فرودست سازی ساختاری، توانمندسازی جنبشی

0
173

تا قانون خانواده برابر: چند وقتی است که به شنیدن خبرهای ناخوشایند در زمینه مسائل زنان عادت کرده ایم. از اخبار و گزارشات موردی که بگذریم، تدوین و تصویب طرح ها و برنامه هایی در حوزه های مربوط به زنان حاکی از عقب گردهایی جدی است. طرح ها و برنامه هایی که به صورتی نظام مند، موانعی جدی در مسیر پیشرفت زنان ایرانی ایجاد کرده است. موانعی که می تواند به تدریج باعث افول جایگاه زنان در جامعه شود. حقوق اولیه ای همچون «حق دسترسی به خدمات آموزشی» و «حق دسترسی به خدمات بهداشتی» که در نتیجه مبارزات و تلاش های زنان در طول سالیان به دست آمده بود، امروزه با تهدیداتی جدی رو به رو است.

دشوار کردن دسترسی زنان به خدمات و امکانات آموزش عالی از طریق حذف زنان از تحصیل در برخی رشته ها و دانشگاه ها، فرصت های ارتقاء مقام اجتماعی آن ها را کاهش داده است. تغییر سیاست ها و برنامه های کنترل جمعیت، باعث شده که از دسترسی زنان به خدمات بهداشت باروری کاسته شود. همچنین، دور کردن زنان از بازار کار بواسطه طرح هایی همچون دورکاری، سبب شده که سهم زنان در فعالیت های درآمدزا کمتر شده و در نتیجه استقلال اقتصادی شان تضعیف گردد. همزمانی اجرای این طرح ها و برنامه ها، نمی تواند اتفاقی باشد. این همزمانی گویای یک هماهنگی در پس پرده است. واکنش های دولت مردان به خیزش سال های اخیر زنان ایرانی برای ارتقاء مقام و منزلت اجتماعی شان، آن ها را به این نتیجه رسانده که برای متوقف کردن حرکت زنان، باید از نظر ساختاری موقعیت آن ها را تضعیف کرد.

ارائه چنین تحلیلی از این برنامه ها و سیاست ها، حرف جدیدی نیست. اما سوال اینجاست که چرا طی این مدت مدافعان و کنشگران حقوق برابر نتوانسته اند از سطح این تحلیل فراتر روند؟ اگر در آن سوی میدان، مردسالاران، نگران از خیزش اجتماعی زنان به تکاپو افتاده اند تا به طرق مختلف زنان را متوقف کنند؛ چرا در این سوی میدان، مدافعان حقوق زنان ناتوان از اقدامات جنبشی در امتداد و هم عرض خیزش اجتماعی زنان هستند؟ اگر جنبش زنان، روزگاری در موضعی تهاجمی قرار داشت، و خواهان تغییر شرایط تبعیض آمیز و حرکت به سمت برقراری عدالت جنسیتی بود؛ چرا امروزه در موقعیتی تدافعی قرار گرفته و تمام نیرویش دارد صرف آن می شود که از عواقب سیاست های تبعیض آمیز جدید بکاهد؟

شاید در وهله نخست، این پاسخ به ذهن برسد که فشارها و سرکوب های سه چهار ساله اخیر، علت این موضع تدافعی است. اگرچه، نمی توان تاثیرات منفی این فشارها و سرکوب ها را منکر شد؛ اما باید گفت که این پاسخ توضیح دهنده همه ماجرا نیست. تنها شرایط بیرونی یک جنبش نیست که سرنوشت آنرا تعیین می کند؛ راهبردها و سازماندهی درونی آن نیز در ترسیم آینده اش تاثیر بسزایی دارد. از این رو، می توان بخشی از پاسخ به سوالات فوق را در آسیب شناسی اقدامات و مبارزات جنبش زنان در سال های اخیر جستجو کرد. بدیهی است که انجام یک آسیب شناسی دقیق و معتبر، به صورت انفرادی و آن هم در قالب یک یادداشت کوتاه میسر نیست. از این نظر، ادامه این یادداشت صرفاً در حد طرح پرسش هایی مقدماتی و تلاش برای ارائه پاسخ های اولیه به آنها است، با این انتظار که زمینه گفتگویی جمعی فراهم شود.

اقدامات گذشته مدافعان حقوق زنان در برگیرنده چه سطحی از زنان جامعه ایران بود؟

حداقل به دو دلیل، عموماً زنان متعلق به طبقه متوسط شهری مخاطبان اصلی کنشگران جنبش زنان بودند. نخست اینکه، برقراری ارتباط با زنان طبقه متوسط شهری برای مدافعان حقوق زنان سهولت بیشتری داشت؛ چراکه، سفر به روستاها یا رفت و آمد به حاشیه شهرها، دشواری هایی داشت. و دلیل دوم اینکه، زنان طبقه متوسط شهری از سطح تحصیلات بالاتری برخوردارند و برقراری ارتباط با آنها کمتر نیازمند ترجمه ادبیات ثقیل فعالان حقوق زنان است.

