مقدمه
 
اعمال
خشونت علیه زنان (violence against women) و بد رفتاری با آنها از رایج
ترین جرائم اجتماعی و از بارزترین جلوه های مرد سالاری در جهان امروز است
که در تمام ملیتها، طبقات و گروههای اجتماعی به چشم می خورد. در ایران
خشونت علیه زنان همواره به عنوان ابزاری برای تثبیت قدرت مردانه به کار
رفته و به طور مشخص در دو حوزه خصوصی و عمومی اتفاق افتاده است حوزه
خصوصی شامل خشونت در خانه پدر و شوهر می باشد و از حوزه عمومی می توان به
مواردی چون آداب و رسوم، فرهنگ شفاهی و مکتوب، نهادهای اجتماعی و نظام
حکومتی اشاره کرد.
 
یکی از مشخصات کلی خشونت علیه
زنان سراسر جهان این است که در بیشتر موارد از نظرها پنهان است زنان تا
کارد به استخوانشان نرسد، از زندگی خشونت آمیز خود حرفی نمی زنند.
 
این
پرهیز در هر جامعه دلایل خاص خود را دارد و متناسب با شرایط زندگی فردی و
اجتماعی زنان در هر جامعه می باشد. در ایران نیز زنان در اثر فشارهای سنتی
هزاران ساله که دامنه ای وسیع دارد، که بخش عمده ای از وضعیت خشونت بار
زندگی خود را از دیگران مخفی نگه می دارند.
 
خشونت
علیه زنان پدیده ای جهانی است طبق آمار منتشر شده بوسیله سازمان بهداشت
جهانی (۱۹۹۷) از هر سه زن یک زن در طول زندگی خود مورد خشونت خانگی واقع 
می شود. آمار زیر بر درستی مطلب صحت می گذارد:(سام گیس، ۱۳۷۷، ۵).
 
-۳۰ تا ۵۰ درصد زنان آمریکایی مورد آزار جنسی شوهرانشان قرار می گیرند.
 
-۱۵ تا ۲۵ درصد زنان آمریکایی هنگام بارداری نیز مورد ضرب و شتم قرار می گیرند.
 
در کشور کلمبیا بیش از ۲۰ درصد زنان مورد آزار لفظی یا روانی شوهران خود قرار 
می گیرند
 
-در شهر سانتیگو (کشور شیلی)، ۶۳ درصد از زنان مورد آزار جسمی قرار می گیرند.
 
در
ایران نیز در سال ۱۳۸۳ طرح بررسی وضعیت خشونت خانگی علیه زنان که مطالعه
ای ملی و گسترده است در ۲۸ مرکز استان کشور به اجرا در آمده و فراوانی و
گستره خشونت بر علیه زنان و عوامل اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، روانی، قومی و
خانوادگی موثر بر این پدیده را مورد بررسی قرار داده است تا زمینه های
لازم برای اقدامات جدی در مقابله با این معضل فراهم آید. نسبت افراد درگیر
در خشونت خانگی به کل پاسخگویان مورد مطالعه در سطح ملی برابر با ۳/۶۶ درصد
می باشد در این پژوهش خشونت روانی و کلامی، رتبه نخست و خشونت جنسی رتبه
آخر را داشته است .
 
طرح مسأله:
 
آنچه
که ضرورت توجه به این مساله را جدی تر می نماید آنست که اعمال خشونت علیه
زنان علاوه بر تأثیرات منفی بر زندگی فرد، دارای پیامدهای اساسی تری را
برای جامعه به ارمغان می آرود. لذا با توجه به اهمیت این مسأله بر آن شدیم
تا به بررسی عوامل کاهش دهنده این معضل در خانواده بپردازیم و تأثیر دو
عامل مهم یعنی اقتدار و توانمندی زنان در خانواده را که مستقیماً تأثیرات
زیادی در کاهش خشونت دارد را بسنجیم.
 
طبق نظر نظریه
پردازان تضاد و اقتدار و همچنین تحقیقاتی که در این باره انجام شده اقتدار
مرد درخانواده یکی از علل خشونت علیه زنان محسوب می شود و با افزایش جایگاه
اقتدار زنان در خانواده خشونت کاهش می یابد، که این افزایش اقتدار زنان در
خانواده ارتباط مستقیم با میزان توانمندی و آگاهی آنها از وضعیت خود دارد و
می توان گفت اقتدار و توانمندی دارای ارتباطی دو سویه با یکدیگر می باشند و
هر دو نیز در ارتباط با میزان و چگونگی خشونت در خانواده هستند که بررسی
این ارتباط و چگونگی آن برای کاهش خشونت علیه زنان بسیار ضروری و حائز
اهمیت است.
 
روشی که در این تحقیق استفاده شده ، روش تحلیلی – اسنادی است و هدف هایی مورد توجه هستند. که برخی از آنان عبارتند از :
 
۱-هدف کلی :
 
بررسی تأثیر اقتدار و توانمندی زنان بر کاهش خشونت در خانواده
 
۲-اهداف خاص:
 
۱-شناخت انواع خشونت و عللل و عوامل موثر بر آن
 
۲-بررسی رابطه بین اقتدار زنان و میزان خشونت
 
۳-بررسی رابطه توانمندی سازی زنان و میزان خشونت
 
۴-ارائه الگویی کاربردی برای ارتقاء جایگاه زنان و توانمند ساختن آنها برای کاستن میزان خشونت علیه آنان.
 
تعریف خشونت
 
فرهنگ حقوقی، خشونت را«استفاده نابجا، غیر قانونی و تعرض آمیز از قدرت » تعریف
می کند. (معتمدی مهر، ۱۳۸، ۱۸).
 
