از تصویر تا حقیقت

سمانه عابدینی

تا قانون خانواده برابر: از تبریز که راهی ورزقان می شوی، همان زمان که تابلو را می بینی دلت هری می ریزد که چه خواهی دید. واقعیت دارد. اولین تصویری که می بینی آنقدر تلخ است که اشک از چشمانت سرازیر می شود.
روستاهای کنار جاده، که چیزی ازشان نمانده تلی از خاک و چوب است که بر روی هم تلمبار شده است. سمت دیگر جاده چادرها بنا شده اند تا از گزند ریزش بقایا دور بمانند و وقتی نزدیک خانه های ویران شده می شوی چیزی که بیش از همه توجه ات را جلب می کند دارهای قالی است که تقریبا همه اشان نیمه بافته اند و شکسته. یکی از همراهان سفر که مشغول عکاسی است می گوید اینها بهترین قالیبافان خاورمیانه هستند و بعضی هم خرج خانواده را از این طریق می دهند و شرح می دهد که در روزهای اول شاهد گریه دخترانی بوده که برای دارهای قالی شان که مدتها چشم و دست خود را صرفشان کرده بودند عزاداری می کردند.
شهر ورزقان به همه چیز شباهت دارد بجز شهر. در طول مسیر، گیت بازرسی و نیروهای گارد ویژه را می بینی و ناخودآگاه همان احساس ناامنی که از دیدنشان در تهران به تو دست می دهد سراغت می آید. شهر نیمه ویران است، ساختمان ها تخلیه شده اند و آنهایی که کامل فرو نریخته اند ترک های عمیقی برداشته اند و یا نیمه ویران شده اند. مردم وسط بلوارها چادر زده اند تا آوار خانه ها دوباره بر سرشان نریزد. زن ها عموما در چادرند و بچه ها در فضای کم بلوارها و میدان مشغول بازیند و تو بیم داری که نکند که پی توپشان به خیابان بیایند و تصادفی گریبان خانواده شان را بگیرد. چون حالا حیاط خانه شان خیابان اصلی است. از کنار مرکز بهزیستی ورزقان که رد می شوی چیزی از ساختمانش باقی نمانده و نیروهایش در حیاط چادر زده اند. تعدادشان کم نیست و کمی بدخلقند که با توجه به شرایط، خیلی غیرطبیعی نمی یابیش. وانتی که اجناسی را حمل می کند، می رسد و بعد از هماهنگی بارش را خالی می کند و تحویل بهزیستی می دهد. بار شامل کنسرو، پتو و کارتن هایی در بسته است.
بعد از تخلیه بار، افراد بهزیستی در حیاط دورش جمع شدند و دیدم که یکی یکی پتوها را باز می کنند. از همراه ترک زبانم پرسیدم چه می گویند؟ با آهی عمیق گفت طرح پتوها را برای خودشان انتخاب می کنند و من با تعجب فقط به چهره هایشان نگاه می کردم که چگونه ممکن است در این شرایط که هوا رو به سردی می رود و نیاز به این پتوها بیشتر می شود این افراد پتوها را برای خودشان بردارند.
اما دیدن گروههای مردم نهاد و داوطلبینی که بی هیچ چشم داشتی به کمک مردم آمده اند کمی آرامم می کند. کمپ سرند که تشکیل شده از داوطلبانی که از شهرهای مختلف گرد هم آمده اند و کارشان تحویل گرفتن کمکهای مردمی از تهران و شهرهای مختلف و چک کردن و بسته بندی کردن اجناس و رساندشان دست مردم است، بسیار منظم و بطور شبانه روزی کار می کنند. در شهر ورزقان نمایندگانی از انجمن روانشناسان و انجمن حمایت از حقوق کودکان را دیدم که ضمن انجام کارهای تخصصی خود، زنان و نیازهای شان را نیز مد نظر قرار داده اند و در هر سرکشی به روستاها از مایحتاج آنان و نیز بیماری های احتمالی نیز لیستی تهیه می کنند. افراد داوطلبی را در شهر دیدم که با ماشین های شاسی بلند و قدرتمند در حال حرکت بودند، سر صحبت را با آنها باز می کنم و می پرسم که از کجا و برای چه آمده اند؟ از تهران هستند و می گویند: «به کمک روستاهایی آمده ایم که ماشین های عادی قادر به تردد به سمت آنها نیستند. برایشان خوراک و پوشاک می بریم و اگر مشکلی دیدیم به دیگر گروههای فعال در شهر اطلاع می دهیم.» بنا به اذعان مردم روستاها اگر کمک و فعالیت همه این افراد نبود شاید بحران در سطح بسیار بدی تشدید می شد.
بازدید از روستاها به همراه نمایندگان انجمن حمایت از حقوق کودکان آغاز می شود. روستای باجه باج اولین روستایی است که از نزدیک می بینی. چیزی از روستا باقی نمانده است. هنگام غروب است و غم عجیبی همه جا را فراگرفته است. زنان اما با خوشرویی نگاهت می کنند، انگار میهمانی به خانه شان آمده است. وقتی که بچه ها شادمانه سرود می خوانند با فاصله می ایستند و می خندند. مردان هم گاهی نگاهی به بچه ها می کنند ولی همیشه مواظبند که مبادا دوربین به دستان خطا کنند و عکسی از زنان بگیرند. دخترانی هم هستند که تعدادشان کم نیست و در عین کم سنی انگار باید بعد از این حادثه زودتر بالغ می شدند. کارشان مراقبت کردن از برادران و خواهران کوچکترشان شده و از دور نظاره گر بازی هستند و گاهی که بازی اوج می گیرد می ایستند و همراه بچه ها می خندند. زهرا، هادی برادرش را که پاهایاش در یک تکه پارچه پوشانده شده، سخت در آغوش گرفته است و یک لحظه هم رهایش نمی کند؛ وقتی از او علت را می پرسی می گوید:«بعد از زلزله روی آتش غذا درست می کنیم و یک بار که داخل چادر بودیم هادی بیرون رفت و بر روی آتش راه رفت و این باعث شد پاهایش بسوزد.» توسط پزشکان داوطلبی که به منطقه رفته بودند درمان شده بود و حالا قادر نبود تا مدتی راه برود.
