خانه دیدگاه تعصب نهان، تهدید کلیشه و سنجیده‌روی سیاسی در فلسفه/ برگردان: سمیه رضایی

تعصب نهان، تهدید کلیشه و سنجیده‌روی سیاسی در فلسفه/ برگردان: سمیه رضایی

۰
0
386

 

 بیدارزنی: این مقاله به بررسی غیرمعمولی درباره ­ی تحقیقات تجربی مسئله بازنمایی اندک زنان در فلسفه می‌پردازد. این مقاله استدلال می‌کند که دیدگاه‌های رایج در مورد این حرفه درباره­ی تعصب نهان[۲] و تهدید کلیشه‌[۳] چندان قابل دفاع نیست، فیلسوفان اغلب نمی‌توانند کارهای تجربی را به طور مسئولانه گزارش کنند و استانداردهای موجود در این زمینه هم تا زمانی که فرد یک دیدگاه مشخص داشته باشد، بسیار پایین است.

مقدمه

برای برخی «تمایل پژوهشگران برای دنبال کردن مسیر یک دیدگاه خاص، به ویژه در شاخه‌ای علمی که اهمیت سیاست در آن بیشتر است» موجب نگرانی شده است که این کار ممکن است «پژوهش را منحرف کند» و به «سرکوب تفکر اصیل» منجر شود [۱] (ص. ۴۰۵). در این مقاله، «سنجیده‌روی سیاسی[۴]» به طور خاص به معنای استفاده از معیارهای سیاسی در توجیه ادعاهای علمی به کار می‌رود؛ اما برای جلوگیری از سردرگمی باید میان دو معنای تجویزی[۵] و توصیفی[۶] تمایز قائل شویم. معنای تجویزی اغلب توسط مخالفان «سنجیده‌روی سیاسی» مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ آن‌ها به طور مثال در نظر می‌گیرند که در معرفت‌شناسی فمینیستی «ارزش‌ها باید تعیین کنند چه نظریه‌هایی مورد قبول در نظر گرفته می‌شوند [و این که] پژوهشگری باید سیاسی شود» [۲] (صص. ۱۲، ۱۵). در پاسخ، موافقان اصرار می‌کنند که گرچه ارزش‌ها باید محتوای اکتشاف علمی را تحت تأثیر قرار دهند (و چنین هم می‌کنند؛ به طور مثال چه پروژه‌هایی ارزش دنبال کردن را دارند، چه فرضیه‌هایی باید شکل بگیرند و …)، آنها منظورشان این نیست که ارز‌ش‌ها باید برای استدلال در مورد حقیقت یا توجیه‌ها محدودیت ایجاد کنند [۳] (صص. ۸۱-۸۲) [۴] (ص. ۵۴)؛ اما این آخر ماجرا نیست.

آنتوتی [۵] با مشاهده­ی تأثیرپذیری روزافزون فیلسوفان از استدلال‌های معرفت‌شناختی در برنامه‌­ی کارهای سیاسی، در مقابل می‌گوید برخی با این استدلال که «تنوع جایگاه‌های اجتماعی[۷]» می‌توانند «امتیازهای معرفت‌شناختی داشته باشند» واقعاً دست به سیاسی سازی هنجارهای معرفت‌شناختی می‌زنند. طبق نظر آنتونی، لانگینو استدلال می‌کند که تنوع جمعیتی هم برای اکتشاف مهم است (چون موجب «تنوع بیشتر در ایده‌ها می‌شود») و هم برای توجیه (زیرا «قدرت بازبینی علمی را بیشتر می‌کند») [۵] (ص. ۱۶۸). گرچه گفتن این که کار علمی خوب از این نظر اجتماعی است که وابسته به اجتماعات افراد مطلعی است که دیدگاه‌های مختلف ارائه می‌کنند، پیش‌پا افتاده است؛ اما چرا باید این طور فکر کنیم که تنوع جمعیتی موجب بهبود تنوع معرفت‌شناختی می‌شود؟ آنتونی نه تنها این ادعا را بسیار مبهم می‌داند، بلکه به این هم اعتراض می‌کند که لانگینو موفق نشده است برای آن استدلال فراهم کند [۵] (ص. ۱۷۰). آنتونی پیشنهاد می‌کند که فیلسوفان علاقه‌مند به «برنامه‌های پیشرفت» از جمله «دموکراتیزه کردن علم و آکادمی» باید در عوض در پی یافتن «نوع دیگری از استدلال معرفت‌شناختی برای دنبال کردن تنوع [جمعیتی] باشند» [۵] (ص. ۱۷۱)، استدلالی که به ادعاهای با ریسک بالا در مورد ارزش معرفت‌شناختی‌اش وابسته نباشد. این استراتژی رو به پژوهش در مورد تعصب نهان دارد که طی آن بیان می‌شود که ما «معیارهای مورد ادعایمان را» برای پذیرفته شدن در «نهادهای علمی» زیر پا می‌گذاریم و «از این رو به طور تجربی می‌آموزیم که سیاست‌های کنونی دروازه‌بانی ما به احتمال زیاد به ضرر اعضای توانمندتر گروه‌های اجتماعی زیردست یا تحت انقیاد هستند» [۵] (ص. ۱۷۲). علاقه من معطوف به دادخواهی در مجادله در سنجیده‌روی تجویزی نیست، بلکه بیشتر روی معنای توصیفی متمرکز است. آیا ملاحظات سیاسی به هر حال موجب فراهم آوردن محدودیت‌هایی در استدلال در مورد تعصب نهان و تهدید کلیشه در قالب توجیه می‌شود؟ دلایلی برای شک هنگام نگارش فیلسوفان در مورد تعصب نهان وجود دارد.

این امر که فلسفه در میان رشته‌های علوم انسانی در زمینه بازنمایی اندک زنان مطرود و منزوی است، فرصت را برای بحث‌های زیادی در مورد تاثیرات محتمل گونه‌های نامحسوسی از پیش‌داوری‌ها از جمله تعصب نهان و تهدید کلیشه فراهم می‌کند. تداعی‌های نهان اغلب غیرداوطلبانه و ناخودآگاه هستند و ممکن است با باورهایی که فرد ادعا می‌کند بر رفتارها، قضاوت‌ها و رویکردهایش تاثیر می‌گذارند متفاوت باشد. تعصب نهان ممکن است بر رفتار ما با همکاران پایین رتبه از گروه‌های اجتماعی بدنام در زمینه رشد حرفه‌ای، پیشرفت و ارزیابی پتانسیل علمی و اعتباری تاثیر داشته باشد. به طور مثال، کمیته‌ای در یک دانشکده ممکن است کاندیدای مردی را به کاندیدای زنی که همان صلاحیت‌ها را دارد ترجیح دهد؛ گرچه ممکن است رویکرد خودآگاه و آشکار آنها مبتنی بر تساوی جنسیتی باشد. ضمناً، تهدید کلیشه هنگامی اتفاق می‌افتد که آگاهی از کلیشه‌ها و همذات‌پنداری با آنها (مانند این که فلسفه مخصوص مردان سفیدپوست است) موجب بالا رفتن اضطراب، تفاوت در عملکرد و کم‌تر شدن علاقه بشود.

این ایده‌ها برای جامعه فیلسوفان آشنا هستند، پاسخ آنها مبتنی بر به کارگیری ابتکار عمل‌های سیاسی و دیگر ابزارها برای بهبود تنوع جمعیتی مانند دربرگیرندگی بیش­تر برنامه‌های درسی و سخنرانان کنفرانس‌ها، جرح و تعدیل مدیریت سازمان‌های حرفه‌ای و اصلاح روش کاری معمول ژورنال‌ها و استخدام بوده است. با این وجود، فیلسوفانی که این برنامه‌ را ارتقا می‌دهند، می‌توانند در بازنمایی وضعیت کارهای تجربی بهتر عمل کنند. در واقع، برای حمایت از فرضیه‌های اصلی در مورد تعصب نهان در فلسفه چندان شواهد خوبی ندارد. بخش‌های بعدی به طور انتقادی به ارزیابی دلیل‌هایی می‌پردازد که اغلب برای این اندیشه که تعصب نهان و تهدید کلیشه از عوامل مهم تاثیر گذار بر نتایج در فلسفه هستند ابراز می‌شوند. گرچه فضای کافی برای بازبینی کامل ادبیات موجود در روانشناسی اجتماعی وجود ندارد، اما بینش‌های جدید در مورد مثال‌های معروف، برخی قدیمی‌تر و برخی جدیدتر ارائه خواهد شد.

  1. نگرانی‌ها در مورد تعصب در فلسفه

مسئلۀ تعصب در فلسفه توجه بسیاری را به خود جلب کرده و می‌توان در وب‌سایت‌های دانشکده‌ها این موضوع را دید؛ اکنون اغلب آنها بیانیه‌ای در مورد مسائل مربوط به آب‌وهوا منتشر می‌کنند. برای نمونه، دانشگاه واشینگتون در وب‌سایتش علیه تأثیرات تعصب نهان، ریز پرخاشگری‌ها[۸] و تهدید کلیشه هشدار می‌دهد. در این‌جا خوانندگان به آثار موجود در حوزۀ پروژۀ تعصب[۹] [۷] ارجاع داده می‌شوند که در آن لیستی از ده‌ها فیلسوف و روانشناس از دانشگاه‌های مهم [۸] آمده است؛ این افراد گرچه ضرورتاً نمی‌پذیرند که تعصب نهان کمبود در بازنمایی زنان را توضیح می‌دهد، اکثراً قبول دارند که تعصب نهان وجود دارد و تأثیرات مهمی در دنیای واقعی بر جای می­گذارد؛ امری که حداقل اشاره‌ای به انتظار تأثیرات در این حرفه دارد. دانشگاه­های APA[10]، CPA، کولورادو[۱۱]، شفیلد[۱۲]، راتگرز[۱۳] و جاهای دیگر هم مطالب مشابهی دارند. به طور روزافزون ابتکار عمل‌هایی مانند «سیاست‌های معطوف به غلبه بر تعصب نهان و تهدید کلیشه در دانشگاه ترنت» وجود دارند که کاهش آسیب واقعی تعصب نهان را نقطۀ شروع در نظر می‌گیرند [۹]. به طور مشابه در دانشگاه کالیفرنیا، راهبردهایی برای «بهبود وضعیت زنان در فلسفه در مواجهه با مشکلات تعصب نهان و تهدید کلیشه بر تربیت روش‌شناختی دانشجویان دکترا» تأثیر گذاشته است [۹]. از این رو، منطقی است نتیجه‌گیری کنیم که بسیاری از فیلسوفان این ایده‌ها را بسیاری جدی تلقی می‌کنند. علاوه بر این، مهم است به این موضوع توجه نشان دهیم که فیلسوفان در این زمینه باورهای غیررسمی دارند که به رغم این­که در آثار منتشرشدۀ آنها منعکس نشده – مانند برنامه‌های درسی و رسانه‌های اجتماعی – تاثیرگذار بوده است.[۱۴] این وب‌سایت‌ها چهرۀ عمومی دانشکده‌هایی هستند که از اقتدار و مرجع بودنشان برای رسیدگی به مجادلات علمی استفاده می‌کنند و تغییرات سیاست‌گذاری که در بالا ذکر شده اغلب فراتر از به اشتراک‌گذاری اطلاعات صرفاً محض علاقه­مندی است. در مورد دانشگاه راتگرز، خوانندۀ وب‌سایت مطلع می‌شود که دانشکده به «اطلاع‌رسانی عمومی در مورد تعصب نهان و تهدید کلیشه» و همچنین «نحوه رویارویی با آنها» باور دارد، زیرا این امر برای فراهم آوردن جو فلسفی حرفه‌ای عالی برای همۀ فیلسوفان آن دانشگاه حیاتی است. این اطلاعات به گونه‌ای ارائه نشده است که فقط علاقۀ عموم را جلب کند، مانند این­که در جلب توجه به معیارها و ضعف‌ها در ادبیات تعصب نهان ناکام می‌ماند و به هواداری رو می‌آورد، مانند نتیجه‌گیری هنجاری که برای ما «مهم» است که با این تعصب‌های نهان «مقابله» نماییم. البته شاید هم باورهای فیلسوفان از نظر تجربی درست است و آنها حق دارند این‌گونه رفتار کنند. آیا حق با آنهاست؟

  1. پژوهش‌ها حاکی از چه هستند؟

یکی از مبانی پژوهشی در مورد تعصب نهان، تکلیف تداعی نهان[۱۵] است. این تکلیف ظاهراً نشان می‌دهد که افراد حتی موقعی که ادعا می‌کنند تعصبی ندارند، گاهی اوقات رویکردهای تبعیضی دارند. به طور مثال، آزمودنی‌ها چهره‌های سیاه را با کلمات منفی و چهره‌های سفید را با کلمات مثبت جفت می‌کنند؛ اما نباید به طور شتاب‌زده از این نتایج بیش از حد استنباط شود من شکی ندارم که فیلسوفان تداعی‌های نهانی را از خود نشان خواهند داد اما برخی از این یافته‌ها ممکن است تنها بازتابی از جذب غیر آشکار دانش فرهنگی باشند تا رویکردهای پرتنش [۱۶]، مانند این که نوجوانان بیشتر از افراد کهنسال شورشی، دمدمی و بی‌ادب هستند یا این که تعداد مردان مهندس بیشتر از زنان است [۱۷، ۱۸]. برخی از نتایج ممکن است توضیحاتی غیر از نژادپرستی یا تبعیض جنسیتی داشته باشند مانند این که «خارجی‌ها»، فارغ از پس‌زمینۀ نژادی، بیشتر با لغات منفی تداعی می‌شوند [۱۹]. به هر حال برخی نتایج ممکن است مبتنی بر پیش‌داوری‌های آشکاری باشند که برملا کردنشان در برابر پژوهشگران موجب سرافکندگی باشد [۲۰، ۲۱]. علاوه بر این، تأثیرات اندک و رابطۀ میان تداعی‌های منفی و رفتار تبعیض‌آمیز – چنان که شناخته شده – در واقعیت محل بحث است [[۱۶]]. گرچه فیلسوفان اغلب فرض می‌گیرند که نمی‌توان به تعصبات نهان از طریق بازبینی درونی یا کنترل آگاهانه دسترسی داشت [[۱۷]]، روانشناسان اکثراً این فرض را نادیده می­گیرند و اکنون از این دیدگاه پشتیبانی می‌کنند که فرایندهای خودکار صرفاً شامل ترکیبی از ویژگی‌هایی هستند که شاید بتوان به آنها دسترسی داشت و آنها را کنترل کرد یا این که نتوان چنین کرد [۲۷]. بیایید بپذیریم که این­ها مناقشات علمی دنباله‌دارند؛ تا حدی که کارشناس معروف مبحث تکلیف تداعی نهان را «کاملاً چرت­وپرت» خوانده است.[۱۸] به هر حال هدف من این نیست که این پژوهش را کاملاً رد کنم بلکه می‌خواهم مشوق رویکرد شک‌گرایانۀ محتاطی در کاربرد آن در حرفۀ فلسفه باشم.