مهر
انگیز کار در تعریف از خشونت چنین بیان می کند :«خشونت را می توان عملی
آسیب رسان دانست که فرد برای پیشبرد مقاصد خویش انجام می دهد. صرفاً جنبه
فیزیکی (بدنی ) ندارد. بلکه ممکن است ابعاد روانی (تحقیر، منزوی کردن فرد،
داد و فریاد، آزار و مزاحمت جنسی، تجاوز ) و اقتصادی (شکستن وسایل خانه و
…) را به خود بگیرد.(کار … ۱۳۷۹).
 
-لیز کلی (۱۹۸۸) برای خشونت تعریف زیر را پیشنهاد کرده است:
 
«هر
نوع عمل فیزیکی، بصری، کلامی ، یا جنسی که زن یا دختر، در زمان وقوع یا
بعد تر آن را به صورت تهدید یا ارعاب یا حمله ای احساس کند که اثرش ناراحتی
یا تحقیر او باشد و یا ناتوانی بر قراری تماس نزدیک و صمیمانه را از او
سلب کند….(کلی ۱۹۸۸: ۴۱)
 
-نخستین سند حقوق بین
الملی که به طور ویژه مبارزه با خشونت علیه زنان را هدف قرار دارد اعلامیه
رفع خشونت علیه زنان بود که در سپتامبر ۱۹۹۳ طی قطعنامه ۱۰۴/۴۸ مورد تصویب
سازمان ملل قرار گرفت و در ماده یک به تعریف خشونت علیه زنان پرداخته است
:« …. عبارت خشونت علیه زنان به معنای هر عمل خشونت علیه زنان به معنای
هر عمل خشونت آمیز مبتنی بر جنسیت است که سبب بروز یا سبب احتمال بروز آسیب
های روانی، جسمانی، رنج و آزار زنان از جمله تهدید بر انجام چنین اعمالی،
محدودیت های اجباری یا اختیاری در شرایط خاص، از آزادی در زندگی عمومی یا
در زندگی خصوصی می گردد.
 
انواع خشونت علیه زنان :
 
۱-خشونت جسمی
 
خشونت
جسمانی علیه زنان به شیوه های گوناگون صورت می گیرد مانند کتک زدن، شکنجه و
قتل. این نوع خشونت به هر گونه رفتار غیر اجتماعی که جسم زن را مورد آزار
قرار می دهد. اطلاق می گردد . پیامد خشونت جسمی می تواند شکستگی اعضاء،
پارگی زخمها، بریدگی ها، کبودیها، جراحات داخلی، ضربه های مغزی، آسیب اعضای
تناسلی، عدم توانایی در وضع حمل، سقط جنین، بیماریهای جنسی، حاملگی های
ناخواسته و…. باشد.(کار، ۱۳۷۹، ۲۹۲).
 
۲-خشونت جنسی
 
خشونت
جنسی، به هر گونه رفتار غیر اجتماعی که از لمس کردن بدن شروع شده و گاهی
تا مرحله تجاوز جنسی زن را آزار می دهد. این نوع خشونت ممکن است در حیطه
زندگی خصوصی زناشویی و خانوادگی اتفاق بیفتد و به صورت الزام به تمکین از
شوهر یا رابطه محارم با یکدیگر در حلقه خویشاوندی علیه زنان اعمال می گردد.
زنانی که مورد خشونت جنسی قرار می گیرند دچار صدمات روانی، عصبی و عاطفی
می شوند که بر کل رفتارهای آنان نسبت به جنس مرد تأثیر می گذارد(همان ،
۳۴۶).
 
۳-آزار جنسی
 
هر گونه
توجه نشان دادن نسبت به بدن زن و توافق صریح و یا ضمنی، مشروط بر اینکه
ماهیت جنسی داشته باشد، آزار جنسی به شمار می رود. آزار جنسی ممکن است در
محیط کار، در جامعه یا در محیط خانواده از سوی منسوبین مذکور اعمال شود.
آثار و پیامدهای آن از بین رفتن اعتماد به نفس، گوشه گیری از اجتماع و
ایجاد روح بدبینی در زن است. از نمونه های آن می توان به مزاحمت های تلفنی،
متلک های مردان در خیابان، مزاحمت های درون تاکسی یا معابر عمومی اشاره
کرد(همان ۳۵۳).
 
۴-خشونت روانی
 
«رفتار
خشونت آمیزی است که شرافت، آبرو و اعتماد به نفس زن را خدشه دار می کند،
این رفتار به صورت انتقاد ناروا، تحقیر، توهین، فحاشی، تهدیدهای مداوم به
طلاق دادن یا ازدواج مجدد اعمال می گردد. نتایج این گونه خشونت عبارتست از :
 ازکار افتادگی ادراکی، از بین رفتن اعتماد به نفس، انواع افسردگی ، عدم
کفایت زن در مدیریت خانواده، جاه طلبی در محیط کار، گریز از مشارکت در امور
اجتماعی، بازسازی رفتار خشونت آمیز در بچه ها، عدم موفقیت کودکان در
تحصیل، عدم کارآیی در محیط خانواده، پناه بردن به داروهای روان گردان،
الکل، مواد مخدر، فالگیری و رمالی » (همان، ۳۵۴).
 
چار چوب نظری
 
موضوع
خشونت علیه زنان توسط نظریه های گوناگون تبیین شده است که با توجه به هدف
این مقاله، علاوه بر نظریه ها مربوط به خشونت قسمتی از نظریه های مربوط به
اقتدار و توانمند سازی زنان را نیز به طور مختصر مطرح می نمائیم.
 
نظریات مربوط به خشونت
 
۱-نظریات فمنیستی
 
برای
توضیح خشونت هایی که زنان در معرض آن قرار دارند، سه دیدگاه عمده وجود
داشته که دو دیدگاه نخست در چهار چوب جهان بینی مرد محور جای دارد و دیدگاه
سوم (از سوی فمینسیت ها ) به صورت نظری بر نظریه های مرد محور و به منزلۀ
رویکردی جایگزین ارائه شده است.
 