با یکی از روانشناسان داوطلب که به روستا آمده و با مردم حرف می زند صحبت می کنم. می گوید: «اول از طرف بهزیستی آمده بودم، البته داوطلب بودم ولی آمدم اینجا به من گفتند برو داخل چادر بنشین ما برات مریض می فرستیم. هر چه توضیح دادم که خب مردم در تهران هم که پایتخت است خیلی نمی دانند که باید برای بهم ریختگی های روانی به روانشناس مراجعه کنند چگونه از این مردم این انتظار را داشته باشیم. اما گوششان بدهکار نبود. روز دوم دیگر تحمل نکردم و از پوشش بهزیستی بیرون آمدم، به همراه همکارانم برنامه ریزی کرده ایم و خودمان به روستاها می آییم. آخر اگر قرار بود منتظر مریض بنشینم که خب تهران داخل مطب خودم نشسته بودم دیگر. می دانم اگر بفهمند مانع کارم می شوند ولی من تا روزی که بخواهند مانعم شوند ادامه خواهم داد.»
روزهای بعد روستاهای دیگری را دیدیم مانند شیخملو، چایکندی و … فضای روستاها تقریبا مشابه است ولی هرچه از مسیر جاده اصلی دورتر باشند عموما وضعیت کمک رسانی هم در آنها بدتر بوده است. روستای شیخملو در این حادثه حدود 12 کشته داده و فضایش خیلی سنگین تر از بقیه روستاهاست. با زنان که حرف می زنم بیشترین نیازشان را لباس زیر و نواربهداشتی می دانند چون اصلا محموله های کمک حاوی این اجناس نبوده است. با خودم فکر می کنم زنانی که به این مناطق کمک می کنند چگونه ممکن است نیازهای عادی خود را فراموش کرده باشند. این روستا 5 زن حامله دارد. یکی شان می گوید: «پس لرزه ها امانمان را بریده. با اینکه داخل چادر هستیم ولی باز ناخودآگاه با هر لرزشی به بیرون می دویم و تا چند دقیقه قلبمان فقط تند تند می زند.»
زنان راحت حرف می زنند و با اینکه حرف زدن به فارسی خیلی برای آنها راحت نیست اما از حرف زدن استقبال می کنند. می گویند با همدیگر که حرف می زنیم همیشه در مورد زلزله است و دیگر هیچ، حداقل با شما می توانیم در مورد چیزهای دیگر حرف بزنیم. بعضی چادر بر سر کرده اند و بعضی لباسهای بلند و نه چندان تمیزی را پوشیده اند. با دقت به حرفها گوش می دهند و از احساسشان می گویند. بعد از اتمام بازی کودکان شان یکی از زنان می گوید: «بعد از زلزله پسرم هر شب، شب ادراری داشت ولی از وقتی اینجوری بازی می کنه خیلی خسته می شه و خوب هم می خوابه. کاش برای ما هم یه کلاسی چیزی می ذاشتید که سرمون گرم بشه و برای یه لحظه هم که شده این درد را فراموش کنیم.»
وقتی با خود می اندیشی مردمانی را می بینی که همه چیز خود را از دست داده اند و حالا نگران جانشان هستند و جان تنها باقیماندگانشان که عموما دام های شان است. نگران سرمایی که از راه می رسد و خودشان می گویند اگر کاری برای اسکان دائم نشود بچه های مان از سرما خواهند مرد و تو این را درک می کنی برای اینکه حالا که در ماه مرداد هستی شبها داخل کیسه خواب و چادر از سرما خوابت نمی برد.
شب آخر سفر به طور اتفاقی در جمع مددکاران بهزیستی که از دیگر شهرها آمده اند قرار می گیرم. بحثها در ابتدا حول این موضوع است که الان مردم این مناطق به کمکهای دیگری به غیر از مددکاری نیاز دارند و حضور خودشان را بی فایده می دانند و دائم تکرار می کنند که کی می شود این روزهای ماموریت به اتمام برسد. آنطور که حرف می زنند انگار به تناسب کار، حقوق مناسبی هم دریافت نمی کنند.
بحث شان که گل می اندازد و از تجربه کاری شان می گویند می رسند به بحث در مورد رواج فحشا در کشور و به جز یک نفر که با جریان بحث مخالف است، به اجماع تاکیدشان بر این است که اگر حکم سنگسار به شکل عمومی تری اجرا شود این مسئله ریشه کن خواهد شد و شاهدش هم در کشور عربستان است. تمام اطلاعاتشان از عربستان این بود که چون آنجا به خاطر دزدی دست را می برند خیلی آمار پائین است و مطمئن بودم که اگر بپرسم خیلی پائین یعنی چقدر، نمی دانند.  نظیر این حرفها کم نشنیده بودم اما چیزی که برایم جای تعجب داشت، شنیدن آن از زبان کسانی بود که باید بدون داوری در مورد آدمها به مددشان برخیزند.
خسته از دیدن آواری که بر سر مردم ریخته و دیدن کسانی که بی علاقه و بی تخصص به کار گماشته شده اند مصممت می سازد که هنوز راه زیادی مانده. در این زمانه عدم حضور متخصصان و در این شهر که مدیریت بحرانی در آن نمی بینی، می دانی که باید کاری کرد.