صفحۀ وبسایت راتگرز [۳۶] در مورد تعصب نهان به مطالعاتی در مورد معرفی‌نامه‌ها، تغییر جنسیت نام‌ها در سوابق کاری، بازبینی‌های ناشناس در مجلات محیط­زیستی و هنرآزمون‌های کور[۱۹] در ارکسترسمفونی‌ها دارد. برداشت کلی خواننده این خواهد بود که تعصب خود را در طیف گسترده‌ای از موقعیت‌ها در دنیای واقعی نشان دهد که در آن شایستگی حرفه‌ای ارزیابی می­شود؛ اما کلیت شواهد حمایت‌کننده تا حدی ناامیدکننده است. نمونۀ گویای تأیید مطالعه­ در مورد تأسی جنسیتی در بازبینی دست‌نوشته‌ها توسط دانشگاه راتگرز است که عدم اعتبار آن ثابت شده است. گرچه مجلۀ نیچر این پژوهش را «نوری روشن» [۳۷] خوانده بود، در سال ۲۰۰۸ با پس گرفتن این اظهار نظر اعلام کرد که این پژوهش در فراهم آوردن «شواهد مجاب‌کننده» ناموفق عمل کرده و «ما دیگر از این ادعا پشتیبانی نمی‌کنیم که داوری تخصصی دوسوکور[۲۰] موجب کاهش تعصب علیه نویسندگانی می‌شود که نام کوچکشان مؤنث است» [۳۸] «تا تاریخ ۱۶ می ۲۰۱۷ وبسایت راتگرز هنوز بازبینی نشده است. من بعداً به بررسی آزمایش‌های تغییر نام باز خواهم گشت، اما در ادامه به هنرآزمون‌های کور در سمفونی‌ها می‌پردازم [۳۹].

این مثال، با سادگی و وضوح، انگیزه‌بخش نگرانی‌هایی در مورد تعصب ناخودآگاه برای بسیاری است، از مدت‌ها پیش گفته شده که «در هنرآزمون‌های کور پوتین ارتشی یا کفش ورزش بپوش» تا داوران هیچ اشاره‌ای به هویت زنانه نداشته باشند [۴۰]. این مورد را اغلب فیلسوفانی مانند سول تأکید می­کنند؛ در نظر او هنرآزمون‌های کور به زیبایی برای ارکسترها کارایی داشته­اند… به طور فوق‌العاده‌ای شمار اعضای زن را در آنها افزایش داده‌اند [۴۱]؛ اما من که عبای شک‌گرایی محتاطانه را به تن کرده‌ام می‌پرسم: این پژوهش واقعاً چه چیزی را نشان داد؟ با توجه به این که این پژوهش چنان در دید عموم است نیازمند بررسی موشکافانه­ای است و به همین دلیل در بخش بعد به تفصیل بررسی خواهد شد.

  1. جاه‌طلبی کور

در بررسی این اثر با شگفتی در می‌یابیم که آزمون مستقیم این فرضیۀ تجربی صورت نگرفته است. در عوض، گولدیون و راوس [۳۹] به بررسی آمار دهه‌ها استخدام و هنرآزمون در ارکسترهای مهم پرداختند. آنها دریافتند در دوره‌ای که کاندیداها می­بایست پشت پرده به­ اجرا می­پرداختند که هویتشان پنهان بماند، تعداد زنانی که در نهایت استخدام شدند افزایش یافت؛ اما چرا افزایش یافت؟

در حالی که پژوهشگران ۳۰% افزایش را به تغییر روش هنرآزمون‌ها نسبت می‌دهند [۳۹] (ص. ۷۳۸)، این نتیجه‌گیری گمان­پردازانه است و چنان که آنها در چکیده‌شان به آن اشاره می‌کنند باید قید و شرط‌هایی برای آن اِعمال شود. چنان که آنان اشاره می‌کنند، در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ اتحادیه‌های شغلی منجر به دموکراتیزه‌ کردن محل کار شده و تا حدی از قدرت دیکتاتورمآبانۀ رهبر ارکستر کاستند. در میان روش‌های بازبینی­‌شده که در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ استفاده شد، این تصریح بود که هیئت‌های داوری از نوازندگانی که پیش‌تر عضو ارکستر بوده‌اند بیشتر استفاده می‌کنند. این تنها یکی از تلاش‌ها برای ایجاد تغییر گسترده­تر سازوکارهای قدرت در مدیریت ارکسترها بود تا به سوی خودمختاری پیش بروند؛ بنابراین ما باید از مغالطۀ علت شمردن مقدم اجتناب کنیم. فرضیه‌ای جایگزین در این مورد وجود دارد.

شاید بازنمایی بهتر از زنان در ارکسترها به هر حال اتفاق می‌افتاد. یکی از دلایلی که نویسندگان آن را به رسمیت می‌شناختند این است که در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، زنان در بسیاری از حرفه‌ها به تلاش برای تعلیم بیشتر و استخدام دست زدند. زنان به مصاحبه‌های کور[۲۱] برای تاخت‌وتاز در علم، حقوق، پزشکی و امور دانشگاهی نیاز نداشتند، چه دلیلی دارد ارکسترها متفاوت بوده باشند.[۲۲] علاوه بر این، افزایش حضور زنان پیش از استفاده از هنرآزمون‌های کور شروع شده و در اواخر دهۀ ۱۹۶۰ این فرایند آغاز شد. از آن جایی که استفاده از دیواره‌ یا پاراوان در همان زمانی شروع شد که برابر گرایی در ارکسترها افزایش می‌یافت، آیا این محتمل نیست همان تغییراتی که موجب استقبال ارکسترها از پاراوان‌ها شد موجب دوستانه‌تر شدنِ روابط زنان با یکدیگر شود؟ پاسخ فوری نویسندگان به این سؤال این است که ترکیب جنسیتی به‌احتمال تأثیر اندکی روی استفادۀ اولیه از هنر آزمون‌های کور داشت [۳۹] (ص. ۷۲۳). ولی این پاسخ نامربوط است زیرا با جایگزین علت شمردن مقدم تطابق دارد. ارکسترها به دلایل متفاوتی از پار اوان استفاده کردند: برخی داوطلبانه به دلیل ریشه دواندن رویکردهای شایسته‌سالارانه و برخی دیگر در پاسخ به انواع کارهای فعالان و فشارها مانند دعاوی حقوقی و تماس‌های اتحادیه‌ها. هیچ انتظاری برای همبستگی میان استفادۀ اولیه از پاراوان‌ها و ترکیب جنسیتی وجود ندارد.

علاوه بر این، برخی الگوهای عجیب در میان داده‌ها وجود دارد که موجب تأمل بیشتر می‌شود. گلدین و راوس دریافتند که شانس زنان حتی وقتی که هنرآزمون‌ها کور هم نبودند از آزمون‌های مقدماتی (۳۷% کاندیداها) به دوره‌های نهایی (۴۳% کاندیداها) رشد داشت [۳۹] (ص. ۷۲۵). همچنین افزایش آمار زنان در میان کاندیداها (تنها ۳۳% در دهۀ ۱۹۷۰ نسبت به ۳۹% در دهۀ ۱۹۹۰) پیشنهاد می‌کند که زنان در پس‌زمینۀ غیر کور هم از پیشرفت بهره برده می­برند. در واقع، به نظر می‌رسید که زنان پشت پاراوان بدتر عمل می‌کردند؛ گلدین و راوس را واداشت چنین ابراز کنند که شاید هنرآزمون‌های کور باعث جذب کاندیداهای زن با صلاحیت کمتر می‌شد [۳۹] (ص. ۷۳۶). با محدودتر کردن داده‌ها به کاندیداهایی که تحت هر دو شرایط اجرا کردند این تأثیر از میان می‌رود. به این ترتیب، نرخ موفقیت در انتخاب شدن در دوره‌های مقدماتی، نهایی و استخدام شدن ‌با پاراوان «تقریباً همیشه» بالاتر است. علاوه بر این، گرچه این کار اطمینان می­دهد که کیفیت اجرای زنان تغییر نمی‌کند، دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم کیفیت داوران تغییری نکرده است. این بدین دلیل است که احتمال بیشتری وجود داشت که هنرآزمون‌ها بدون پاراوان توسط داورانی انجام شود که به طور آشکار نسبت به زنان تعصب داشتند، زیرا این‌ها در ارکسترهایی انجام می‌شدند که بیشتر در برابر تغییر اجتماعی مقاومت داشتند. به هر حال چون متغیرها کنترل نشده است، نمی‌توان به نتایج اطمینان داشت.

داده‌های آنها همچنین شامل «نتایج ناهمسان»[۲۳] [۳۹] (ص. ۷۲۷) است که بار دیگر در نیمه‌نهایی، پاراوان‌ها[۲۴] به شدت علیه زنان عمل می‌کنند. گلدین و راوس تلاش می‌کنند که به این یافتۀ متناقض، به عنوان برساخته­ای از نمونه آزمون‌های دورۀ مقدماتی غیرکور در مقیاس کوچک با دوره‌های نیمه‌نهایی (تنها سه آزمون مقدماتی وجود داشت که شامل ۲۳ هنرآزمون متمایز می‌شد)، بی‌اعتنا باشند؛ اما خواننده باید این را در نظر بگیرد که آنها همچنین به داده‌های هنرآزمون‌هایی بی­اعتنا بودند که در آنها تنها مردان یا زنان با هم به رقابت می‌پرداختند. در نتیجه، بسیاری از کاندیداها از برخی دوره‌های مقدماتی که از مجموعه داده‌ها کنار گذاشته شده بودند دوباره زمانی پدیدار شدند که آنها در دورۀ نیمه‌نهایی هم زنان و هم مردان شرکت جستند؛ این شاید توضیح دهد که چرا بیش از ۲۰۰ هنرآزمون متمایز در دوره‌های مهم نیمه‌نهایی (شامل ۸۹ هنرآزمون کور و ۲۵ هنرآزمون غیرکور) وجود داشتند که این ناهمسانی در واقع در آنجا اتفاق افتاد؛ به عبارت دیگر، نمی‌توان به این موضوع به­راحتی بی‌اعتنا بود.

با وجود تمام این دشواری‌ها گلدین و راوس در نهایت به این نتیجه رسیدند که شانس زنان با اجرا پشت پاراوان افزایش می‌یابد [۳۹] (ص. ۷۲۶). از این ادعا چه نتیجه‌ای می‌توانیم بگیریم؟ به اطمینان، این نتایج عقل سلیم را خرسند می‌کنند که هنرآزمون‌های کور موجب از میان برداشتن منابع محتمل تعصب می‌شود و تلاش مورد نیاز برای آن بسیار کم است. این خیلی خوب است؛ اما باید با احتیاط با عدم وجود آزمایش‌های فرضیه مکرر و قوی برخورد کنیم. روی هم رفته، تفاوت‌های زیادی وجود دارد و نیز شواهدی مبنی بر این که با اعتماد به نفس به این نتیجه برسیم که شانس زنان برای استخدام شدن از ۲۳٫۵% به ۳۰% افزایش یافت. البته باید به این اقرار گلدین و راوس اعتبار داده شود که آنها قبول دارند برخی از داده‌هایشان «در آزمون‌های استاندارد اهمیت آماری قبول نمی‌شوند» [۳۹] (ص. ۷۳۷) و می‌پذیرند که نتیجه‌گیریشان وقتی شامل دوره‌های نیمه‌نهایی نیز می‌شود [۳۹] (ص. ۷۳۴) در واقع «هیچ» است!