الف-دیدگاه سنت گرا:
سنت گرایان جرایمی مانند تجاوز و تهدید زنان را نادر می دانند و تصور می
شود که بسیاری از زنان خود سبب رفتار خشونت آمیزند. یعنی در مورد قربانی
تجاوز جنسی می گویند که متجاوز را وسوسه کرده و سبب شده مهار امیال جنسی
خود را از کف بدهد. در مورد ضرب و جرح نیز تصور می رود که زنان به خاطر عدم
توفیق در انجام وظایف خود استحقاق آن را دارند و مسئولیت کنترل زن بر عهده
مرد است.
 
۲-دیدگاه لیبرال/روانی: از این چشم انداز
خشونت نسبت به زنان مشکلی اجتماعی به حساب می آید اما چندان اهمیتی برای آن
قائل نمی شوند دو حالت وجود دارد یا مرد مهاجم بیکار و پریشان است و یا زن
قربانی سرش برای خشونت درد می کرده است. از این دیدگاه مردانی که نسبت به
زنان خشونت می ورزند بسیار نیازمند در مان و یا قربانی زنان خشونت طلب
پنداشته می شوند.
 
ج-دیدگاه فمینسیتی: در زمینۀ خشونت
دیدگاه فمینسیتی واحدی وجود ندارد ولی همۀ رویکردهای فمینسیتی خشونت نسبت
به زنان را در متن وسیع تری بررسی می کنند که همان جایگاه فرودست زنان نسبت
به مردان است. در دهۀ هفتاد فمینسیت ها کوشیدند تجاوز جنسی و کتک زدن همسر
را علایم جدی خشونت مردان نسبت به زنان معرفی می کنند. اما این رویکرد به
تازگی مورد اعتراض واقع شده و فمینسیت ها گفته اند هر چه را موجب وحشت و
ارعاب زنان می شود باید در بستر کنترلی که مردان بر رفتار زنان دارند بررسی
کرد. وحشت زنان از خشونت در واقع عامل کنترل رفتار آنهاست به طوری که
فعالیت های خود را محدود و مقید می کنند.
 
نظریه
برابری زن و مرد، نه تنها زندگی زنان بلکه زندگی مردان در مقایسه با زندگی
زنان، و چگونگی تعامل دو جنس با یکدیگر را مورد توجه قرار می دهد بر اساس
این نظریه روابط دو جنس اساساً رابطه قدرت است رابطه ای که مرد از همسر خود
سوء استفاده می کند، مرد همسر خود را با مورد استفاده قرار دادن فیزیکی،
کلامی یا روان شناختی و یا هر سه تحت سلطه و انتقاد در می آورد (اسموند
 وتورن، ۱۹۹۳).
 
این نظریه در توضیح پدیده خشونت علیه
زنان عقیده دارد به کارگیری خشونت بوسیله شوهر منعکس کننده قدرت، اختیار و
موقعیت های اجتماعی بالاتر مردان است. این امر در بسیاری از مردان این
باور را به وجود می آورد که آنها حق دارند همسرانشان را مورد سوء استفاده
قرار دهند. پس خاتمه دادن به همسر آزاری مستلزم تجدید ساختار رابطه قدرت
بین زن و مرد در جامعه است. عمده ترین پژوهش کاملاً فمینسیتی در بارۀ خشونت
علیه زنان را ربکا و راسلدوتاش (۱۹۸۰) در اسکاتلند انجام دادند. به گفته
این دو، خشونت علیه زنان شکلی عمیقاً اجتماعی است که درون نظام خانوادگی
مرد سالار بر می خیزد یعنی نظامی که در آن اقتدار شوهر بر زن به پدید آمدن
نوع خاصی از مناسبات قدرت در زناشویی و جایگاهی فرو دست برای همسر و مادر
می انجامد. مردان از زنان مقتدر ترند و با ازدواج بهره کشی می کنند یعنی از
زنان انتظار می رود با ارائه خدمات خانگی بر شوهران خود خدمت کنند. کارهای
خانگی زنان را کار «واقعی» محسوب نمی کنند. چون پولی به خانه نمی آورد و
به زنان بابت آن دستمزدی پرداخته نمی شود. شوهران در مقابل این کار خرج
زنان را می دهند. به هر حال آنچه که در زندگی زناشویی به مردان چنین
اقتداری می بخشد کنترل آنان بر منابع مالی است و همین امر موجب می شود که
زن حتی اگر از جانب شوهر آزار روحی یا جسمی بییند و یا در زندگی زناشویی
خود احساس خوشبختی نکند ترک شوهر را دشوار بداند.
 
