تا قانون خانواده برابر: از آمدنم به ترکیه سه ماهی می گذرد. وقتی بین این مردم زندگی می کنیم، با زمانی که برای مسافرت به این کشور می آییم تفاوت بسیار است. در مسافرت های کوتاه در شهرهای توریستی به نظر می رسد که رشد فرهنگی در این کشور به حدی رسیده که خبری از تبعیض های جنسیتی و مشکلات جامعه ی مردسالار نیست. اما با زندگی در میان این مردم و آشنایی با نحوه و سبک زندگیشان از نزدیک تا حد زیادی قضاوت اولیه تغییر می کند.

از تجربه ی چند ساعته در بیمارستان و در میان چند زن ترک بودن گرفته تا نحوه ی زندگی برخی از همسایه ها توجه من را به مسائل زنان در این کشور جلب کرد. در ترکیه آشنایی با زنان عربِ ترک در بیمارستان، به طور واضح نشان میداد که این زنان مورد خشونت و آزار توسط مردان خانواده بخصوص همسرانشان قرار می گیرند.

هنگامی که در بیمارستان از درد به خود می پیچیدم، زن زیبایی با لباسی خاص کهبه لباس زنان کُردمان شباهت داشت، کنار تختم نشسته بود و سعی می کرد به من کمک کند. بعد از آن که داروی مسکن به من داده شد در حالت نیمه هشیاری صدایش را می شنیدم که برای یکی از زنان بیمار از مشکلاتش می گفت. از کتک های روزانه، از نوع لباس و پوششی که به انتخاب خودش نیست، از اینکه همسرش دوستش ندارد، از اینکه به خواست خانواده تن به ازدواج داده و امروز عاشق همسر بدبین اش است و … . در آن حال نمی دانستم چه کار کنم، درد را فراموش کردم و شروع به صحبت با این زن که به همراه دختر عمویش در اتاق بودند، کردم. می گفت: « روزانه دو تا سه ساعت مورد ضرب و شتم قرار می گیرم. یکبار آنقدر شدت ضربه به کمرم زیاد بود که فردای آن روز پریود شدم ( با توجه به آنکه به زمان پریوم زیاد مانده بود). همسرم را دوست دارم، خوب میدانم که دوستم ندارد. اما امیدوارم یک روز زندگی ام درست شود. مادر و پدرم هم همینطور بودند و مادرم اغلب مورد بی مهری پدرم قرار می گرفت، اما امروز پدرم او را دوست دارد

از تنها خوابیدن های شبانه اش می گفت، از اینکه همسرش بعضی از شب ها را در ماشین مقابل منزل می خوابد، اما به نزد او نمی آید. از دلتنگی هایش برای شنیدن جمله ای عاشقانه می گفت و از طعنه های اطرافیانش. می گفت: «یک روز می خواستم به آرایشگاه بروم، به نزد مادر همسرم که با او زندگی می کنیم رفتم و گفتم من امروز به آرایشگاه می روم. او گفت: برای چه کسی به آرایشگاه میروی، وقتی همسرت به صورتت نگاهی نمی اندازد..» به او گفتم: بخاطر خودت زندگی کن، اگر به آرایشگاه میروی بخاطر نیاز خودت برو و حتی اگر موهایت را شانه می زنی بخاطر دل خودت اینکار را انجام بده. خانم دیگری که در اتاق بود، از دخترعموی این زن پرسید تو هم همین مشکلات را داری؟ دختر عمویش که نوزده سال سن داشت و برای سومین بار منتظر مادر شدن بود، لبخندی زد و آن یکی به جای او جواب داد: «او هم کمی کتک می خورد اما همسرش دوستش دارد، من حاضر بودم چند برابر الان کتک بخورم اما همسرم دوستم داشته باشد.» از او پرسیدم که چرا برای این مسئله از قوانینی که از او حمایت می کنند، کمک نمی گیرد؟ توضیح داد برای چند ماه به زندان می روند و وقتی باز می گردند زندگی سخت تر از قبل می شود و گفت: «همسرم بعد از هر بار کتک زدن، پشیمان می شود و عذرخواهی می کند و من هم فراموش می کنم». از مشکلات زنانی می گفت که مثل او هستند، اما هیچ کس از دردشان خبر ندارد. از من می خواست تا زمانی که اینجا هستم از مشکلاتشان بنویسم و از حقشان به عنوان یک انسان بگویم