خلاصه این که بررسی دقیقی از استخدام داریم که با فرضیه در مورد تعصب نهان تطابق دارد، اما به بررسی سازوکارهای شناختی نپرداخته و شواهد همبستۀ مبهمی (تنها در صورتی که دورۀ نیمه‌نهایی را کنار بگذاریم) ارائه می‌دهند. به اطمینان این را می‌توان دلیلی برای پژوهش‌های بیشتر در نظر گرفت؛ برای مثال، آیا اعضای کمیته‌های استخدام به طور آشکار فکر می‌کنند زنان توانایی موسیقایی کمتری دارند؟ در این زمینه کارهای زیادی انجام نشده است گرچه حداقل یک مطالعه نشان می‌دهد که آگاهی از جنسیت تفاوتی در ارزیابی اجرای موسیقی ایجاد نمی‌کند [۴۲] (ص. ۷۶). روشن است که ما باید از پیش‌داوری در مورد کارآمدی هنرآزمون‌های کور بپرهیزیم. این شک‌گرایی را باید در استفاده از این پژوهش بسیار غیرقطعی و گمانه‌زنانۀ خارج از محتوا در انتشار و استخدام در فلسفه چند برابر کنیم؛ جایی که به هر حال ادعاهای اغراق‌شده در مورد تعصب در استخدام و داوری مقالات چنان معمول است که فراخوان‌هایی برای داوری‌های کور دوباره یا حتی سه‌باره انجام می‌شود.[۲۵]

در مرحلۀ بعد، فیلسوفان و دیگران چگونه به این پژوهش در مورد هنرآزمون‌ها واکنش نشان داده‌اند؟ علاوه بر اظهار نظر سول که پاراوان‌ها «به زیبایی عمل کردند»، وبسایت راتگرز مطرح می‌کند که تعصب نهان علیه زنان نوازنده عمل می‌کند و این ارتباطی شوم با فلسفه دارد. دفاتر انتشارات دانشگاه‌ها، مراکز خبری و مأموران آگهی‌های تبلیغاتی[۲۶] همه در ارتقای غیرانتقادی این ایده تقصیرکارند که هنرآزمون‌های کور «موجب افزایش شانس» می‌شوند [۴۵]؛ اما وقتی فیلسوفان نمی‌توانند واقعیات اساسی را درست درک کنند موجب پایین آوردن اعتبارشان می‌شوند؛ مانند هاسلانگر که بررسی‌های گلدین و راوس را با آزمایش‌های تغییر نام در «مقالات یکسان نوشته شده برای ترم تحصیلی، رزومه‌ها و موارد مشابه» [۴۶] اشتباه می‌گیرد. سول و هاسلانگر به­ویژه در این زمینه اهمیت دارند زیرا مقالات آنهاست که «جامعۀ فلسفی را متوجه موضوع تعصب نهان کرده‌اند» [۴۷] (ص. ۲۰۶).

 

  1. نظر فیلسوفان در مورد تعصب در استخدام

درست است که چیز زیادی را نمی‌توان از مطالعۀ هنرآزمون‌های کور استنباط کرد، پس بهتر است در ادامه به بررسی دیگر داده‌هایی بپردازیم که فیلسوفان به آن اعتماد کرده‌اند. برخی تصور می‌کنند تعصب نهان واقعی است، به این معنا که تأثیرات قابل اندازه‌گیری بر نتایج در دنیای واقعی دارد از جمله این که «بسیاری از گونه‌های زیان‌بار و شایع پیش‌داوری به دلیل تعصبات نهان مردم جاودانه شده‌اند» [۴۸] (ص. ۶۲۹). در ادامه توجه ویژه‌ای خواهد شد به آنچه فیلسوفان در مورد تعصبات در رزومه‌ها و به­خصوص استخدام‌های مادام‌العمر در دانشگاه‌ها و فلسفه گفته‌اند.

در این زمینه بیایید در ابتدا این ادعای کلی را که سول مطرح کرده بررسی کنیم:

تمایلات خودکار و ناخودآگاهی وجود دارد که برخی ویژگی­ ها را با اعضای برخی گروه های اجتماعی مرتبط سازند به گونه ای که منجر به برخی خطاهای آزاردهنده شوند: ما تمایل داریم اعضای گروه های بدنام یا مطرود اجتماعی را در بسیاری از موارد بیشتر به طور منفی قضاوت کنیم [۴۱] (ص. ۲۴۴).

او به مثال تعصب در روزمه های کاری اشاره می کند که در آنها «نام درست خوانندۀ رزومه را بیشتر وامی دارد که فرد را برای مصاحبه انتخاب کند، احتمال استخدام شدن و چشم انداز حمایت شدن و آموزش دیدن را افزایش می دهد» [۴۱] (ص. ۲۴۴). «تقریباً شکی نیست» که این «بی انصافی درون فلسفه» هم اتفاق می افتد و «تقریباً قطعی است که برخی دانشجویان عالی نمره های پایین تر و تشویق­های کمتر از آنچه حقشان است دریافت می کنند» [۴۱] (ص. ۲۴۶) و «فلسفه به عنوان یک رشته در این زمینه بدترین است» [۴۱] (ص. ۲۴۷). برای حمایت از این ادعا، او به چند مطالعه تغییر نام اشاره می کند [۴۱] (ص. ۲۴۴٫ پاورقی ۴) که مهم ترین آنها را موس-راکوسین و همکاران [۴۴] و اشتاینپرایز و همکاران [۴۹] انجام داده اند؛ این مطالعات در زمینه های مصنوعی انجام شده و تنها مورد آخر است که مربوط به مناصب علمی است، گرچه در رشته ای دیگر یعنی روانشناسی انجام شده است. عجیب است که اشتاینپرایز و همکاران تأثیرات جنسیتی را در تصمیمات مربوط به استخدام های مادام العمر نیافتند، اما شاید مهم تر این باشد که نمونۀ آنها که شامل تقریبا ۶۵ پاسخگوی زن برای رزومه های زنان و ۶۰ رزومه برای مردان بود خیلی بزرگ نبود؛ اختلافات در پاسخ ها هم در کناره های حاشیه خطا است.[۲۷] نتایج اشتاینپرایز و همکاران را حسابرسی استخدامی STEM تأیید نکرده است [۷۷] و در آزمایش های انجام­شده توسط برتراند و مولیناتان [۶۳] و ویلیامز و سسی [۵۱] تکرار نشده است. به  رغم همۀ این ها فیلسوفان این محدودیت ها را نادیده می­گیرند و به ادعاهای اغراق شده در مورد تعصبات در استخدام ادامه می دهند. با توجه به اشتیاقی که دانشکده ها در ارتقای ابتکارعمل های تنوع طلبی از خود نشان می­دهند، توضیح این که چرا این اتفاق ها می افتد چندان دشوار نیست.

در جای دیگری سول می نویسد که «دانشگاهیان به­روشنی تحت تأثیر» تعصبات نهانشان هستند [۵۲] (ص. ۴۱)؛ گرچه این ادعای او تنها با پژوهش در مورد داوری های کور حمایت می شود که عدم اعتبارش ثابت و پیش تر بررسی شده است. سول در ادامه می نویسد «کلیشه ها و تعصب نهان ممکن است تأثیرات قوی روی عملکرد زنان» [۵۲] (ص. ۴۵) در بازار کار فلسفه داشته باشد، زیرا:

رزومه های با نام مؤنث ممکن است بدتر از رزومه های با نام مردان در نظر گرفته شوند. چنان­که پیش‌تر مشاهده کردیم، توصیه نامه ها ممکن است برای زنان ضعیف­تر از مردان باشد؛ و زنان هم ممکن است دشواری بیشتری در انتشار کارهایشان داشته باشند. زنان همچنین ممکن است بیشتر تهدید کلیشه را به صورت روبه­رو شدن با تیم مصاحبه گر طاقت فرسای (تقریباً) تمامی مرد تجربه کنند که خود به فرایند وحشتناک استرس زای مصاحبه می افزاید [۵۲] (ص. ۴۵).

سول چنان می نویسد که گویا این «کاملاً پذیرفته شده است که حضور نام مؤنث یا مذکر بالای یک روزمه تأثیر شدیدی بر این دارد که رزومه چگونه بررسی می­شود» [۵۲] (ص. ۴۱). در حالی که این ادعا با حمایت دو پژوهش توسط ماس-راکوسین و همکاران [۴۴] و اشتاینپرایز و همکاران [۴۹] که پیش تر به آنها اشاره شد انجام شده است.

آنتونی با سول هم عقیده است که احتمال بیشتری دارد که زنان چندان در فلسفه جدی گرفته نشوند، وضع نامساعدی در رقابت های استخدامی داشته باشند و به آنها اجازۀ استفاده از فرصت های خاص برای انتشار آثارشان در اوایل سابقۀ کاریشان داده نشود. آنتونی و کاد در مورد پروژۀ مربی گری نوشته اند که برای «تمرکز روی مشکلات مختص به تعصب نهان، آزار جنسی و بازنمایی کم از زنان در فلسفه» طراحی شده است [۵۳] (ص. ۴۶۲) تا از تلاش ها برای خنثی کردن «نیروهای» مفروض «تعصب نهان» (و از دیگر فعالیت ها) پشتیبانی کند [۵۳] (ص. ۴۶۱). در این مورد هیچ شواهد علمی ارائه نشده است. هیچ دیدگاهی راجع به مشروعیت برنامه های مربی گری اتخاذ نشده و هیچ کدام از چیزهایی که من نوشته ام به این قصد نبوده است که تأثیر تعصب آگاهانه یا نهان را مانند آزار جنسی (که بر حسب چیزهایی که من از این و آن شنیده ام به نظر مشکلی جدی در برخی برنامه های عالی رتبه است) کمرنگ جلوه دهد. تنهایی چیزی که من زیر سؤال می برم اشتمال تعصب نهان به عنوان بخشی از توضیح برای بازنمایی کم زنان بدون ارائه شواهد تجربی متقاعدکننده است. علاوه بر این، حرف من به این معنا نیست که نکات ظریف دیگری در دیدگاه های آنها وجود ندارد: به طور مثال، آنتونی نمی گوید که تعصب نهان تنها عامل است (در واقع در جای دیگر او به «طوفانی کامل» از حامل ها اشاره می کند) [۵۴]. در عین حال، او همچنین کشف می کند که شواهد از توصیه ای هنجاری حمایت می کنند: او از گام هایی برای مقابله با تعصب نهان حمایت کرده (و بر اساس آنها عمل می کند)، زیرا در غیر این صورت دانشگاهیان زن شاهد این خواهند بود که ارزش کارشان به طور سیستماتیک زیر سؤال می رود «زیرا مطالعات متعددی نشان داده اند که مقالات دانشگاهی و رزومه های شغلی اگر نام مردی رویشان باشد ارزیابی بهتری می شوند» [۵۴] (ص. ۲۳۶)؛ اما تنها به یک مطالعه استناد شده است که همان پژوهش اشتاینپرایز و همکاران است [۴۹].

برنن هم تعصب پنهان را از مجموعۀ مشکلاتی در نظر می گیرد که آثاری در دنیای واقعی دارند. او پیشنهاد می کند «قانع کننده ترین توضیح ها برای وضعیت زنان را که بر خطاهای عمدی مانند آزار جنسی و تبعیض با قصد و نیت تمرکز ندارند می توان در دو دلیلتعصب نهان و نابرابری های خرد یا جزئی یافت» [۵۵] (ص. ۱۸۳) زیرا این دو سبب به ما کمک می کنند ناکامی در رسیدن به «برابری استخدامی» در دانشکده های فلسفه کانادایی را توضیح دهیم [۵۵] (ص. ۱۸۴). نابرابری های خرد به عنوان رفتارهای پیش داورانه «ناخودآگاه» یا «اغلب غیرعمدی» توصیف می شوند که «تأثیراتی گسترده» دارند [۵۵] (صص. ۱۸۴-۱۸۵) اما هیچ ادبیات علمی برای آن منظور نشده است. در ادامه، برنن پیشنهاد می کند که «تعصب نشان داده شده در مطالعات ارزیابی رزومه» مانند دیگر «اشتباهات فکری ما چیزهایی هستند که همۀ ما انجام می دهیم»، گرچه در اینجا هم ارجاعات علمی به چشم نمی خورند [۵۵] (ص. ۱۹۰). در همین راستا، هلروید به «کمیته های استخدامی» یادآوری می کند که آنها «مسئولیت های معرفت شناختی دارند که شامل آشنا کردن خودشان با مجموعه اطلاعات» مانند «ارزیابی های متفاوت از یک روزمه» می شود زیرا «مطالعات جدید اشاره به این دارند» که تمایلی به این توهم وجود دارد که ما «در برابر تعصب ایمن هستیم» [۵۶] (صص. ۵۱۲-۵۱۴، ۵۱۹، ۵۲۱). با وجود این، او تنها به یک پژوهش در مورد استخدام اشاره می کند که دوویدیو و گارتنر انجام داده­اند. به نظر می رسد هلروید (با برخی قید و شرط ها) دیدگاه واشنگتون و کلی را تأیید می کند که «دروازه بان ها غفلت سزاوار سرزنش» خواهند داشت اگر نتوانند با این عقیده موافق باشند که «آنها بایستی مسئولیت ندانستن آنچه را باید بدانند قبول کرده (و شاید اتهام چنین عدم اطلاعی را بپذیرند) زیرا اطلاعات مرتبط در دسترس است و نقشی که آنها دارند این است که اطلاع داشته باشند» [۵۶] (صص. ۵۱۷، ۵۲۲)؛ همچنین [۵۷] را ببینید. پس بگذارید ببینیم یافته های دیویدیو و گارتنر چه بوده اند [۵۸].