۲-نظریه تضاد
 
طبق
این نظریه ریشه خشونت در تضاد منافع است رفتارهای خشونت آمیز بدون تضاد
منافع نه ضرورت می یابد و نه کاربردی دارد. از سوی دیگر جامعه شناسی نوین
نشان می دهد که تفاوت و تضاد علائق در خانواده بخشی از ساختار خشونت است
طبق تعریف و بر از قدرت، می توان گفت در خانواده هایی که مرد قدرت کافی
برای تابع نمودن دیگری ندارد و می خواهد سلطه خود را اعمال کند، تضاد و
درگیری بیشتری وجود دارد. تئوری تضاد برای روشن کردن مکانیسم خشونت و علل
کاربرد آن کافی نیست زیرا بدین ترتیب باید نتیجه گرفت که هر چه تضاد بیشتر
باشد، احتمال بروز خشونت نیز بیشتر است اما تحقیقات اشتراوس و دیگران نشان
می دهد که بر غم بیشتر بودن تضاد، کشمکش در خانواده هایی که اعضای آن
برابری بیشتری دارند، اعمال خشونت در میان آنان کمتر رایج است (درویش پور،
۱۳۷۸) بر اساس این نظریه در خانواده هایی که اعضای آن برابری بیشتری با هم
دارند، تضادها معمولاً، با گفتگو حل می شود و در رویارویی با اختلافات،
اعضا عقل و بردباری بیشتری از خود نشان می دهند. تحقیقات اشتراوس نشان می
دهد در خانواده هایی که مرد بر دیگر منابع قدرت تسلط ندارد، کاربرد خشونت
به عنوان آخرین ابزار قدرت برای حل تضادها افزایش می یابد و هم از این رو
است که در خانواده های طبقات پایین اجتماع که با فشارها و تنشهای بیشتری رو
به رو هستند میزان توسل مردان به خشونت بیشتر است. زیرا آنان در قیاس با
مردان دیگر، منابع قدرت کمتری برای پیشبرد مقاصد، خواسته هایشان و ایجاد
توازن در زندگی خانوادگی شان در اختیار دارند(همان، ۵۲-۵۱).
 
«اگر
چه تضاد و خشونت با همدیگر عملاً اتفاق می افتد، اما تضاد لزوماً منجر به
خشونت نمی شود حقیقت این است که بسیاری از تضادهایی که با خشونت همراه می
شود. مفهومش این نیست که خشونت ضرورتی برای حل آنها است. بلکه نشان می دهد
کسانی که از خشونت استفاده می کنند، نمی توانند به استراتژی بهتری فکر کنند
و اعتقادشان این است که خشونت تنها روش انتخابی موجود است».(Kilenir,
۱۹۸۸:۱۵۴)
 
۳-نظریه اقتدار سلطه:
 
جامعه شناسان بسیاری در زمینه اقتدار سلطه در خانواده به نظریه پردازان پرداخته اند، از جمله کونیگ و شلسکی
 
الف: کونیگ:
 
از
نظر کونیگ توزیع قدرت بسته به نحوه تقسیم کار بین زن و مرد است شرکت
فعالانه زن در تامین و حفظ حیات اقتصادی خانواده همیشه باعث تحدید قدرت و
سلطه مرد بوده است.
 
جدائی نقش زن و مرد از یکدیگر
باعث بوجود آمدن قلمروهای مستقل و جداگانه ای شده است هر فرد در حیطه خود
مستقل بوده و در حوزه اقتدار خود، صاحب قدرت است. سلطه در خانواده امری
مشروع و قانونی است .(روزن باوم، ۱۳۶۷،۱۰۶).
 
از نظر
کونیگ حفظ وحدت گروه خانوادگی از اولویت برخوردار است تمایل به تشریک مساعی
را که برای خانواده مقوله ای تعیین کننده است، زمانی می توان دریافت که به
جای خواسته های فردی، موجودیت گروهی قرار گیرد. بزعم کونیگ، برابری در حال
پیشرفت زنان با مردان معلول حقوق فردی زنان نیست. بلکه منحصراً نتیجه
تشکیل اجتماع خانوادگی است که بر پایه به رسمیت شناختن و اندیشمند بودن فرد
استوار است. از نتایج تحقیقات وی چنین بر می آید که زنان خانه دار نه تنها
از نظر کمک اقتصادی بلکه از حیث بلوغ فکری به جهت محدودیت برخورد با محیط
اجتماعی و دنیای اقتصادی بیشتر از زنان شاغل فاقد فرزند، به شوهران خود
وابسته اند ونتیجه آن را متوقف ماندن رشد فکری زن در زندگی خانوادگی می
داند که بعدها تفاهم و توافق زندگی مشترک زناشویی را دچار مخاطره می کند.
 
ب)شلسکی:
 
شلسکی
سلطه طبیعی در خانواده را در مقابل سلطه انتزاعی موجود در جامعه قرار می
دهد. وی متأثر از شرایط بحرانی بعد از جنگ جهانی دوم، سلطه طبیعی مرد بر
سایر اعضاء خانواده را ضامن حفظ کارکرد های خانواده می داند و بر خانه داری
زن تأکید دارد: زیرا تنها در این حالت کارآیی منحصر به فرد خانواده که
سبب تربیت فرزندان در محیطی سرشار از اعتماد و مراقبت می شود، تضمین می
گردد از دید شلسکی این مجموعه، یعنی پدر نان آور و مادر مسئول فرزندان را
برای، حفظ ثبات اجتماعی به هر قیمتی باید حفظ کرد او حتی با آگاه کردن زنان
از روابط زندگی و آنچه که می تواند آن ها را به تأمل و تفکر وا دارد،
مخالف است.(روزن باوم، ۱۳۶۷،۳۴).
 
نظریه های مربوط به اقتدار زنان در خانواده
 
قدرت
و احراز از آن پدیده ای تاریخی است که همواره، هم در عمل و هم در اندیشه
مطرح بوده است. به تعبیری می توان گفت قدرت جزئی لایفک از حیات بشری است که
در جامعه و به تبع آن در همه ارکان تعبیری اجتماع ی از جمله خانواده مطرح
است. 
نظریه های اساسی در باب زن و جایگاه او در هرم قدرت در خانواده را می توان در دو گروه موافقان و مخالفان برابری تقسیم کرد:
 
الف- موافقان: موافقان برابری زن و مرد بر سه منظر اتکاء دارند:
 
۱-
منظر انسانی: در این منظر اتکاء بر ارزش های انسانی است. انسانها برابر
متولد شده اند و هر آنچه موجبات جدایی انسان ها و نابرابری آنان را فراهم
سازد. غیر انسانی است.
 