این زن و دختر عمویش لباس بلندی بر تن داشتند که از چند لایه تشکیل شده بود و روی این لباس قسمتی دیگر به تن می کردند، زن دیگری که آنجا بود از آنها پرسید: شما با این لباس ها راحت هستید؟ در جواب گفتند: عادت کرده ایم. با تعجب پرسیدم: مگر شما نمی توانید مثل ما شلوار بپوشید؟ که در پاسخ گفت: اگر این کار را بکنیم ما را می کشند…

به این فکر می کردم که چقدر ظاهر این کشور و زندگی مردمش با درون متفاوت است. شاید به ذهن خطور کند که فقط این قشر از جامعه ی ترک با این مشکلات روبرو هستند، اما از تجربه ای می گویم که برای خودم هم عجیب بود و هست. زن جوانی به همراه همسرش که سن هر دو به بیست و پنج هم نمی رسید، در همسایگی ما زندگی می کردند. زن را من هرگاه در خیابان و مراکز خرید می دیدم به همراه مادر همسرش بود و در سایر مواقع هم در خانه به سر می برد. چند باری به خانه شان برای قهوه خوردن که نحوه ی معمول پذیرایی ترک هاست، دعوت شدم. در صحبت هایی که شد متوجه شدم همسر این زن جوان با دانشگاه رفتن او مخالف است و حتی دوست ندارد همسرش به تنهایی از خانه خارج شود. او در خانه درس می خواند و برای امتحان ها به همراه مادر همسرش به دانشگاه می رفت. حتی یک بار وقتی احوالش را از پدر همسرش پرسیدم گفت که او به همراه مادر همسرش برای امتحان به دانشگاه رفته اند و منتظرند امتحان او تمام شود تا با هم به خانه باز گردند ... این زن نه از انسان های کم اطلاعی بود و نه از دخترهای به قول خودشان شهرهای کوچک ترکیه. این زن در استانبول به دنیا آمده و بزرگ شده بود و بعد از ازدواج با همسرش به این شهر که هیچ از ماندن در آن راضی نبود، زندگی می کرد. پدر همسرش به من می گفت که گاه این زوج جوان با هم مشکلات کوچکی هم پیدا می کنند، که این طبیعی است. این زن اهل استانبول است و دیگر شهرهای ترکیه برایش مثل روستا هستند.

با خود فکر می کردم که شاید در استانبول شرایط بهتر است، اما یاد صحبت های آن زن در بیمارستان افتادم، که از اخبار روزانه ی تلویزیون درباره ی خشونت علیه زنان می گفت و از قتل زنی به دست همسرش در همین اواخر. می گفت در نهایت چند سال زندان است و بعد آزاد می شوند…

فکر می کنم در ترکیه قانون یک قدم از عرف جلوتر است، دقیقا عکس ایران. این جمله یادآور روزهایی است که در ایران با دوستان جلسات مطالعاتی داشتیم و همواره این جمله تکرار می شد که قانون باید از عرف یک قدم جلوتر باشد. در ترکیه این قوانین وجود دارد، با این حال همچنان مشکلات جوامع مردسالار دیده می شود و طی این سال ها قانون توانسته بر عرف و فرهنگ مردم تاثیر چندانی بگذارد. با توجه به اینکه قوانین و نظام حاکم در این کشور حامی زنان است و در صورت خشونت از زنان حمایت می کند، (البته به گفته ی زنان) اما زنان در کمتر مواردی به قانون پناه می برند. فکر می کنم علاوه بر اصلاح قوانین، نیاز به آموزش زنان از اساسی ترین نیازهای یک جامعه است چرا که اگر در ایران یا سایر کشورها که قوانین موجود، ضدِ زن است، تغییری صورت بگیرد، اما زنان آگاه و هشیار نباشند، تغییر چندانی در وضع حاکم ایجاد نمی شود.

با توجه به اینکه در ایران امروز امید به تغییر قوانین بسیار کم است، فعالین با آگاه سازی زنان می توانند گام مهمی را در عرصه ی مبارزه با خشونت، بردارند و جامعه را آماده ی پذیرشِ قوانین برابر و تغییر تفکر مرد سالار حاکم کنند. به امید رسیدن به برابری و رفع هرگونه تبعیض در ایران و تمام جهان.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در دیدگاه