از دانشجویان دورۀ کارشناسی خواسته شد تا کاندیداهای یک برنامۀ مشاورۀ هم رده را ارزیابی کنند و معلوم شد که آنان گاه عضوی از یک انجمن برادری اغلب سفیدپوست را به فردی از اتحادیۀ دانشجویان سیاه پوست ترجیح می دهند، اما این هنگامی اتفاق می افتاد که صلاحیت ها مبهم بود. چیزی که موضوع را پیچیده تر می­کرد این بود که آزمودنی­ها دو برابر بیشتر احتمال داشت که اعضای اتحادیۀ دانشجویان سیاه پوست را وقتی انتخاب کنند که صلاحیت های کاندیداها ضعیف بود و هنگامی که صلاحیت های آنها قوی بود احتمال انتخاب آنها اندکی افزایش می یافت. این نتایج همچنین در دو دورۀ زمانی (اواخر دهه ۸۰ و دهه ۹۰) تداوم داشت که در طی آن پژوهشگران دریافتند که ابراز پیش­داوری به صورت آشکار کاهش یافته است. آنها پیشنهاد کردند که آزمودنی­ها در دورۀ متأخرتر تعصبات نژادی نهانی از خود نشان دادند ولی در عین حال سعی می کردند خودانگاره ای عاری از پیش­داوری داشته باشند. بار دیگر، این نتایج دیگر سازوکارهای محتمل را نادیده می­گیرند و به هر حال هیچ چیزی در این مطالعه اشاره به تعصب نهان در حرفۀ فلسفه ندارد: چقدر احتمال دارد که کاندیداهایی که صلاحیتشان کافی نیست در فرایند انتخاب شدن برای استخدام مادام العمر حضور داشته باشند؟ پژوهشگران پیشنهاد می کنند که صلاحیت های مبهم را شاید بتوان بر اساس قومیت ادراک شدۀ کاندیداها تفسیر کرد؛ اما شاید بتوان آن را با کلیشه های آشکار و پیش­داوری های آگاهانه توضیح داد – برای مثال، این کلیشه که سفیدپوست ها بیشتر از سیاه پوست ها نظم و انضباط دارند (تنها کاندیداهای قوی به عنوان «منظم» توصیف شده بودند) –یا حتی بتوان آن را با استفاده از اطلاعات پیش­زمینه توضیح داد: شاید انجمن برادری (که واقع در پردیس دانشگاه بود) شهرت خوبی داشت و اتحادیۀ دانشجویان سیاه پوست چنین نبود – به اطمینان احتمال این که دانشجویان با افراد انجمن برادری دوست باشند یا حتی عضو آن باشند بیشتر از رابطه داشتن با اتحادیه است (که امکان تأثیر درون گروهی را بالا می برد که به طور حتمی به نژاد شاید ربطی نداشته باشد). به هر حال هیچ شواهدی برای کنار گذاشتن این امکان ارائه نشده که ممکن است برخی آزمودنی­ها پیش­داوری های آشکار داشته باشند، اما دانستن این فرض شده که فاش کردن چنین چیزی شرم آور یا «ناسنجیده­روی سیاسی» خواهد بود.

دیویدیو و گارتنر همچنین به احتمال «احتیاط سفیدپوست­ها در بیش از حد دید منفی داشتن نسبت به سیاه پوست­ها (و در نتیجه این که دارای پیش­داوری به نظر برسند)» اشاره می کنند [۵۸] (ص. ۳۱۸)؛ بنابراین، هلروید در رسیدن به چنان نتایج قطعی در مورد فیلسوفان بر اساس مطالعه­ای منفرد سؤال برانگیز که طی آن دانشجویان دورۀ کارشناسی داوری های فرضی در محتوایی غیردانشگاهی و غیرحرفه ای کردند، دچار اشتباه شده است. به  رغم همۀ این دشواری ها، دیگر افراد مانند لوی به طور غیرانتقادی تحلیل هلروید را از مطالعۀ دوویدیوو گارتنر [۵۹] بازیابی و از آن برای حمایت از این فکر که «رویکردهای نهان» در چیزهایی مانند «استخدام شدن تفاوت ایجاد می کند» استفاده کرده اند [۵۹] (ص. ۸۰۳).

در جای دیگر، هلروید این ادعا را تکرار می کند که «وقتی رزومه ای نام زنی رویش باشد» ارزیابی ها در مورد آن «کمتر مثبت» خواهد بود [۶۰] (ص. ۲۷۶). این بار او به هیچ ادبیات اولیه­ای اشاره نمی کند و تنها به استفاده از مقاله چرا این­قدر کند؟ پیشرفت زنان نوشته والیان [۶۱] ارجاع می دهد که خود تنها از دو مطالعۀ قدیمی نقل قول می­کند: مطالعه ای در مورد رزومه ها در روانشناسی از سال ۱۹۷۵ و یک فراتحلیل از اولیان، شوآب و هابرفلد [۶۲]. والیان در سال ۱۹۹۸ [۶۱] می نویسد که «پدیدۀ بزرگ تر جلوه دادن مردان و کوچک تر جلوه دادن زنان به نظر بسیار رایج است» (ص. ۱۲۸)؛ این در حالی است که اولیان و همکاران (در چکیده شان) اظهار داشته اند که «این تأثیر مدام نبود و تنها پاسخگوی ۴% از ناهمگونی ها در توصیه های استخدامی بود» و نتیجه گرفته اند که «با برخی تردیدهای روش شناختی»، تأثیر کلی به نظر «جزئی» است [۶۲]. شاید تأثیرات اندک، به­تدریج به نتایج بزرگ­تری بینجامند ولی تصادفی بودن و نقایص در طراحی آزمایشی هم می تواند دلیل یافته های جزئی باشند.

برخی دیگر مانند هاسلنگر تنها به ادعایی ضعیف تر متعهد می شوند که «تعصب در ارزیابی» صرفاً «پتانسیل» مربوط بودن را دارد گرچه در هر مرحله کاری از جمله «تقاضا کردن» برای کار [۴۶] (ص. ۲۱۳) و وقتی «رزومه ای کم اهمیت تر در نظر گرفته می شود» (ص. ۲۱۴) نیز چنین است. با وجود این، گرچه از نظر او آزمایش های تغییر جنسیت نام ها «به احتمال» نشان می­دهند که ما واقعاً باید «اطلاعات را» بر اساس جنسیت ادراک شده «طور دیگری تفسیر کنیم» [۴۶] (ص. ۲۱۴)، به نظر معقول می آید که دیدگاه او را به عنوان انتظار بیش از حد تفسیر کنیم. تنها به دو پژوهش (علاوه بر پژوهش هنرآزمون های کور) اشاره شده است [۴۶] (ص. ۲۱۳) که دوباره یکی از آنها مطالعۀ اشتاینپرایز و همکاران [۴۹] و دیگری مطالعه ای در مورد دعوت شدن برای مصاحبۀ دوم است که توسط برتراند و مولیناتان در مورد تعصبات علیه متقاضیانی انجام شده که نامشان به نظر «سیاه پوست» است.[۲۸]

گرچه ممکن است فردی فکر کند که اگر در مطالعۀ الف [۴۹] متقاضیانِ دارای نام مؤنث امتیاز کمتری دریافت کذده­اند ودر مطالعۀ ب [۶۳] نام‌های سیاه‌پوست ارزیابی بدتری داشته‌اند، این دو با هم باید نشان دهند که نام‌های مؤنث و به نظر سیاه‌پوست امتیاز کمتری گرفته باشند. اما با وجود این که مطالعۀ دوم در واقع نشان داد که متقاضیان دارای نام به نظر «سیاه‌پوست» کمتر به مصاحبۀ دوم دعوت شدند، این را هم نشان داد که نام‌های مؤنث در واقع اندکی بیشتر به مصاحبۀ دوم دعوت شدند! با وجود همۀ این سردرگمی‌ها، مقالۀ هاسلنگر «تأثیرگذار» است [۶۴] (ص. ۱) و برخی را وا می‌دارد بپرسند آیا زنان باید فلسفه را برای رشته‌هایی که «ارزش کارشان را به درستی درک می‌کند» کنار بگذارند [۶۵] (ص. ۲۲).

گرچه هاسلنگر ادعا نمی‌کند که تعصب نهان همه چیز را توضیح می‌دهد، یا تنها عامل است یا عامل اصلی است، او در نوشته‌های اخیرش با اعتماد بیشتری اعلام می‌کند که او «متقاعد شده» که تعصب نهان در تداوم نابرابری «نقش بازی می­کند» [۶۶] (ص. ۱۲). این گفته با این ادعای او هم‌خوانی دارد که تعصب نهان برآمدی از عوامل عمیق‌تر اجتماعی است  [۶۶] (ص. ۱۲). هاسلنگر می‌نویسد «شواهد تجربی وجود دارد که این ادعا را ثابت می‌کند که همۀ ما تعصب داریم» (همان) اما هیچ ادبیات آزمایشی برای آن آورده نشده است و مثال او در مورد استخدام [۶۳] (ص. ۳) حاکی از آن است که او از یافته‌های ترکیبی برتراند و مولایناتان [۶۳] بی‌خبر است. به نظر می‌رسد که دید کلی او به دید معمول تبدیل می‌شود. آشکارا استانداردهایی که هم‌اکنون هم بسیار پایین هستند، راه به سوی ایدئولوژی «آزادی‌سازی» سیاسی‌شده می‌برند که مبتنی بر این فرض است که تعصب نهان واقعیت دارد و شواهد زیادی برای آن وجود دارد و توجه­ها به سوی تأملات انتزاعی چرخش می‌کند تا چگونه آن امر را به بهترین وجه درک کند و الزامات هنجاری آن را دریابند.[۲۹]

به رغم این ضعف‌ها در شواهد تجربی، تعصبات در مورد رزومه‌ها (و دیگر موارد) به طور قطعی به عنوان اساسی محکم برای اندیشیدن راجع به گناهکار بودن ما در ادبیات «به سرعت رو به رشد» در مورد تعصب نهان و مسئولیت معرفت‌شناختی استفاده می­شوند [۵۹] (ص. ۸۱۹). درس دیگری که می‌توان در مورد مسئولیت معرفت‌شناختی گرفت این است که فیلسوفان باید از ادعاهای بسیار فراتر از شواهد موجود در مورد تعصب نهان دست بردارند. گرچه تنها تمرکز آنان بر تعصب ارزیابانه در زمینه‌های استخدامی بوده است، این فیلسوفان وقتی سراغ مثال‌های دیگر می‌روند اعتبارشان را از دست داده‌اند.

 

  1. دیگرشواهد در مورد تعصب نهان در دانشگاه 

آثار تجربی اخیر در مورد داوری‌ صلاحیت حرفه‌ای در فضای دانشگاهی چه می‌گویند؟ به اطمینان، شواهدی در این مورد وجود دارد که اعتبار زنان در رشته‌های STEM با دقت بیشتری بررسی می­شود[۳۰]؛ اما دیگران نتوانسته‌اند حتی برخی از این داده‌ها را بازیابی کنند [۶۹] و نگاهی نظام‌مند به بیست سال شواهد نشانی از تبعیض در انتشار آثار، رقابت‌های گرفتن بودجه یا استخدام در علوم ندارد [۷۰]. این نتایج با مطالعه‌ای تجربی در مورد ارزیابی کاندیداهای استخدام مادام‌العمر فرضی تشدید شده است که طی آن هیچ تعصب ضد زن در طیف برخی رشته‌های STEM نیافت ولی تعصب ضد مرد با فاکتور ۲ در آن به دست آمد [۵۱]. درست است که مطالعۀ سسی و ویلیامز هم مناقشه‌برانگیز است[۳۱] و در این­جا هم فرض بر این نیست که باید به آن اهمیتی بیشتر از مطالعات دیگر داده شود، اما ما باید برخی از پاسخ‌های منفی را که دریافت کرده­اند حاصل دشمنی با یافته‌های آنان در نظر بگیریم؛ خواننده را برای یافتن حتی یک اشارۀ مطلوب به کار آنها در ژورنال‌های معروف فلسفی به چالش دعوت می‌کنم.[۳۲]

در رشته‌های علوم انسانی کارهای مستقیم کمی انجام شده است. یک استثنا در این زمینه مطالعه‌ای اخیر توسط میلکمان و همکاران است که گزارش‌های زیادی هم از آن استخراج شده است. این مطالعه سعی دارد نشان دهد که دانشجویانی که قصد دارند تحصیلاتشان را در دوره‌های بالاتر ادامه دهند اگر نام ای‌میلشان به نظر سفیدپوست برسد احتمال این که پاسخ دریافت کنند بیشتر خواهد شد. گرچه به نظر می‌رسد که فیلسوفان به این کار هنوز توجهی نکرده­اند، اغلب ادعاهایی در مورد تعصبات نژادی و دعوت به مصاحبه بر اساس امور ظاهری می‌کنند [۷۳، ۷۴، ۷۵]؛ و بر اساس این فرض که نژاد و جنسیت موجب افزایش دعوت برای مصاحبۀ دوم می‌شوند چطور می‌توانیم یافته‌های آنان مبتنی بر این که زنان اسپانیایی‌تبار به اندازۀ مردان سفیدپوست مورد لطف قرار گرفتند تفسیر کنیم؟ محققان همچنین دریافتند که اگر درخواست‌ها فوری بود، در هیچ یک از رشته‌ها تأثیری مشاهده نمی‌شد؛ این امر تا حدی عجیب است زیرا این فرض وجود دارد که داوری‌های خودآگاه و از روی قصد در چنان مواردی کمتر اتفاق می‌افتند و احتمال این که تعصبات نهان بیشتر روی داوری‌های ناگهانی تأثیرگذار باشد بیشتر است. اما بیایید احسان داشته باشیم و نتایج آنها را بر اساس ظاهرشان درست در نظر بگیریم. در واقع، این بدین معناست که حمایت از تعصب در فلسفه اساساً صفر است. این به این دلیل است که تقریباً نیمی از شواهدی که به توجه بیشتر به مردان سفیدپوست اشاره دارند می‌توان به دانشکدۀ بازرگانی و آموزش نسبت داد و خدمات انسانی و پزشکی و علوم بهداشتی مسئول اکثریت باقی مانده خواهند بود.[۳۳] شواهد اندکی در مورد پیش‌داوری در علوم محض وجود داشت، شواهد کمتری در علوم اجتماعی و تقریباً هیچ شاهدی در مورد پیش‌داوری در علوم انسانی موجود نیست (و حتی در هنرهای زیبا تبعیض معکوس وجود دارد) [۷۶].  به این ترتیب، میلکمان و همکاران گزارشی از شواهد مهم در مورد «تأثیر تبعیض زمان‌مند» برای گروه‌های کمتر بازنمایی شده در هنرها و علوم ندارند. در واقع، به نظر می‌رسد که هنرها و علوم فرای این که پس­زمینۀ فرد چیست پذیرای او هستند. گرچه من بار دیگر در کسوت شک‌گرایی اعلام می‌کنم که این هم به احتمال مطالعۀ ناقص دیگری است؛ اما وقتی در یافتن شواهد برای رفتار تبعیض‌آمیز ناکام بمانیم، فرض استاندارد این نخواهد بود که تعصب نهان وجود دارد و جایی قایم شده است. بار استدلال بر دوش شک‌کننده نیست، ولی بیایید به جستجو ادامه دهیم.