۲- منظر اخلاقی: در این منظر
اعتقاد بر این است که تفاوت گذاری بین زن و مرد غیر اخلاقی است و با عدالت
اجتماعی سازگار نیست. بنابراین هر جامعه باید برای آحاد آن 
فرصت های اجتماعی را فراهم آورد و این فرصت ها را ورای تعلق جنسیتی توزیع کند و به اعماق جامعه برد.
 
۳-
منظر عملی- کاربردی: در این منظر، به غیر عملی بودن شکاف بین زن و مرد از
یک سو و جنس دوم شناختن زن تأکید می شود. بعضی از دلایل آن عبارتند از: ۱-
ناتوان پنداشتن زنان و درعمل تولید ناتوانی در بین آنان، موجبات پیدایی نسل
ناتوان را فراهم می آورد زیرا مادران ناتوان هرگز توان تولید نسلی توانا
را نخواهند یافت. ۲- ناتوان پنداری زنان به فلج سازی نیمی از جامعه منتهی
می شود و یک جامعه فلج هرگز توان توسعه پایدار را نخواهد یافت. ۳- ناتوان
پنداری زنان و دور نگه داشتن آنان از تصمیم گیری ها در خانواده موجبان
نارضایتی آنان را فراهم می آورد.
 
ب- مخالفان: مخالفان اقتدار زنان در خانواده بر چهار استدلال تکیه دارند:
 
۱-
مدیریت و کارآیی آن: از این نظر، اعتقاد بر این است که در صورت برابری
یافتگی، مدیریت خانواده با کاهش مواجه می شود در نتیجه خانواده خود به خود
به خانواده ای از هم پاشیده تبدیل خواهد شد.
 
۲- رقابتی شدن زن و مرد: یکی از عناصر کارکردی خانواده رقابتی شدن زن و مرد است که نتیجه آن، هرز رفتن توان اعضاست.
 
۳-
نوستالژیا: مخالفان مشارکت زن در تصمیم گیری در خانواده و ارتقاء جایگاه
او، آگاهانه یا به طور ناآگاه تحت تأثیر نوستالژیا هستند، آنان عقیده دارند
که گذشته مطلوب و زیبا بود.
 
۴- الگو سازی والدین:
یکی دیگر از اندیشه ها، الگوسازی والدین است. در این منظر اندیشه این است
که مرد باید همانند پدران خود عمل کند.
 
چارچوب نظری توانمند سازی زنان
 
صاحبنظران تعاریف گوناگونی برای توانمند سازی زنان ارائه داده اند:
 

«توانمند سازی زنان به این معنی است که آنها بر شرم بی مورد خود فائق
آیند، کردار و گفتار شان حاکی از اعتماد به نفس و اطمینان خاطر باشد.
 
قادر
به ارزیابی صحیح و شناخت واقعی خویشتن باشند، به استعدادها و محدودیت های
درونی خویش آگاه باشند، قدرت رویارویی با دشواری ها را داشته باشند و در
رفع آنها بکوشند. از اهداف مورد نظر و توان عملی ساختن آن شناختی دقیق
داشته باشند، و بتوانند با افزایش توانمندی خویش به هدف های مورد نظر
دستیابی حاصل کنند» (فرخی، ۱۳۷۶: ۷۶).
 
– «توانمند
سازی به مهارت تسلط بیشتر بر منابع و کسب منافع برای زنان اطلاق می شود».
توانمند سازی فرآیندی است که طی آن افراد برای غلبه بر موانع پیشرفت،
فعالیت هایی انجام می دهند که باعث تسلط آنها در تعیین سرنوشت خود می شود.
توانمند سازی یک زن به این مفهوم است که او برای انجام برخی کارها توانایی
جمعی پیدا می کند و این امر به رفع تبعیض میان زنان و مردان منجر می شود یا
در مقابله با تبعیض های جنسیتی در جامعه موثر واقع می گردد» (دفتر امور
زنان نهاد ریاست جمهوری و صندوق کودکان سازمان ملل متحد، ۱۴: ۱۳۷۲).
 

سارالانیکه یکی از نظریه پردازن توسعه، معتقد است که برای توانمد سازی
زنان باید پنج مرحله را طی کرد که عبارتند از: رفاه، دسترسی، آگاهی، مشارکت
و کنترل.
 
در مرحله رفاه، رفاه مادی زنان (مانند
تغذیه و درآمد) بررسی می شود. در مرحله دسترسی، زنان باید به عوامل تولید
(مانند زمین، کار، سرمایه)، کارهای مولد در‌آمد، خدمات، آموزش های مهارت زا
و حتی محصول و دسترنج خود دسترسی داشته باشند. در مرحله آگاهی، زنان باید
تشخیص دهند که مشکلات آنها ناشی از کمبودهایی شخصی شان نیست بلکه نشئت
گرفته از نقش های جنسیتی مربوط به فرهنگ است و به همین دلیل قابل تغییر
است. در مرحله مشارکت، زنان در تمام برنامه های مربوط به خود شرکت می
کنند. و در مرحله پنجم، برابری در کنترل به معنی توازن قدرت بین زنان و
مردان است. (موزر، ۱۳۷۲: ۱۰۳)
 
عوامل مؤثر بر جایگاه زنان در هرم اقتدار در خانواده:
 
به نظر می رسد، جایگاه زنان در هرم اقتدار در خانواده تابع علیت سه گانه است:
 
۱- مشخصات فردی زن و مرد (نظیر تحصیلات، سن در ازدواج و…)
 
۲- ساختار خانوادگی (که شامل سنت های برابری خواه یا عکس آن می باشد.)
 
۳- ساختار اجتماعی (شامل ارزشهای رایج و ….)
 
