگذاشتن حقوقش تشویق می کنند. تشویق ها با خواندن سرود های مختلف ساعاتی به طول می انجامد. بعد از مدتی سکوت مشخص می شود که برای نرسیدن صدای سرود به گوش دیگر زندانیان موسیقی با صدای بلندی در حال پخش است. همخوانی اینبار جوابش سکوت نیست. زنان به سوئیت هایی خارج از بند 209 منتقل می شوندکه امکان انتقال صدا در آن بسیار پایین است. ژیلا و برخی دیگر از زندانیان به انفرادی فرستاده می شوند.

اما انگار بازی تا سه بار تکرار نشود تمام نخواهد شد. فریاد و سرودخوانی دوباره صدایش از سوئیت های دور از بند شنیده می شود و اینبار نیز جواب استقامت عقب نشینی است. همان روز و بعد از فریادهای بسیار، اکثر زندانیان آزاد می شوند.

نوشتن هرآنچه بود و هرآنچه شد، مخاطب را در درک شرایط آن روزهای دور یاری می رساند. تلاش نویسنده برای بیان جزئیات بدون اغراق تلاشی است شایسته تقدیر چراکه باید دانست و به یاد داشت اگر روزی فریادی به نشانه اعتراض بلند شد، بی جواب نمی ماند. ژیلا در پایان روایت اول به ایستادگی عالیه اقدام دوست اشاره می کند و می گوید که حتی حاضر نشده برای آزادی خود قرار کفالت را بپذیرد اما همزمان با دیگر زندانیان آزاد شده است:« عالیه می گفت که من خودم یک انسان مستقل هستم و خودم ضمانت می دهم که هر دادگاهی مرا احضار کرد فورا در آن حاضر شوم. اما حاضر نیستم کس دیگری ضمانت من را بکند،این توهین به من است»

می توان به جرات گفت کتاب روایتی زنانه دارد. زبان ژیلا برای بیان عشق، ترس، شکست، فریب، دروغ و استقامت زبان زن زندانی است، زبان زن زندانبان است،زبان مادر زندانی است,، زبان زنی است که نمی داند چرا تا بعد از ساعت ده اگر به خانه نرسد با ضرب شوهرش کشته خواهد شد!

از طرفی صداقت نویسنده آنجا محک می خورد که رکود و عقب نشینی خود را با غبطه به استقامت و ایستادگی دیگر زندانیان مقایسه می کند. شرح خاطرات به گونه ایست که خواننده را به سمت اندیشیدن «چه کنم ها» سوق می دهد. مخاطب در اثر مواجه با نمونه های مختلفی از شکست و استقامت به فکر واداشته می شود و همین مواجه نقطه عزیمت اوست برای راهیابی به جهان چه کنم های زندانی.

خواننده برای ژیلا پرنده ای است که گوشه گوشه بند لانه می کند و نظاره گر حادثه هاست. پرنده از قضا بال پروازی دارد به وسعت زندگی. اصلا کتاب نوشته شده برای پرواز هرچه زیباتر پرنده. نویسنده در مقدمه کتاب ضرورت ثبت وقایع را نیاز امروز زنان و مردانی می داند که رویای پرواز در سر می پرورانند.

اگر پرنده کتاب، مهمان خاطرات سالهای دور است و دراز، ژیلا دیگر بار برای گذران دوران محکومیتش بندهای 209 را تجربه می کند. شاید این بار هم روایتی دیگر باشد از روزهای امید در واپسین دمان نا امیدی…

 



[1]بهار جنبش زنان روایتی از اشک ها و لبخندها, نوشین احمدی خراسانی, ص204