 

  1. تهدیدکلیشه‌ها و دربرگیرندگی برنامه‌های درسی 

عامل دیگری که بازنمایی اندک زنان را توضیح می­دهد وجود کلیشه‌های زیان‌باری است که ممکن است موفقیت تحصیلی را محدود و علایق را کم کند؛ اما این پژوهش حتی از تکالیف IAT هم مناقشه­برانگیزتر است [۷۸، ۷۹] و مطالعات آزمایشی که تازه آغاز شده­اند [۸۰، ۸۱، ۸۲، ۸۳] هیچ شواهدی برای موضوعات جوی در دوره‌های مقدماتی فلسفی که تنها جایی است که کاهش زنان از نظر آماری در آن اهمیت دارد (از ۴۳% در دوره‌های مقدماتی به ۳۵% در دوره‌های ارشد) ارائه نشده است [۸۰] (ص. ۲). تامسون و همکاران [۸۰] از کلاس‌های مقدماتی بیش از ۵۰ سؤال در مورد جو موجود پرسیدند (بیایید در نظر بگیریم که این که چه سؤالاتی باید به امور جوی تعصبات مربوط در نظر گرفته شود مشخص نیست) و بر اساس نتایجشان پیشنهاد کردند که فیلسوفان بایستی روش‌های تدریسشان و محتوای کلاس‌هایشان را به گونه‌ای عوض کنند که برای ترجیحات زنان مناسب­تر باشد، مانند این که باید کمتر بر استفاده از آزمایش‌های فکری تأکید کنند [۸۰] (صص. ۱۸-۱۹، ۲۱، ۲۶). به طرز عجیبی آنها بر خلاف یافته‌هایشان که زنان (کمتر از مردان) به تغییرات در برنامۀ درسی که رویکردهای علمی بیشتری را در بردارد اهمیت می‌دهند و ترجیح بسیار قوی­تری برای خواندن «متون غیرفلسفی» مانند ادبیات و روزنامه‌ها دارند همچنین پیشنهاد کردند که متون علمی بیشتری برای خواندن معرفی شود [۸۰] (ص. ۲۶، ۲۸). جالب آن که هر دو مردان و زنان کاملاً قبول داشتند که با دانشجویان گذشته از نژاد یا جنسیتشان به طور همسان برخورد می شد [۸۰] (ص. ۲۴). تامسون و همکاران هم یافتند که زنان به اندازۀ مردان به فلسفه اشتیاق نشان نمی دادند: آنها از کلاس لذت کمتری می­بردند، برایشان کمتر جالب و مرتبط بوده است، گرچه آنها فکر نمی کردند که چندان عملکرد خوبی داشته باشند و احتمال کمتری داشت که فکر کنند با فارغ التحصیلان فلسفه چیزی مشترک دارند؛ اما آیا آنان کمتر علاقه مندند زیرا فکر می کنند خوب نیستند یا اینجا جای آنها نیست، یا فکر می کنند خوب نیستند و اینجا جای آنها نیست زیرا علاقه مشوقی مهم در موفقیت در عملکرد و رضایت مندی است؟ مطالعۀ تامسون و همکاران این سؤال را پاسخ نمی­دهد و با این فرض اشتباه کار می کند که فلسفه باری دارد که باید آن را به چیزی غیرفلسفی انتقال دهد چون برخی دانشجویان آن را لذت بخش­تر می­دانند. در همین راستا، پژوهشی جدید در دانشگاه سیدنی «هیچ شواهدی از نظر آماری مهم برای حمایت از فرضیۀ تأثیر کلاس درس» در دورۀ مقدماتی فلسفی پیدا نکرده است [۸۱] (ص. ۴۶۹). یکی دیگر از یافته های تامسون و همکاران این است که دانشجویانی که مرد سفیدپوست نیستند، احتمال بیشتری دارد که فلسفه را برای کار پیدا کردن ناکارآمد در نظر بگیرند. گرچه سخنرانی کوتاهی در مورد کابردهای فلسفه به نظر این ادراک را تغییر می دهد، موجب تغییر فراوانی پیوستن زنان و گروه های اقلیت به این رشته نشد [۸۰] (ص. ۱۸).

برخی ممکن است این را ناامیدکننده بیابند؛ اما گرچه این فرض وجود دارد که باید تلاش هایی برای تغییر دادن کلیشه ها صورت بگیرد، اغلب با میزانی ساده لوحی در چنین پیشنهادی روبه رو هستیم. چرا باید ادراک ها در مورد کلیشه ها را وقتی درست هستند تغییر دهیم (مثلاً این که پیدا کردن کاری با امنیت شغلی با استفاده از آن دشوار است)؟[۳۴] با این نکته به آنچه من فرضیۀ استدلالی جزم اندیش می نامم می رسیم: شاید مردانی که جایگاه اجتماعی-اقتصادی بالاتری دارند احتمال بیشتری دارد که آیندۀ شغلی شان را به خطر بیندازند زیرا اعتماد به نفس بیشتری دارند که همه­چیز خوب پیش خواهد رفت. در عین حال شاید زنان و مردان دارای جایگاه اجتماعی-اقتصادی پایین تر رویکردی عملگرایانه تر داشته باشند و بر این اساس به دنبال فرصت های آموزشی هستند؛ به عبارت دیگر، اگر برداشت های زنان و چنین مردانی در مورد ارزش کاربردی مدرک فلسفه درست باشد، این مسئله موضوع بازنمایی ضعیف را کاملاً برعکس می کند. چرا این تعداد بیش از اندازه از مردان دارای جایگاه اجتماعی-اقتصادی بالاتر وجود دارد؟ شاید چنین مردانی در استدلال جزم اندیش بدتر هستند. یا شاید امکان بیشتری وجود دارد که باور کنند آنچه آنان به آن باور دارند اهمیتی ندارد، زیرا چشم انداز شغلی آنان وابسته به چیزهای دیگری است مانند ارتباطات اجتماعی، امتیازات نژادی و جنسیتی و غیره. یا شاید هیچ ربطی به استدلال جزم اندیش ندارد و علایق و توانایی های آنان به دلیلی دیگر متفاوت است؟ من به فرضیۀ استدلال جزم اندیش باور ندارم و تنها آن را به این دلیل عنوان می کنم تا خواننده عوامل دیگر را که ممکن است به اختلافات جنسیتی دامن بزند در نظر بگیرد.[۳۵]

راه دیگر برای مقابله با کلیشه های منفی اصلاحات در برنامه های درسی است که ممکن است موجب پرورش علاقه و حس تعلق زنان به کلاس های درس فلسفه بشود [۸۶، ۸۷]. مفصل ترین دفاعی که من از این راهبرد پیدا کردم متعلق به نورلاک است که می نویسد «شواهد تجربی» تأییدگر فواید «برنامه های درسی دربرگیرنده تر که شامل پیشنهادهای متنوع در درسنامه هاست» است [۸۸] (ص. ۳۴۸). نورلاک توصیه به «اشتمال عمدی دیدگاه های دانشمندان زن و غیر سفیدپوست در نقاطی از برنامه های درسی» می کند که «در آنها چنان چشم اندازهایی به طور سنتی به حاشیه رانده شده یا نادیده گرفته می شود» و به­ویژه بر «تلاش های جهت دار برای اشتمال زنان در مفاد درسی مقدماتی» سفارش می کند [۸۸] (ص. ۳۵۴). او استدلال می کند که فواید برنامه های درسی دربرگیرنده تر در زمینۀ جلب توجه دانشجویان، نتایج تحصیلی و تفکر انتقادی «بارها اثبات شده» اند. طبق نظر نورلک این امر با تحقیقات تجربی در رشته های STEM و بازرگانی به قوت پشتیبانی می شود. گرچه او می پذیرد که هیچ شواهد مستقیمی برای فلسفه وجود ندارد «استنباط های معقول» این نتایج را به فلسفه گسترش می دهد زیرا واقعاً «هر منبعی که من به آن روی می کنم به فواید تأثیرگذار آن ارجاع می دهد» [۸۸] (ص. ۳۶۱، ش. ۳۷)؛ اما بازبینی حدود دوازده مطالعه ای که او به آنها ارجاع می دهد نشان می دهد که تعداد اندکی به مبحث برنامۀ درسی دربرگیرنده اشاره کرده اند و تعداد حتی کمتری برای آن شواهدی ارائه کرده­اند. برای مثال، مقاله ای از تونسو تقریباً هیچ چیزی در مورد برنامۀ درسی ذکر نمی کند [۸۹]. مقالۀ دیگری از اندرسون [۹۰] با دیدگاه نورلاک موافق است اما هیچ شواهدی ارائه نمی کند. مقالۀ دیگری با عنوان «نظرسنجی توضیحی» از دانشجویان رشتۀ MBA در مورد مباحث جنسیتی انجام داد. مرتبط ترین نتیجه در این جا این بود که اکثریت ۱۸% پاسخگویان که به انتخاب خودشان نظرسنجی را انجام می دادند با این پیشنهاد آرامش بخش موافق بودند که «دربرگیرندگی چشم اندازهای زنان و مردان تأثیر مثبتی روی یادگیری خواهد داشت» [۹۱] (ص. ۱۶۳). کتابچۀ قطور ۳۰۰ صفحه ای چیزی به نام کمیتۀ علم، مهندسی و سیاست عمومی چند بار به برنامۀ درسی اشاره می کند ولی هیچ داده ای ارائه نکرده و در واقع هیچ چیزی در مورد دربرگیرندگی درسنامه ها نمی گوید [۹۲]؛ به طور مشابه، مقاله ای از لاوال هم همین طور است [۹۳]. میلز و ایر به توصیف تلاش هایی در مورد دربرگیرنده  کردن درسنامه ها در یک دانشگاه مهندسی در استرالیا می پردازند ولی هشدار می دهند که نمی توان به نتیجه گیری در مورد تأثیرگذاری آن در ارتقای شکست یا موفقیت دست زد [۹۴]. گرچه ممکن است که من چیزی را نادیده گرفته باشم، مطالعه پس از مطالعه هیچ مبنای علمی برای اظهارات نورفولک در این زمینه ارائه نمی دهد[۳۶].

برخی از این آثار به بحث در مورد تهدید کلیشه می پردازند اما هیچ شواهد تجربی برای فواید درسنامه های دربرگیرنده ارائه نمی کنند. میزان خیلی کمی کار پژوهشی در این زمینه در فلسفه انجام شده است اما تا کنون نتایج به شدت منفی بوده اند. مطالعۀ میدانی جدیدی در ایالت جورجیا نشان داد که الزام به داشتن حداقل ۲۰% نویسندگان زن در درسنامه ها هیچ تأثیری روی ورود دانشجویان جدید نداشت [۸۰] (صص. ۱۵، ۲۰). شاید ایالت جورجیا دوباره تلاش کند، گرچه برای من این سؤال وجود دارد که آیا دانشجویان خیلی به چنان چیزهایی توجه خواهند کرد و میزانی هم که به آن توجه می­کنند تا چه حد به تأمل در این مورد اهمیت می دهد که چه درس هایی به درد این می خورند که فرد چندین سال از عمرش را صرف آن کند.

علاوه بر این، دشواری های کلی در مورد ادعاها دربارۀ تهدید کلیشه در فلسفه وجود دارد. فرض این است که تهدید کلیشه شامل آگاهی آشکار و هم ذات­پنداری با کلیشه های مخصوص یک دامنه و اضطراب آن عده ای است که در آن نمی گنجند. همچنین این فرض وجود دارد که موجب بروز تفاوت ها در عملکرد افراد می شود. با وجود این، هیچ­یک از این ها به نظر در مورد دانشجویان دورۀ کارشناسی فلسفه صادق نیست. تازه واردان به فلسفه به نظر کلیشه هایی قابل مقایسه با رشته هایی مانند ریاضیات ندارند. شواهدی در مورد تفاوت در عملکرد به­ویژه در رده های اولیۀ تحصیلی وجود ندارد. برخی مطالعات حاکی از آن است که شاید مردان در امتحانات دوران دبیرستان و امتحانات ورودی کالج، از جمله آزمون های مربوط به فراست فلسفی، مورد تبعیض واقع می شوند [۹۶، ۹۷].

افراد دیگر، با بازتاب اندیشه های نورفولک، با توجه به وجود «چنین میزان زیادی از مطالعات» با اشاره به این که «دعوت دانشجویان زن به مطالعه و حرفۀ فلسفی برای پروسه حیاتی است» به اصلاحات فرامی خوانند [۹۸] (ص. ۱۵۶). با وجود این، واکر تنها به دو یا سه مطالعه که در مورد ارزش علمی آنان شک وجود دارد اشاره می کند: از جمله مارگولیس و رومرو [۹۹] که روش کار آن محدود به مصاحبۀ کیفی چند دانشجوی دورۀ کارشناسی جامعه شناسی می شود؛ و آثار هال و سندلر که برای رایج کردن اصطلاح «جو سرد» معروف شده اند. چیزی که کمتر معروف است این است که آنان «به جمع آوری داده نپرداختند» [۱۰۰] (ص. ۳۰). بار دیگر مجموعه شواهد قانع کننده ای که ما را به این باور برساند که تنوع دادن به درسنامه ها موجب افزایش شرکت زنان می شود از ما دریغ می شود.

درست است که تنها به این دلیل که مطالعات واقعی اغلب درهم ریخته­اند و آزمایش های کنترل شده مصنوعی اند نباید آنها را، ولو به دلایل گوناگون، کنار بگذاریم. ما باید پژوهش را چون مجموعه ای روی هم رفته در نظر بگیریم که در آن محدودیت های یک رویکرد با نوع دیگری جبران می شود. من تنها برخی مطالعات را بررسی دقیق و موشکافی کرده­ام و می پذیرم که ممکن است آثار دیگری وجود داشته باشد که برای ادعاهایی که فیلسوفان مطرح می کنند دلایل قانع کننده ارائه می کنند. گرچه در چنین حالتی آنها باید این دلایل را ارائه کنند. به لطف مجموعه ها هم نمی توان انتقادهای مطالعات منفرد را نادیده گرفت. از فیلسوفان دعوت می شود که به دقت نشان دهند که چه مطالعات آزمایشی جبران­کنندۀ حسابرسی های استخدامی هستند و بالعکس. برای مثال، در مورد هنرآزمون های کور می توان آزمایش هایی را طراحی کرد؛ گرچه چنان که نشان داده شد، مطالعه ای که به بررسی این امر پرداخت در یافتن هر نوع تعصب جنسیتی در زمینۀ غیر کور ناکام بود.

من، به جای حکایت ها، چیزهای شهودی، دانش عامه پسند و استفادۀ گزینشی و غیرانتقادی از ادبیات تجربی شک­برانگیز، رویکرد دیگری پیش گرفته ام. به خواننده نسبت به بحث های ادامه دار میان روانشناسان در مورد اهمیت تکالیف IAT و شواهد برای تهدید کلیشه هشدار داده­ام. ادعاهای معمول را در مورد داوری های کور، هنرآزمون ها، دعوت برای مصاحبۀ دوم برای دانشجویان آموزش عالی و ثمربخشی مفروض اصلاحات درسنامۀ  موشکافانه بررسی کرده­ام. در همۀ موارد شواهد برای تبعیض کمبود داشته اند. این تحلیل با اعتمادی که برخی فیلسوفان به یافته های نااستوار می کنند و به نظر می رسد از مشکلات داخلی روانشناسی اجتماعی که شهرۀ خاص و عام است بی خبرند – مانند بحث در مورد «بحران بازتولیدپذیری»[۳۷] [۱۰۱، ۱۰۲، ۱۰۳] – در تضاد است. روشن است که از تاریخ انقضای ارزیابی دوبارۀ روایت غالب در مورد تعصب نهان گذشته است.

شواهد برای این فکر که تعصب نهان الگوهای بازنمایی اندک را در فلسفه توضیح می­دهد بدون شک ملال آور است؛ اما با وجود این، چهره های پیشرو به طور مداوم و طاقت فرسا به ارائۀ نادرست یافته های اصلی ادامه می­دهند و ادعاهای نامستدل برجسته ای مطرح کرده­ اند. هرچند ممکن است حرف های من موجب دلخوری برخی شود، اما من احساس می کنم که لازم است به الگویی در استفاده از نتایج حاشیه ای در ژورنال های اصلی، کنفرانس ها، وبسایت های دانشگاه ها و وبلاگ های حرفه ای به عنوان دانش پذیرفته شده توجه شود؛ الگویی که اشتباهات فاحش و فرضیه های جایگزین در آن نادیده گرفته شده و گزارش ها به حد کافی در آن انتقادی نیستند. این لزوماً بدین معنی نیست که تعصب در فلسفه وجود ندارد، یا برای مثال، در بازار اقتصادی زنان ترجیح داده می شوند. ادعای من در این­جا این است که اساساً این فکر نامؤثر است که تعصب نهان عامل مهمی در توضیح بازنمایی کم از زنان (و شاید دیگر گروه های کمتر بازنمایی شده) به شمار می رود.

در نهایت همۀ این ها چه ربطی به سنجیده روی سیاسی دارد؟ فیلسوفان به دنبال زمینه های معرفت شناختی برای اهداف سیاسی بوده اند و آنتونی بیانیۀ واضح و مبرهنی در امیدوارکننده ترین مسیر صادر کرده است: تعصب نهان [۵]. نادرست نیست که دستاویز یافته های علمی شویم ولی نگرانی هاک و دیگران در مورد این که ارزش های سیاسی موجب محدودیت در زمینۀ توجیه شوند و از عینیت بکاهند بسیار محتمل به نظر می رسد. نظریه هایی که درستی آنها به­طور کامل ثابت نشده است یا شاید حتی نظریه های نادرست به عنوان درست پذیرفته می شوند در حالی که ما باید حداقل داوری مان را به تعلیق بیندازیم. در واقع، این امر در مورد خود آنتونی صادق است؛ او به طور غیرانتقادی به دو مطالعه، اکنون آشنا و البته غیرقابل اعتماد، تکیه می زند تا ادعاهای بسیار کلی و نسنجیده در مورد تعصبات در حوزۀ استخدام بکند [۵] (ص. ۱۵۸). او همچنین به­خطا حسابرسی های استخدامی نسبی گلدین و راوس را طوری در نظر می گیرد که گویا آنها حرف آخر را در زمینۀ «قدرت» هنرآزمون های کور زده اند [۵] (ص. ۱۶۶). تا جایی که من اطلاع دارم، هیچ نمونه ای وجود ندارد که طی آن فیلسوفان به خبر داشتن از محدودیت های این مطالعه که گلدین و راوس خود به آنها اقرار داشته اند اشاره کرده باشند.

شاید اعتراض شود که من در جایگاهی نیستم که مقرر کنم چه تعصبات شناختی یا چارچوب های ایدئولوژیک بر دیگران تأثیر می گذارند. من قطعاً این ادعا را نمی کنم که تلاشی عمدی در جریان است تا تلاش ها برای ارزیابی های واقع بینانه را زیر سؤال ببرد؛ اما مشهود است که فیلسوفانی که در مورد تعصب نهان می نویسند تمایل دارند بخشی از تعهد به اصلاحات پیشرو مانند ابتکار عمل های فعالیت مثبت باشند [۱۰۴]. همراه با این، خطاها و اغفال هایی وجود دارند که در غیر این صورت توضیحشان دشوار خواهد بود. آخرین مثال من اشاره به واشنگتون و کلی [۵۷] (ص. ۱۷) دارد که تنها افرادی هستند که یک بار در اثری دو جلدی به وجود امور مناقشه برانگیز در مورد پژوهش دربارۀ تعصب نهان اشاره می کنند، گرچه آنها تنها ذکر می کنند که برخی مشاجراتی که نامش را نمی برد باید نادیده گرفته شوند. آنها به رغم ادعا در مورد پیروی از «واقعیت های اصولی» به اغرق در نتایج تعصب «تیرانداز» دست می­زنند و به­طور گزینشی نتایج دیگری را گزارش می کنند، مانند غفلت از این که برتراند و مولیناتان [۶۳] به هیچ تأثیر جنسیتی بر استخدام در یافته هایشان اشاره نکرده اند. به اطمینان این بدین معنا نیست که جنسیت هیچ تأثیری ندارد، اما حتماً موجب زیر سؤال بردن تکرارپذیری ادعاها در مورد تعصبات در ارزیابی جنسیت می شود. واشنگتون و کلی همچنین نمونۀ خطایی معمول هستند که مغالطه «جعبۀ شیشه ای» نامیده می شود و به معنای این است که ویژگی های خاص سازوکارهای پردازش اطلاعات شناختی بر اساس معیارهای رفتاری خام و ابتدایی استنباط شود (به عبارت دیگر آنها «جعبه سیاهی» را طوری در نظر می گیرند که گویی کارکردهای درونی اش را می توان دید). آنها همچنین به نادیده گرفتن شواهد ناراحت کننده دست می زنند مانند عدم توجه به مطالعۀ همبستگی مشابهی که هیچ تعصبی در استخدام در رابطه با نژاد پیدا نکرد [۱۰۵].[۳۸] و چنان که دیدیم آنها در این زمینه چندان منحصر به فرد نیستند. آیا چیزی غیر از اشتغال به حقیقت و گواهی بر آرا و استدلال های آنها تأثیر می گذارد؟ گرچه اغلب دشوار است که حالات روانی مشوق افراد را درک کنیم، بازیگران اصلی در آثار منتشر شده به پذیرش این نکته می پردازند که فیلسوفان در حال جست­وجوی شواهد تجربی برای  دستورجلسه های سیاسی هستند. گرچه از نظر منطقی ممکن است که این امر هیچ نقشی در پردازش اطلاعات بازی نکند اما با توجه به مشکل تعصبات تصدیقی، در این صورت داشتن چنین فرضی بسیار بی مبالاتانه خواهد بود. هنگامی که این دستورجلسه های سیاسی به طور مداوم و آشکارا بیان شده و خطاها چنان فاحش و همواره در تلاش برای حمایت از این دستور کار هستند، به نظر معقول است که فرض کنیم تعصب سیاسی تأثیری منحرف کننده برجا گذاشته است؛ اما اگر فرض بر این هم باشد که من اشتباه می کنم، باز هم بهتر است که در مورد این نگرانی صحبت شود. این امکان که دستورجلسه های سیاسی موجب فاسد کردن بازبینی فرضیه های تجربی می شوند باید در این مباحات نمودار شود ولی چنین نمی شود. این امر باید حداقل در ذهن فیلسوفانی باشد که تلاش می کنند آنها را در خدمت سیاست به کار گیرند.

 

© ۲۰۱۷ by the author. Licensee MDPI, Basel, Switzerland. This article is an open access article distributed under the terms and conditions of the Creative Commons Attribution (CC BY) license (http://creativecommons.org/licenses/by/4.0/).

 