هاله
لاجوردی (۱۳۷۷) در تحقیقی با عنوان «ساختار قدرت در خانواده» ۱۲۳ زن و ۸۹
مرد از کارکنان متأهل دانشگاه تهران را در مورد مطالعه قرار داده است. او
به شاخص های دوازده گانه زیر به عنوان شاخص های معرف قدرت در خانواده توجه
کرده است:
 
۱- انتخاب معاشرت ها ۲- انتخاب کانال برای
تلویزیون ۳- نحوه دکوراسیون منزل یا چیدن اسباب منزل ۴- خرید لوازم منزل
۵- خرید لباس برای زن ۶- خرید لباس برای شوهر ۷- تصمیم به تغییر شغل شوهر
۸- خرید یا فروش اتومبیل ۹- رفتن به مسافرت ۱۰- خرید و فروش خانه ۱۱- کار
زن در خارج از خانه ۱۲- چگونه گذراندن روزهای تعطیل
 
ضریب تصمیم گیری در حالات مختلف:
 
همیشه
با شوهر (ضریب ۵) معمولاً شوهر (ضریب ۴)، زن و شوهر به تساوی (ضریب ۳)،
معمولاً زن (ضریب ۲) و همیشه با زن (ضریب ۱) بدین ترتیب به دست می آید که
دامنه تغییرات آن از ۱۲ تا ۶۰ است: حداکثر = ۱× ۱۲= ۱۲  و حداقل = ۵×
۱۲= ۶۰
 
بیشترین فراوانی در میان انواع ساختارهای
قدرت در خانواده، به خانواده دو قطبی تعلق دارد (۶۰ درصد) یعنی خانواده ای
 که در آن زن و مرد هر یک حوزه های مختص به خود مستقلی را در تصمیم گیری
دارند. و اما مهمترین عوامل موثر بر جایگاه زن در هرم قدرت در خانواده چنین
بودند:
 
۱- تحصیلات: ارتقاء سطح تحصیلی زن از یکسو و
رقابت تحصیلی زوجین از مهم ترین عوامل موثر بر دگرگونی جایگاه زنان در هرم
قدرت در خانواده و پذیرش عناصر مدرن در خانواده است. این فرضیه بامعنی
داری ۰۰۰۳/۰ مورد تأیید قرار گرفت.
 
۲- منزلت شغلی:
داشتن شغل در خارج از خانه از یکسو و قرابت منزلت شغلی زوجین نیز از عوامل
اساسی موثر بر گذر از شرایط سنتی زائد و پیوند با عناصر درون در بحث از
جایگاه زن در خانواده است، این فرضیه نیز با معنی داری ۰۰۰۱/۰ مورد تأیید
قرار گرفت.
 
۳- هویت زن و مرد: تعریف زن و مرد از خود
و از دیگری از مهمترین عوامل موثر بر جایگاه زنان در هرم قدرت در خانواده
است. هنگامی که زن خود را با معیارهای سنتی تعریف می کند، و اقتدار را از
آن مرد می داند، یا به تعبیر دیگر، خود را انسانی درجه دوم می شناسد، هرم
قدرت در خانواده بسیار مردانه از یکسو و عمودی از سوی دیگر شکل می گیرد.
این معنی در تحقیقات دیگر نیز به وضوح دیده می شود، در تحقیقی به سال ۱۳۸۲
در تهران، در بین کارکنان دانشگاه پیام نور، ملاحظه شد، واقعیت بیرونی در
روابط بین زن و مرد متأثر از واقعیت ذهنی است.
 
از این تحقیق چهار نتیجه در این رابطه بدست آمد:
 
الف) واقعیت موجود در جایگاه زن و مرد در هرم قدرت درخانواده، بیشتر از هر چیز تابعی از واقعیت فضای ذهنی آندو است.
 
ب) آنگاه که زن و مرد هر دو سنتی می اندیشند تنازع در خانه نیز رو به کاهش می گذارد.
 
پ)
در قابل، آنگاه بالاترین میزان تخاصم ایجاد می شود که زن مرن اندیش و مرد
سنت گرا است. (در تبیین خشونت در خانواده های ایرانی این دو گانگی متمایل
به تضاد در فضای دو ذهن از مهم ترین عوامل به حساب می آید).
 
ت)
زمانی که زن و مرد هر دو دیدگاهی مدرن را در حوزه جایگاه زن در هرم قدرت
در خانواده می پذیرند، تعارض رو به کاهش می گذارد و خشونت نیز جلوه های
دیگری 
می یابد.
 
بدین ترتیب، چند ساختار از یکدیگر متمایز می شوند:
 
ساختار
قدرت مطلقا مردانه ( ۶۰ امتیاز )، ساختار قدرت زنانه ( ۱۲امتیاز )، ساختار
قدرت مرد محوری ( بین ۴۲ تا ۶۰ امتیاز )، ساختار قدرت زن محوری ( بین ۱۲
تا ۳۰ امتیاز ) و ساختار قدرت دو قطبی ( بین ۳۰ تا ۴۲ امتیاز )
 
بر اساس داده های بدست آمده ، ملاحظه می شود :
 