نوشته قبلیاز اوین تا لندن
نوشته بعدیحضور زنان ممنوع

پاسخ دهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

کیمیای ورزش ایران

منیژه موذن
بیدارزنی: کیمیا علیزاده تکواندوکار تیم پناهندگان، ناهید کیانی عضو تیم جمهوری اسلامی ایران را شکست داد. تیتری ساده که در پس آن واقعیت تلخ...
گفتگو با آوین احمدی، جوان هنرمندی که از موانع جنسیتی خود می‌گوید؛

«از کودکی به دختران یاد می‌دهند که خود واقعی‌شان را پنهان کنند»

مقاومت روزمره
بیدارزنی: «آوین احمدی» نوجوان ۱۷ ساله‌ای است که موسیقی را از کودکی فراگرفت. او که در هنرستان موسیقی تهران مشغول به تحصیل است علاوه...

وقتی با هویت خودت فریاد می‌زنی

نیلوفر حامدی
جنبش من هم، تابستان امسال به طور جدی وارد ایران شد. روزی که زنان ایرانی با روایات خود از تجربه آزار  جنسی در فضای...

نوشته‌های مرتبط

کیمیای ورزش ایران

منیژه موذن
بیدارزنی: کیمیا علیزاده تکواندوکار تیم پناهندگان، ناهید کیانی عضو تیم جمهوری اسلامی ایران را شکست داد. تیتری ساده که در پس آن واقعیت تلخ...

وقتی با هویت خودت فریاد می‌زنی

نیلوفر حامدی
جنبش من هم، تابستان امسال به طور جدی وارد ایران شد. روزی که زنان ایرانی با روایات خود از تجربه آزار  جنسی در فضای...

پیشگامان تغییر: جنبش زنان در ترکیه

بورجو کاراکاش / برگردان: مهتاب محبوب
رژیم‌های اقتدارگرا ویژگی‌های مشترک زیادی دارند، اصلی‌ترین‌شان حمله به دستاوردهای حقوق‌بشری است که در پی سال‌های طولانیِ مبارزه و برتری دادن به مفهوم خانواده به‌دست آمده‌اند. این تمایل به وضوح در ترکیه در حال ظهور است. با این حال، باید به یاد داشت که هر زمان حمله‌ای رخ ‌دهد، مقاومتی هم دربرابر آن به وجود می‌آید.

زنان تشنه محبت

بنفشه جمالی
زنان در سریال‌های پررنگ و لعاب این روزهای شبکه نمایش خانگی زنانی تشنه محبت مردان هستند. زنانی که گویی بدون داشتن سایه مردی بالای...