References

  1. Hunter, P. Is political correctness damaging science? EMBO Rep. 2005, 6, 405–۴۰۷٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  2. Haack, S. Knowledge and propaganda: Reflections of an old feminist. In Scrutinizing Feminist Epistemology: An Examination of Gender in Science; Pinnick, C., Koertge, N., Almeder, R., Eds.; Rutgers University Press: New Brunswick, NJ, USA, 2003; pp. 7–۱۹٫ [Google Scholar]
  3. Longino, H. Science as Social Knowledge; Princeton University Press: Princeton, NJ, USA, 1990; pp. 81–۸۲٫ [Google Scholar]
  4. Anderson, E. Knowledge, Human interests, and objectivity in feminist epistemology. Philos. Top. 1995, 23, 27–۵۸٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  5. Antony, L. Bias: Friend or foe? Reflections on Saulish skepticism. In Implicit Bias and Philosophy: Metaphysics and Epistemology; Brownstein, M., Saul, J., Eds.; Oxford University Press: Oxford, UK, 2016; Volume 1, pp. 157–۱۹۰٫ [Google Scholar]
  6. “Chilly Climate”. Available online: http://www.phil.washington.edu/about-us/climate/chilly-climate (accessed on 12 February 2015).
  7. Available online: http://biasproject.org/recommended-reading (accessed on 8 April 2015).
  8. Available online: http://www.biasproject.org/participants (accessed on 8 April 2015).
  9. Tackling Gender Bias in Academia. Available online: https://www.sheffield.ac.uk/philosophy/research/implicit-bias-jennifer-saul-tackling-gender-bias-academia (accessed on 8 April 2015).
  10. Brownstein, M. Implicit Bias. In The Stanford Encyclopedia of Philosophy; Zalta, E., Ed.; 2015; Available online: https://plato.stanford.edu/entries/implicit-bias/ (accessed on 18 May 2017).
  11. Golob, S.; Devine, J.W.; Knox, E.; Woolf, R. 6AANBO39 Gender and Philosophy. Available online: http://www.kcl.ac.uk/artshums/depts/philosophy/modules/syllabus2014-15/6AANB039-syllabus-2014-15.pdf (accessed on 15 April 2015).
  12. Ferrin, A. Implicit Bias: A New (Invisible) Form of Oppression. Available online: https://asiaferrin.files.wordpress.com/2012/06/syllabus_implicit-bias4.pdf (accessed on 23 July 2015).
  13. Available online: http://tigger.uic.edu/classes/phil/phil202h/202syllabus.htm (accessed on 23 July 2015).
  14. Witt, C. Philosophy and Feminism. Available online: http://courses.unh.edu/sites/courses.unh.edu/files/syllabus/witt_510_f14_1.pdf (accessed on 23 July 2015).
  15. Available online: http://static1.squarespace.com/static/5541674be4b035082e11cc94/t/5544ebc3e4b03724d70e430d/1430580163640/Philosophy+of+Bias.pdf (accessed on 23 July 2015).
  16. Arkes, H.R.; Tetlock, P.E. Attributions of implicit prejudice, or would Jesse Jackson ‘fail’ the implicit association test? Psychol. Inq. 2004, 15, 257–۲۷۸٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  17. Gross, E.F.; Hardin, C.D. Implicit and explicit stereotyping of adolescents. Soc. Justice Res. 2007, 20, 140–۱۶۰٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  18. White, M.J.; White, G.B. Implicit and explicit occupational gender stereotypes. Sex Roles 2006, 55, 259–۲۶۶٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  19. Van Ravenzwaaij, D.; Han, H.L.; Wagenmakers, E.J. Does the name-race Implicit Association Test measure racial prejudice? Exp. Psychol. 2011, 58, 271–۲۷۷٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  20. Ranganath, K.A.; Tucker Smith, C.; Nosek, B.A. Distinguishing automatic and controlled components of attitudes from direct and indirect measurement methods. J. Exp. Soc. Psychol. 2008, 44, 386–۳۹۶٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  21. Nosek, B.A. Moderators of the relationship between implicit and explicit evaluation. J. Exp. Psychol. 2005, 134, 565–۵۸۴٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  22. Oswald, F.L.; Mitchell, G.; Blanton, H.; Jaccard, J.; Tetlock, P.E. Using the IAT to predict ethnic and racial discrimination: Small effect sizes of unknown societal significance. J. Personal. Soc. Psychol. 2015, 108, 562–۵۷۱٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  23. Greenwald, A.G.; Anthony, G.; Mahzarin, R.; Banaji, B.A. Nosek. Statistically small effects of the Implicit Association Test can have societally large effects. J. Personal. Soc. Psychol. 2014, 108, 553–۵۶۱٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  24. Oswald, F.L.; Mitchell, G.; Blanton, H.; Jaccard, J.; Tetlock, P.E. Predicting ethnic and racial discrimination: A meta-analysis of IAT criterion studies. J. Personal. Soc. Psychol. 2013, 105, 171–۱۹۲٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  25. Greenwald, A.G.; Poehlman, T.A.; Uhlmann, E.; Banaji, M.R. Understanding and using the Implicit Association Test: III. Meta-analysis of predictive validity. J. Personal. Soc. Psychol. 2009, 97, 17–۴۱٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  26. Saul, J. Ranking exercises in philosophy and implicit bias. J. Soc. Philos. 2012, 43, 256–۲۷۳٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  27. Bargh, J.A. The four horsemen of automaticity: Awareness, efficiency, intention, and control in social cognition. In Handbook of Social Cognition, 2nd ed.; Wyer, R.S., Jr., Srull, T.K., Eds.; Earlbaum: Hillsdale, NJ, USA, 1994; pp. 1–۴۰٫ [Google Scholar]
  28. Levitin, D.J. The Organised Mind: Thinking Straight in the Age of Information Overload. Available online: http://www.lse.ac.uk/newsAndMedia/videoAndAudio/channels/publicLecturesAndEvents/player.aspx?id=2838 (accessed on 25 March 2015).
  29. Azar, B. IAT: Fad or fabulous? Monitor in Psychol. 2008, 39, 44. Available online: http://www.apa.org/monitor/2008/07-08/psychometric.aspx (accessed on 25 March 2015). [Google Scholar]
  30. Kaufman, S.B. Does the implicit association test (IAT) really measure racial prejudice? Probably not. Psychol. Today. 2011. Available online: http://www.psychologytoday.com/blog/beautiful-minds/201101/does-the-implicit-association-test-iat-really-measure-racial-prejudice-p (accessed on 3 May 2015).
  31. Messner, C.; Vosgerau, J. Cognitive inertia and the Implicit Association Test. J. Mark. Res. 2010, 47, 374–۳۸۶٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  32. Levitin, D.J. What you might be missing: Startling stories about how our minds work can too easily neglect the bigger picture. Review of Blindspot: Hidden Biases of Good People by Banaji, M.R., Greenwald, A.G. Wall Street J. 2013, C5–C6. [Google Scholar]
  33. Newell, B.R.; Shanks, D.R. Unconscious influences on decision making: A critical review. Behav. Brain Sci. 2014, 37, 1–۶۱٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  34. Hahn, A.; Gawronski, B. Do implicit evaluations reflect unconscious attitudes? Behav. Brain Sci. 2014, 37, 28–۲۹٫ [Google Scholar]
  35. Newell, B.R.; Shanks, D.R. The primacy of conscious decision making. Behav. Brain Sci. 2014, 37, 45–۶۱٫ [Google Scholar]
  36. Implicit Bias. Available online: http://www.philosophy.rutgers.edu/for-faculty/133-graduate/climate/529-climate-implicit-bias (accessed on 16 April 2015).
  37. Clarke, M. Working double-blind. Nature 2008, 451, 605–۶۰۶٫ Available online: http://blogs.nature.com/peer-to-peer/2008/02/working_doubleblind.html (accessed on 16 May 2015). [Google Scholar]
  38. Clarke, M. No demonstrated gender bias in double-blind peer review. Nature 2008, 453, 711. Available online: http://blogs.nature.com/peer-to-peer/2008/06/no_demonstrated_gender_bias_in.html (accessed on 16 May 2015). [Google Scholar]
  39. Goldin, C.; Rouse, C. Orchestrating impartiality: The impact of ‘blind’ auditions on female musicians. Am. Econ. Rev. 2000, 90, 715–۷۴۱٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  40. Carson, S. Female musicians meet to exchange survival hints. Montreal Gazette, 12 October 1984; B-6. [Google Scholar]
  41. Saul, J. Scepticism and implicit bias. Disputatio 2013, 5, 243–۲۶۳٫ [Google Scholar]
  42. Brotons, M. Effects of performing conditions on music performance anxiety and performance quality. J. Music Ther. 1994, 31, 63–۸۱٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  43. Krishnamurthy, M. Proportional representation of women in elite ethics journals: To quota or not to quota? Public Aff. Q. 2017, 31, 2. [Google Scholar]
  44. Moss-Racusin, C.A.; Dovidio, J.F.; Brescoll, V.L.; Graham, M.J.; Handelsman, J. Science faculty’s subtle gender biases favor male students. Proc. Natl. Acad. Sci. USA 2012, 109, 16474–۱۶۴۷۹٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  45. Blind Orchestra Auditions Better for Women, Study Finds. 28 November 2000. Available online: http://www.princeton.edu/main/news/archive/A94/90/73G00/ (accessed on 23 March 2015).
  46. Haslanger, S. Changing the ideology and culture of philosophy: Not by reason (alone). Hypatia 2008, 23, 210–۲۲۳٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  47. Crouch, M.A.; Schwartzman, L.H. Introduction. J. Soc. Philos. 2012, 43, 205–۲۱۱٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  48. Mandelbaum, E. Attitude, inference, association: On the propositional structure of implicit bias. Noûs 2016, 50, 629–۶۵۸٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  49. Steinpreis, R.E.; Anders, K.A.; Ritzke, D. The impact of gender on the review of the curricula vitae of job applicants and tenure candidates: A national empirical study. Sex Roles 1999, 41, 509–۵۲۸٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  50. Williams, W. Hiring Bias. Available online: http://www.huffingtonpost.com/news/hiring-bias (accessed on 6 June 2016).
  51. Williams, W.M.; Ceci, S.J. National hiring experiments reveal 2:1 faculty preference for women on STEM tenure track. Proc. Natl. Acad. Sci. USA 2015, 112, 5360–۵۳۶۵٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  52. Saul, J. Implicit bias, stereotype threat, and women in philosophy. In Women in Philosophy: What Needs to Change? Hutchison, K., Jenkins, F., Eds.; Oxford University Press: New York, NY, USA, 2013; pp. 39–۶۰٫ [Google Scholar]
  53. Antony, L.; Cudd, A.E. The Mentoring Project. Hypatia 2012, 27, 461–۴۶۸٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  54. Antony, L. Different voices or perfect storm: Why are there so few women in philosophy? J. Soc. Philos. 2012, 43, 227–۲۵۵٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  55. Brennan, S. Rethinking the moral significance of micro-inequalities: The case of women in philosophy. In Women in Philosophy: What Needs to Change? Hutchison, K., Jenkins, F., Eds.; Oxford University Press: New York, NY, USA, 2013; pp. 180–۱۹۶٫ [Google Scholar]
  56. Holroyd, J. Implicit bias, awareness and imperfect cognitions. Conscious. Cognit. 2015, 33, 511–۵۲۳٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  57. Washington, N.; Kelly, D. Who’s responsible for this? Moral responsibility, externalism and knowledge about implicit bias. In Implicit Bias and Philosophy: Moral Responsibility, Structural Injustice, and Ethics; Brownstein, M., Saul, J., Eds.; Oxford University Press: Oxford, UK, 2016; Volume 2, pp. 11–۳۶٫ [Google Scholar]
  58. Dovidio, J.F.; Gaertner, S.L. Aversive racism and selection decisions. Psychol. Sci. 2000, 11, 315–۳۱۹٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  59. Levy, N. Neither fish nor fowl: Implicit attitudes as patchy endorsements. Noûs 2014, 49, 800–۸۲۳٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  60. Holroyd, J. Responsibility for implicit bias. J. Soc. Philos. 2012, 43, 274–۳۰۶٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  61. Valian, V. Why So Slow? The Advancement of Women; The MIT Press: Cambridge, MA, USA, 1998. [Google Scholar]
  62. Olian, J.D.; Schwab, D.P.; Haberfeld, Y. The impact of applicant gender compared to qualifications on hiring recommendations: A meta-analysis of experimental studies. Org. Behav. Hum. Decis. Process. 1988, 41, 180–۱۹۵٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  63. Bertrand, M.; Mullainathan, S. Are Emily and Greg more employable than Lakisha and Jamal? A field experiment on labor market discrimination. Natl. Bureau Econ. Res. 2003, 94, 991–۱۰۱۳٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  64. Jenkins, F.; Hutchison, K. Introduction to Women and Philosophy: What Needs to Change? Oxford University Press: New York, NY, USA, 2013. [Google Scholar]
  65. Friedman, M. Women in philosophy: Why should we care? In Women in Philosophy: What Needs to Change? Jenkins, F., Hutchinson, K., Eds.; Oxford University Press: New York, NY, USA, 2013; pp. 21–۳۸٫ [Google Scholar]
  66. Haslanger, S. Social structure, narrative and explanation. Can. J. Philos. 2015, 45, 1–۱۵٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  67. Benétreau-Dupin, Y.; Beaulac, G. Fair numbers: what data can and cannot tell us about the underrepresentation of women in philosophy. Ergo Open Access J. Philos. 2015, 2. Available online: http://quod.lib.umich.edu/e/ergo/12405314.0002.003/–fair-numbers-what-data-can-and-cannot-tell-us-about?rgn=main;view=fulltext (accessed on 8 March 2017). [Google Scholar] [CrossRef]
  68. Levy, N. Consciousness, implicit attitudes and moral responsibility. Noûs 2014, 48, 21–۴۰٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  69. Borsuk, R.; Budden, A.; Leimu, R.; Aarssen, L.; Lortie, C. The influence of author gender, national language and number of authors on citation rate in ecology. Open Ecol. J. 2009, 2, 25–۲۸٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  70. Ceci, S.J.; Williams, W.M. Understanding current causes of women’s underrepresentation in science. Proc. Natl. Acad. Sci. USA 2011, 108, 3157–۳۱۶۲, See also the NSFs Gender Differences at Critical Transitions in the Careers of Science, Engineering, and Mathematics Faculty (2010). [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  71. Sesardic, N.; de Clercq, R. Women in Philosophy: Problems with the Discrimination Hypothesis. Acad. Quest. 2014, 27, 461–۴۷۳٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  72. Milkman, K.L.; Akinola, M.; Chugh, D. Temporal distance and discrimination: An audit study in academia. Psychol. Sci. 2012, 23, 710–۷۷۷٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  73. Kelly, D.; Roedder, E. Racial cognition and the ethics of implicit bias. Philos. Compass 2008, 3, 522–۵۴۰٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  74. Mallon, R.; Kelly, D. Making race out of nothing: Psychologically constrained social roles. In The Oxford Handbook of the Philosophy of the Social Sciences; Kinkaid, H., Ed.; Oxford University Press: Oxford, UK, 2012; pp. 507–۵۲۹٫ [Google Scholar]
  75. Yap, A. Ad hominem fallacies, bias, and testimony. Argumentation 2013, 27, 97–۱۰۹٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  76. E-mails Ignored, Meetings Denied: Bias at the Search Stage Limits Diversity. 26 September 2012. Available online: http://knowledge.wharton.upenn.edu/article/e-mails-ignored-meetings-denied-bias-at-the-search-stage-limits-diversity/ (accessed on 17 May 2015).
  77. Williams, W.M. Women scientists academic-hiring advantage is unwelcome news for some: Part 1. Huffington Post. 1 May 2015. Available online: http://www.huffingtonpost.com/wendy-m-williams/women-scientists-academic_1_b_7181676.html (accessed on 4 June 2015).
  78. Stoet, G.; Geary, D.C. Can stereotype threat explain the gender gap in mathematics performance and achievement? Rev. Gen. Psychol. 2012, 16, 93–۱۰۲٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  79. Jusim, L. Is Stereotype Threat Overcooked, Overstated, and Oversold? Available online: http://heterodoxacademy.org/2015/12/30/is-stereotype-threat-overcooked-overstated-and-oversold/ (accessed on 13 April 2016).
  80. Thompson, M.; Adleberg, T.; Sims, S.; Nahmias, E. Why do women leave philosophy? Surveying students at the introductory level. Philos. Impr. 2016, 16, 1–۳۶٫ [Google Scholar]
  81. Dougherty, T.; Baron, S.; Miller, K. Why do female students leave philosophy? The story from Sydney. Hypatia 2015, 30, 467–۴۷۴٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  82. Paxton, M.; Figdor, C.; Tiberius, V. Quantifying the gender gap: An empirical study of the underrepresentation of women in philosophy. Hypatia 2012, 27, 949–۹۵۷٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  83. Baron, S.; Dougherty, T.; Miller, K. Why is there female under-representation among philosophy majors? Evidence of a pre-University effect. Ergo 2015, 2, 14. [Google Scholar]
  84. Templer, D.I.; Tomeo, M.E. Mean Graduate Record Examination (GRE) score and gender distribution as function of academic discipline. Pers. Indiv. Differ. 2002, 32, 175–۱۷۹٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  85. Scott Alexander, Perceptions of Required Ability Act as a Proxy for Actual Required Ability in Explaining the Gender Gap. Available online: http://slatestarcodex.com/2015/01/24/perceptions-of-required-ability-act-as-a-proxy-for-actual-required-ability-in-explaining-the-gender-gap/ (accessed on 4 August 2015).
  86. Diversity in Philosophy Courses. Available online: http://www.apaonlinecsw.org/resources (accessed on 17 August 2015).
  87. “Philodaria” Diversifying Syllabi. Available online: https://feministphilosophers.wordpress.com/2014/11/03/diversifying-syllabi/ (accessed on 17 August 2015).
  88. Norlock, K. Gender perception as a habit of moral perception: Implications for philosophical methodology and introductory curriculum. J. Soc. Philos. 2012, 43, 347–۳۶۲٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  89. Tonso, K.L. Student engineers and engineer identity: Campus engineer identities as figured world. Cult. Stud. Sci. Educ. 2006, 1, 273–۳۰۷٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  90. Andersen, M.L. Changing the curriculum in higher education. Signs 1987, 12, 222–۲۵۴٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  91. Smith, C.R. Notes from the field: Gender issues in the management curriculum: A survey of student experiences. Gender Work Org. 2000, 7, 158–۱۶۷٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  92. Committee on Science, Engineering, and Public Policy. Beyond Bias and Barriers: Fulfilling the Potential of Women in Academic Science and Engineering; National Academies Press: Washington, DC, USA, 2007. [Google Scholar]
  93. Lawal, I. Women in science and engineering: Politics of gender. In Proceedings of the American Society for Engineering Education Conference, Honolulu, HI, USA, 24–۲۷ June 2007. [Google Scholar]
  94. Mills, J.; Ayre, M. Implementing an inclusive curriculum for women in engineering education. J. Prof. Issues Eng. Educ. Practice 2003, 129, 203–۲۱۱٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  95. Resources on Diversity and Inclusiveness. Available online: http://www.apaonline.org/?page=diversity_resources (accessed on 24 August 2015).
  96. Lavy, V. Do gender stereotypes reduce girls’ human capital outcomes? Evidence from a natural experiment. J. Public Econ. 2008, 92, 2083–۲۱۰۵٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  97. Breda, T.; Ly, S.T. Do Professors Really Perpetuate the Gender Gap in Science? Evidence from a Natural Experiment in a French Higher Education Institution. CEE DP 138. Centre for the Economics of Education, London School of Economics: London, UK, 2012. Available online: http://cee.lse.ac.uk/ceedps/ceedp138.pdf (accessed on 28 July 2016).
  98. Walker, M.U. Diotima’s ghost: The uncertain place of feminist philosophy in professional philosophy. Hypatia 2005, 20, 153–۱۶۴٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  99. Margolis, E.; Romero, M. ‘The department is very male, very white, very old, and very conservative’: The functioning of the hidden curriculum in graduate sociology departments. Harvard Educ. Rev. 1988, 68, 1–۳۲٫ [Google Scholar] [CrossRef]
  100. Seifried, T.J. The chilly classroom climate revisited: What have we learned, Are male faculty the culprits? PAACE J. Lifelong Learn. 2000, 9, 25–۳۷٫ [Google Scholar]
  101. Pashler, H.; Wagenmakers, E.J. Editors’ Introduction to the special section on replicability in psychological science: A crisis of confidence? Perspect. Psychol. Sci. 2012, 7, 528–۵۳۰٫ [Google Scholar] [CrossRef] [PubMed]
  102. Yong, E. Psychologists strike a blow for reproducibility. Nature 2013, 11, 26. [Google Scholar] [CrossRef]
  103. Baker, M. First Results from Psychology’s Largest Reproducibility Test. Nature. 30 April 2015. Available online: http://www.nature.com/news/first-results-from-psychology-s-largest-reproducibility-test-1.17433?r=1 (accessed on 6 September 2015).
  104. Hermanson, S. Review of Implicit Bias and Philosophy; Brownstein, M., Saul, J., Eds.; Oxford University Press: Oxford, UK, 2016; pp. 1–۸٫ [Google Scholar]
  105. Darolia, R.; Koedel, C.; Martorell, P.; Wilson, K.; Perez-Arce, F. Race and gender effects on employer interest in job applicants: New evidence from a resume field experiment. Appl. Econ. Lett. 2016, 23, 853–۸۵۶٫ [Google Scholar] [CrossRef]