۲۸
درصد از پاسخگویان زن و ۷۳ درصد از پاسخگویان مرد اظهار داشته اند که
خانواده خاستگاه آنان پدر محور بوده است. یعنی بین مردان الگوی خانواده پدر
محوری حدود سه برابر زنان جمعیت نمونه است. این اختلاف در نحوه توزیع
فراوانی پاسخگویان در مقوله مادر محوری جالب توجه است. ۲۵ درصد از زنان
خانواده خاستگاه خود را مادر محور دانسته اند، در حالی که فقط یک درصد از
پاسخگویان مرد چنین پاسخی داده اند. ۴۷ درصد زنان و ۲۶ درصد مردان نیز
خانواده پدر خود را پدر مادر محور دانسته اند. همانگونه که ملاحظه شد ، مهم
ترین عوامل موثر تاثیر گذار بر جایگاه زن در هرم قدرت خانواده، آموزش از
یکسو و اشتغال زنان از سوی دیگر است. سازو کارهای آموزش تاثیری دو گانه
دارد، از یکسو موجبات پذیرش مشارکت زن را فراهم می آورد، و هم از سوی دیگر
پذیرش فرودستی را دفع می کند. کهتری موضع زن در خانواده بیش از آنکه امری
اقتصادی باشد، امری فرهنگی – اجتماعی است تاثیر اشتغال نیز بیش از آنکه
ناشی از در آمد مالی زنان باشد ، از دگرگونی ارزش ها و افرایش آگاهی های
اجتماعی زنان شاغل مایه می گیرد. چنانکه ملاحظه شد، بیشترین عنصر تاثیر
گذار سطح تحصیلات زن است.
 
عوامل موثر در افزایش توانمندی زنان :
 
پژوهشی
توسط دکتر محمود کتابی و دکتر بهجت یزد خواستی در سال ۱۳۸۱ با عنوان «
توانمند سازی زنان برای مشارکت در توسعه » در شهر اصفهان صورت گرفته است.
که این پژوهش به روش بیانی تحلیلی درباره ۳۸۰ زن ۲۰ تا ۵۰ ساله ساکن در
مناطق ده گانه شهر اصفهان انجام شده است.
 
یافته های
پژوهش حاکی از آن است که عواملی همچون افزایش سطح تحصیلات ، دسترسی به
نتایج مالی بهبود وضع سلامت، بر خورداری از حق مالکیت قانونی ، رفع تبعیض
از بازار کار و حذف باورهای سنتی عوامل موثری در توانمندی سازی زنان هستند.
از میان این متغییرها تاثیر غیر مستقیم در توانمند سازی دارند. همچنین
داده های پژوهش نشان 
می دهد که رفع تبعیض از بازار کار ، حذف باورهای سنتی و دسترسی به منابع مالی تاثیر مستقیم در افزایش سطح تحصیلات دارند.
 
 
 
در
میان متغیرهای این پژوهش بعد از میزان تحصیلات، برخورداری زنان از حق
مالکیت قانونی بیشترین تاثیر را در توانمندی زنان داشته است. داده های
پژوهش نشان می دهد که زنان دارای تحصیلات بالا از نظر بنیه مالی و حق
مالکیت نیز در سطح بالاتری قرار دارند. بنابراین می توان گفت که درآمد
مستقل و میزان تحصیلات در افزایش برخورداری زنان از حق مالکیت بسیار تاثیر
گذار است. حذف باورهای سنتی « درجه نخست و سپس رفع تبعیض از بازار کار
تاثیر مستقیم در برخورداری زنان از حق مالکیت داشته اند. 
 
عوامل موثر بر پایین آمدن خشونت علیه زنان
 
در
پژوهش ملی درباره خشونت علیه زنان که توسط قاضی طباطبایی و همکارانش صورت
گرفته است، به صورت بسیار کامل و وسیع همه عوامل مورد بررسی و تحقیق قرار
گرفته اند، که به طور کلی بر اساس ۳ بخش زیر تنظیم شده است :
 
۱-  نگرش های فرد، ویژگی های روانی و آگاهی های پاسخگویان
 
۲-  عوامل خانوادگی
 
۳-  عوامل اقتصادی و اجتماعی
 
بر
اساس یافته های این طرح و همچنین آنچه که در جهت این مقاله قرار داد، موثر
ترین عوامل که در مورد زنان، نقش موثر بر میزان خشونت علیه آنها داشته اند
عبارتند از :
 
۱-  سطح تحصیلات زن
 
۲-  سن تفاوت سنی زن و مرد
 
۳-  اشتغال زن
 
۴-  باورهای ذهنی زن و مرد
 
طبق
یافته های تحقیق قاضی طباطبایی و همکارانش، زنان بی سواد بیشترین و زنان
دارای فوق دیپلم و لیسانس کمترین خشونت رااز اول زندگی مشترک خود تجربه
کرده اند.
 
همچنین زنان ۵۵ ال ۵۹ ساله بالاترین و
زنان ۲۰ تا ۲۴ ساله پایین ترین مورد وقوع خشونت را در زندگی مشترک خود
داشته اند. همچنین فاصله وسیع سنی زن و مرد از عوامل اساسی کهتری زنان است
که باعث خشونت بیشتر علیه آن ها می شود.
 
زنان شاغل کمتر خشونت را تجربه کرده اند و زنان غیر شاغل بیشتر که از طرفی اشتغال زنان ارتباط تنگاتنگی با میزان تحصیلات آنان دارد.
 
همچنین
هر چند مدت زناشویی افزایش می یابد دفعات ضرب و شتم شوهر و میزان مدارا با
خشونت خانگی افزایش می یابد. بهترین عامل عادی شدن خشونت در خانواده ها بی
قدرتی زنان و وابستگی شان به مردان است باورهای ذهنی زن و مرد و یا به
عبارت دیگر هویت و تعریف هر فرد از خویشتن خویش در میزان و شکل گیری خشونت
در خانواده بسیار موثر است. در حقیقت زمانی که زن خود را با معیارهای سنتی
تعریف می کند و مرد را دارای اقتدار، انسان در درجه اول و خود را انسانی
درجه دوم می شناید، به اقتدار مرد در خانواده و فرودستی خود دامن زده و به
مرد اجازه می دهد که هر رفتاری را با او داشته باشد و برای او به جای او
تصمیم بگیرید.
 