در نتیجه، بخش وسیعی از زنان جامعه، که شامل زنان متعلق به اقشار فرودست، مانند زنان روستایی و زنان طبقه کارگر می شود، از دامنه اثرگذاری فعالان جنبش زنان به دور بوده اند. البته، این استدلال به معنی آن نیست که هیچ کدام از فعالیت های جنبش زنان در بر گیرنده و معطوف به زنان طبقات فرودست جامعه نبوده؛ بلکه منظور این است که تمرکز اقدامات به سمت برقراری ارتباط با زنان طبقه متوسط شهری بوده است.

متاسفانه، بحث درباره این مسئله تا حدودی آغشته به برداشت ها و تفاسیر ایدئولوژیک است. به طوری که، برخی علاقه دارند محدود بودن جنبش زنان به طبقه متوسط را وضعیتی «ارزشمند» تلقی کنند، و برخی دیگر با موضعی معکوس چنین شرایطی را کاملاً «ضد ارزش» می دانند. اما، مسئله این است که زنان در یک جامعه مردسالار از هر طبقه ای که باشند، در جایگاهی فرودست قرار دارند؛ و البته زنانِ متعلق به طبقات پائین تر مانند کارگران و دهقانان، تحت ستم مضاعف هستند. بنابراین، بهتر است مراقب باشیم که نه از آن سوی بام بیافتیم، نه از این سو.

از ارزش گذاری های مثبت و منفی که بگذریم، توضیح این وضعیت را باید در سابقه فعالیت ها و میزان توانایی های جنبش جستجو کرد. پس از سال ها نهفتگی جنبش زنان به دلیل سرکوب های دهه شصت، تازه از اواخر دهه هفتاد بود که فعالان و گروه های مدافع حقوق زنان توانستند به صورت های گوناگون وارد عرصه عمومی شوند. فاصله ایجاد شده میان فعالان، باعث شده بود که از یک سو برخی تجارب به فراموشی سپرده شود و از سوی دیگر ظرفیت های نهادی و سازمانی جنبش نیز بسیار تضعیف گردد. به همین جهت، جنبش زنان پس از ظهور و آشکارگی مجدد بویژه در دهه هشتاد توانست متناسب با تجارب و توانایی هایش، ارتباطات خود را در سطح جامعه گسترش دهد.

اما در شرایط امروز، اگرچه مجدداً با فشارهای جدیدی مواجه هستیم؛ اما بر پایه تجاربی که طی حداقل ده سال گذشته انباشته شده، می توان جهت گیری جدیدی برای بسط و گسترش دامنه ارتباطات جنبش زنان در نظر داشت. منظور این نیست که ارتباط با زنان طبقه متوسط متوقف شود و به جای آن صرفاً به سمت طبقات فرودست حرکت کنیم؛ بلکه منظور تعمیق بیشتر ارتباطات موجود و تلاش برای برقراری ارتباطات جدید با زنان متعلق به اقشار فرودست است.

آیا اتکاء به ابزارهای رسانه ای برای سازماندهی فعالیت های جنبشی کافی است؟

اگرچه، ترویج و عمومی سازی «گفتمان حقوق برابر» بواسطه بهره گیری از ابزارهای مختلف رسانه ای یکی از موفقیت های چشمگیر جنبش زنان در سال های اخیر محسوب می شود؛ اما صرفاً با اتکاء به رسانه ها نمی توان انتظار نهادینه شدن گفتمان حقوق برابر را داشت. باز هم به دو دلیل: نخست آنکه، مردسالاران چندین برابر مدافعان حقوق زنان دسترسی به منابع و امکانات رسانه ای داشته و می توانند ابزارهای رسانه ای قدرتمندتر و حرفه ای تری را در اختیار بگیرند. کما این که در سال های اخیر، موج گسترده ای از تبلیغات رسانه ای ضد زن را شاهد بودیم. دوم آنکه، دسترسی به رسانه های جدید، مانند شبکه های ماهواره ای، پایگاه های اینترنتی، و ابزارهای تلفن همراه، برای تمامی زنان جامعه میسر نیست. بسیاری از زنان متعلق به اقشار فرودست، به دلیل سطح پائین سواد و هزینه بالای اقتصادی، به سختی قادر به استفاده از این رسانه ها هستند.

البته، استدلال فوق به معنی عبث بودن استفاده از رسانه ها نیست. یقیناً استفاده از رسانه ها برای برقراری ارتباط ضروری و مفید است. بویژه رسانه های کوچک مقیاسی که قابلیت تکثیر زیادی دارند، امکانات بسیاری برای مدافعان حقوق زنان فراهم می کنند. مانند بروشور یا کتابچه، که از آن جایی که عینیت بیشتری دارند، زمینه فعالیت و مشارکت بیشتری را نیز فراهم می کنند. در واقع، نقطه اتصال بسیاری از فعالیت های جنبشی با زندگی روزمره زنان توسط چنین رسانه هایی جوش می خورد. تمرکز بر این نقاط است که می تواند بستر «نهادینه» شدن یک گفتمان را فراهم کند. به عنوان نمونه، اگر تجربه توزیع دفترچه های کمپین یک میلیون امضاء را مرور کنیم، این دفترچه ها بودند که امکان برقراری ارتباط و جلب مشارکت بسیاری را فراهم می کردند.

آیا مدافعان حقوق زنان در سال های گذشته توانستند نهادهایی بادوام پدید آوردند؟

تمرکز بر فعالیت های رسانه ای، بویژه پس از افزایش برخورد با سازمان ها و ائتلاف های جنبش زنان از نیمه دهه هشتاد سبب شد که نیروی کمتری برای تقویت و توسعه نهادهای جنبش صرف شود. باید اذعان داشت که فعالیت رسانه ای با وجود تاثیرات قابل توجهی که دارد، هیچ گاه نمی تواند جای سازماندهی و نهادسازی را بگیرد. ضعف در تقویت و توسعه نهادها و گروه های جنبشی، باعث می شود که در طولانی مدت بسیاری از نمادها و گفتمان های جنبش که در دوره ای نقل مجالس می شوند، به تدریج فراموش شده و از خاطر بروند. مانند برخی از مطالباتی که در ادوار مختلف فعالیت های جنبشی مطرح شدند، اما از آن جایی که پیوندی انضمامی با فعالیتی نهادمند پیدا نکردند، به تدریج از صدر اخبار و مباحث روزانه کنار رفتند و جای آن ها را حوادث و رویدادهای جدید پُر کرد. به جای آنکه اقدامات فعالان جنبش بتواند اخبار رسانه ها را تحت تاثیر قرار دهد و اولویت های زنان را نزد افکار عمومی مطرح کند؛ این سیر حوادث و رویدادها بود که به تدریج خود را بر مسائل جنبش زنان تحمیل کرد؛ و شاید یکی از دلایلی که امروز در موضعی تدافعی قرار داریم، همین مسئله باشد.

آسیب دیگرِ تمرکز بر فعالیت های رسانه ای، برجسته شدن هویت های فردی در مقابل هویت های گروهی و جمعی است. افراد از آن جایی که به سادگی می توانند در عرصه رسانه ای مطرح شوند، مواقعی ممکن است تعلقات خود را به جنبش فراموش کنند. در نتیجه، تقویت هویت فردی باعث می شود که تشکیل گروه ها و پیگیری فعالیت های گروهی با دشواری های بیشتری همراه شود. چالش هایی که در خصوص ساختار فعالیت در ائتلاف های جنبش زنان به وجود آمد، یکی از تبعات همین مسئله بود. به طوری که، هویت جمعی فعالان – در برابر هویت های فردی شان – از آن میزان ارزش و قدرتی برخوردار نبود که بتواند پذیرش و مدارایی میان فعالان ایجاد کند تا به همکاری های جمعی و گروهی ادامه دهند.

نهادهای یک جنبش – چه در سطح گروه ها و سازمان ها و چه در سطح اتحادها و ائتلاف ها – مانند ستون های یک ساختمان، پایه های اصلی یک جنبش محسوب می شوند. جنبشی که فاقد تشکل و سازمان های توانمند باشد، دوام و پایداری نخواهد داشت. تاکید صرف بر گفتمان سازی از طریق کار رسانه ای، ممکن است برای دوره ای تاثیرگذار باشد، اما ضمانت ماندگاری ندارد. گروه ها و تشکل های یک جنبش، پایه های اصلی برای نهادینه کردن گفتمان آن محسوب می شوند. به عبارت دیگر، پایداری دستاوردهای یک جنبش منوط به قدرتمند شدن نهادهای آن است. چراکه این نهادهای یک جنبش هستند که می توانند نزدیک ترین ارتباط را با زندگی روزمره مردم برقرار کنند.

البته، منظور از همه این حرفها افتادن از آن سوی دیگر بام نیست. صرف تمرکز بر ترویج گفتمانی، یا برعکس تمرکز یک جانبه بر فعالیت نهادی، راهگشای پیشرفت یک جنبش نیست؛ فعالان یک جنبش باید از آن میزان انعطاف برخوردار باشند که تعادلی متناسب میان فعالیت های رسانه ای و فعالیت های نهادی برقرار کنند. با توجه به شرایط فعلی، به نظر می رسد کفه ی فعالیت های رسانه ای سنگین تر شده است؛ بنابراین ضرورت دارد به سمت تقویت و تشکیل نهادهای جنبشی، آن هم در سطوحی فراگیرتر حرکت کنیم.