 

 

[۱] Sean Hermanson (Department of Philosophy, Florida International University, USA)

[۲] Implicit Bias

[۳] Stereotype Threat

[۴] Political Correctness

[۵] Prescriptive

[۶] Descriptive

[۷]  تاکید در متن اصلی

[۸] microaggressions

[۹]  از ۱۸ می ۲۰۱۷ بسیاری از این موارد آفلاین هستند، گرچه بسیاری از آنها را می‌توان ذیل مدخل تعصب نهان در دانشنامۀ فلسفۀ استنفورد پیدا کرد [۱۰].

[۱۰]

[۱۱] Colorado

[۱۲] Sheffield

[۱۳] Rutgers

[۱۴] در این جا پنج مورد برای نشان دادن علم به صورت ثابت می‌بینید. مانند واحدی درسی به نام «تعصب نهان: گونه (ناپیدای) جدید ظلم» [۱۱،۱۲،۱۳،۱۴،۱۵]

[۱۵] Implicit Association Task (IAT)

[۱۶] برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر در مورد این بحث پاسخ Oswald et al. (2015) [22] را به Greenwald et al. (2014) [23] ببینید. همچنین پاسخ Oswald et al. (2013) [24] را به Greenwald et al. (2009) [25] ببینید.

[۱۷] به طور مثال سول (Saul) می نویسد: «روانشناسان به این نتیجه رسیده‌اند که این تعصبات را نمی‌توان با کنترل آگاهانه تغییر داد… تلاش آگاهانه مستقیم برای این که تعصب نداشت بعید است موفق شود…» [۲۶] (صص. ۲۵۷، ۲۵۹).

[۱۸] دنیل جی. لویتین. (http://www.lse.ac.uk/newsAndMedia/videoAndAudio/channels/publicLecturesAndEvents/player.aspx?id=2838) [28]. برای بازبینی‌ها در مورد مناقشه علمی ببینید: http://www.apa.org/monitor/2008/07-08/psychometric.aspx [29] و http://www.psychologytoday.com/blog/beautiful-minds/201101/does-the-implicit-association-test-iat-really-measure-racial-prejudice-p [30]؛ همین طور [۳۱، ۳۲، ۳۳]. همین طور پاسخ‌ها به نیوول و شانکس را ببینید که در آنها هان ای. و گارونسکی بی. می‌پذیرند که «ناآگاهی از فرآیند‌های روانشناختی اغلب از شواهد ناکافی برداشت می‌شود» [۳۴]. نیوول و شانکس در پاسخ قطعی‌شان ابراز می‌دارند که «کاملا قبول داریم که نقش فرآیندهای ناخودآگاه در [تکالیف IAT] به طور قابل توجهی اغراق شده است» [۳۵].

[۱۹]  Blind Auditions (مصاحبه های استخدامی در زمینه های هنری که در آنها هویت آزمون دهنده برای داوران مشخص نیست.)

[۲۰]  Double-blind peer review (به این معنا که نه داوران از هویت نویسندگان اطلاع دارند و نه نویسندگان از هویت داوران مقالات. م.)

[۲۱] مصاحبه های شغلی که در آنها داوران قادر به تشخیص جنسیت فرد مصاحبه شونده نیستند؛ به طور مثال فرد مورد مصاحبه یا قرار گرفتن پشت پرده یا پاراوان. م.

[۲۲]  این مشابه استدلالی است که باعث شد مجله نیچر تایید خود را از این مطالعه در مورد بازبینی دست نوشته ها پس بگیرد.

[۲۳] anomalous result

[۲۴] Screen

[۲۵]  مطالعه کریشنامورتی [۴۳] را در نظر بگیرید که مبتنی است بر یک مطالعه منفرد که ارتباطش غیرقابل اعتماد است [۴۴] و دو قطعه ادبیات عامه پسند است که افراد غیرکارشناس آنها را نوشته اند.

[۲۶]  این نویسنده با دیدگاه آلترنت موافق است که مالکوم گلدول موفق ترین مامور پروپاگاندا و دغلباز شرکتها در امریکا است.

[۲۷]  «نتیایج نشان می دهند که ارزیاب ها –فرای جنسیتشان-  بر اساس این که آیا نام مونث یا مذکر است یا منسوب به سفیدپوست ها یا سیاه پوست ها است به طور متفاوتی عکس العمل نشان می دهند» (ص. ۲۱۳).

[۲۸] اگر بخواهیم دقیق باشیم برتراند و مولایناتان [۶۳] (ص. ۹۹۸) هیچ شواهدی پیدا نکردند که رزومه های دارای نام های مونث مورد تبعیض منفی قرار می گرفتند و از شواهد بسیار کم و از نظر آماری کم اهمیت حمایت کردند.

[۲۹]  به بنترو-دوپن و بولاک [۶۷] برای نقد بیشتر از هایلنگر مراجعه کنید.

[۳۰]  مهم ترین ها اشتاینپراز و همکاران [۴۹] و ماس-راکوسین و همکاران [۴۴] هستند.

[۳۱]  عکس العمل ها در فضای وبلاگ های فلسفی بیشتر منفی و انکارگرانه بود. ویلیامز هم با همان روش آنها با یک سری از وبلاگ نوشته ها به اتهام ها در مورد ضعف های احتمالی و دیگر انتقادها پاسخ داد [۵۰].

[۳۲]  اما سساردیک و دکلرک [۷۱] را ببینید. مقاله آنها استدلال های متقاعدکننده دارد، به دقت برایش تحقیق شده و ارزش توجه فیلسوفان را دارد گرچه در سازمان ناشناخته ای در یک مرکز فکری جناح راست به چاپ رسیده است. وسیله چاپ آنها شاید بیشتر حاکی از تمایلات ویراستاران و داوران در ژورنال های فلسفی باشد تا سمت وسوی سیاسی نویسندگان (برخورد دلسردکننده با دست نوشته این مقاله در بسیاری از مکان ها تا حدی که گاه تهمت سکسیست بودن به نویسنده زده شده، برای این نویسنده آموزنده بوده است.)

[۳۳]  شاید من دارم کلیشه پردازی می کنم، اما یافتن پیش داوری های آشکار در دانشگاه های بازرگانی شگفت انگیز نخواهد بود. در همین راستا، در حداقل دو رشته که نشان دهنده تبعیض زمان مند هستند –پزشکی-سلامت و آموزش و پرورش- چنان حضور مردان کم رنگ است که شاید این عاملی در استخدام باشد.

[۳۴] چطور چنین چیزی را می دانیم؟ بیاید این مغالطه مقدم شمردن علت را به یاد بیاوریم که چون بسیاری از فارغ التحصیلان رشته فلسفه می توانند کار خوبی پیدا کنند، پس فلسفه انتخاب خوبی از نظر شغلی است. فلسفه همین طور از این نظر میان رشته های علوم انسانی غیرعادی است که مدرک کارشناسی آن برای استخدام به عنوان معلم در سیستم آموزشی محلی کافی نیست. ممکن است خیلی از دانشجویان این را بدانند؟

[۳۵] یکی از تفاوت های عمده فلسفه با دیگر رشته های علوم انسانی در این است که کاندیداهای معمولی دکتری در آن امتیازات GRE  فوق العاده بالایی دارند که اغلب مردان دارای جایگاه اجتماعی اقتصادی بالا آن را کسب می کنند. تمپولار و تومیو [۴۰] را ببینید. نمرات معدل کمی به نظر پیش بین کننده های بهتری برای سهم بندی های جنسیتی هستند تا دیگر عواملی مانند «باورهای توانایی» [۸۵].

[۳۶] اما به هر حال این مقاله مورد تایید انجمن فلسفه امریکا قرار گرفت [۹۵].

[۳۷] Replication crisis

[۳۸] چون این پژوهش در میانه سال ۲۰۱۵ منتشر شد، شاید به همین دلیل واشنگتون و کلی از توجه به آن غافل ماندند.