تفاوت تأثیر توانمندی واقتدار زنان و مردان در میزان خشونت:
 
همان
طور که در نمودار نشان داده شده نتیجه افزایش اقتدار و توانمندی زنان و
مردان در خانواده، متفاوت می باشد به طوری که این اقتدار و توانمندی در
زنان باعث کاهش دریافت خشونت در خانواده می شود و به نوعی ابزاری برای
مبارزه با خشونت است اما افزایش اقتدار و توانمندی در مردان نتیجه متضادی
به همراه دارد به گونه ای که باعث افزایش خشونت و رفتارهای خشن آنها در
خانواده می شود.
 
نتیجه گیری :
 
با
بررسی کلیه عواملی که در زمینه اقتدار، توانمند سازی و خشونت بیان شد می
توان به این نتیجه رسید که متغیر اقتدار و سلط مرد در خانواده، بیشترین
تأثیر را در خشونت علیه زنان دارد و برای تصحیح جایگاه زنان در هرم قدرت در
خانواده و برای توانمند ساختن آنها باید اساسی ترین عامل را جستجو کرده و
به آن توجه نمود. عاملی که در تمام زمینه های مورد بررسی مؤثر و اساسی است،
حذف باورهای سنتی و یا به عبارتی تصحیح باورهای ذهنی زن و مرد است.
باورهای مربوط به نقش جنسیتی که از زمان های دور در فرهنگ این مرز و بوم
ریشه دوانده است یکی از اساسی ترین عواملی است که مانع توانمند شدن زنان و
بدست آوردن جایگاه خوبی از نظر اقتدار در خانواده است. بر اساس این باورها،
نقش دست دوم زنان ترویج می شود وقتی خود آنان متقاعد می شوند که نباید
وظایف اصلی و اولیه را در خانواده و جامعه عهده دار شوند. باور عمومی از
دیرباز این بوده که زنان فقط قادر به انجام برخی وظایف سنتی خاص هستند و
فاقد توانایی های لازم برای انجام امور دیگرند. اعتقاداتی از این دست تمام
اعتماد زنان را نسبت به توانایی های خود از بین می برد و آنها را در
جایگاهی فرو دست قرار می دهد که به مردان اجازه می دهد که برای زنان هر
گونه 
می خواهند تصمیم بگیرند و با آنها رفتار کنند و زنان به انفعال کشیده می شوند.
 
برای از بین بردن این باورها دو راه پیشنهاد می شود:
 
الف)
تاکید بر بازسازی ارزش ها: جامعه ایرانی نیازمند، سازه های ارزشی نوینی
است. چه در حوزه روابط بین زن و مرد و چه در حوزه نگرش زنان نسبت به خود که
برای این تغییر نگرش عوامل زیر موثرند:
 
۱- رسانه جمعی: از طریق حذف کلیشه های جنسیتی از برنامه های رادیو و تلویزیون و
 فیلم های سینمایی
 
۲- مدرسه: از طریق حذف کلیشه های جنسیتی از کتاب های درس
 
۳- خانواده: از طریق تصحیح دیدگاه زنان و مردان نسبت به روابط خودشان و نسبت به روابط بین آنها و فرزندان دختر و پسرشان.
 
۴- پژوهش در مورد مسائل زنان و ارائه نتایج آن در سطح وسیع
 
ب) باز تعریف هویت زن و مرد
 
در
بعد ذهنی، مهمترین عنصر دگرگونی واقعیت و ارتقاء زنان، باز تعریف هویت زن و
مرد از یکدیگر است. تا زمانی که زنان و مردان سنتی، اندیشه جایگاه فرودستی
و فرادستی آنها همچنان باقی مانده و مسائل و مشکلاتی از قبیل خشونت نیز به
تبع آن خواهد آمد.
 
 
 
منابع:
 
– آبوت ، پاملا و کلر والاس (۱۳۸۰) ،جامعه شناسی زنان ، ترجمه منیژه نجم عراقی ، تهران، نشر نی .
 
– درویش پور ، مهرداد (۱۳۷۸) ،« چرا مردان علیه زنان به اعمال خشونت ترغیب می شوند؟» ، نشریه زنان ،شماره ۵۶ ، مهر.
 
– دفتر امور زنان دفتر نهاد ریاست جمهوری وصندوق کودکان سازمان ملل متحد (۱۳۷۲) ، نقش زنان در توسعه ، تهران ، نشر روشنگران.
 
– روزن باوم ، هایدی (۱۳۶۷)، خانواده به منزله ساختاری در مقابل جامعه، ترجمه محمد صادق مهدوی ، نشردانشگاهی .
 
– ریتزر ، جورج (۱۳۷۴) ، نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر ، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران ،نشر علمی .
 
– سام گیس ، بنفشه (۱۳۷۷) ، « چرا همسرانشان را آزار می دهند ؟ » ، روزنامه خرداد ،۸ دی .
 
– ساروخانی ، باقر (۱۳۸۴) ، « زن ،قدرت وخانواده » ، پژوهش زنان ، دوره ۳، ش۲ ..
 
– فرخی ، طاهره (۱۳۷۶) ،« نقش زنان در توسعه پایدار، تواناسازی زنان » ، ماهنامه تعاون ،دوره جدید ، شماره ۷۴.
 
– کار ، مهرانگیز (۱۳۷۹) ، پژوهشی درباره خشونت علیه زنان ، تهران ،انتشارات روشنگران .
 
– کتابی ، محمود و یزدخواستی ، بهجت (۱۳۸۲) ، « توانمندسازی زنان برای مشارکت درتوسعه » ، پژوهش زنان ، دوره ۱ ، سال ۳ ، ش۷ .
 
-موزر ، کارولین (۱۳۷۲)، « برنامه ریزی برحسب جنسیت درجهان سوم »، نقش زنان درتوسعه، تهران ، نشر روشنگران .
 
بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان