تصمیم منیژه: روایتی از بن بست چهل سوی زنانی که در روابط خشونت باقی می مانند

0
102

بی تردید یکی از مسائلی که هم در حوزه ی عملی (همچون تاسیس خانه های امن ) و هم حوزه ی نظری توجه فمنیست ها را بسیار به خود مشغول کرده قضیه خشونت علیه زنان است. یکی از سوالهایی که توجه هر دو این گروه ها را به خودجلب کرده این است که چرا زنان در رابطه های خشن و ناسالم باقی می مانند و مردانی را که دوست ندارند یا مردانی که آنها را مورد خشونت فیزیکی و فشار روحی قرار می دهند را ترک نمی کنند. با تساهل شاید بتوان جواب هایی را که به این سوال داده شده است را به دو گروه کلی تقسیم کرد. گروه اول کسانی هستند که تلاش در فهمیدن دلیل باقی ماندن زنها در رابطه های خشن دارند. این گروه به پروسه ی نرمالیزه شدن خشونت (normalization of violence) می پردازند و تلاش در فهم چگونگی “عادی” شدن و “پذیرش”خشونت دارند. گروه دیگر تلاش می کنند بفهمند که چه وقت و چه چیزی سبب می شود که زنها رابطه های ناسالم و خشن را ترک کنند. به عبارت دیگر در حالی که گروه نخست به پروسه ی درونی کردن و همراهی کردن و تطبیق زنان با روابط ناسالم می پردازند گروه دوم نکته ی ثقل توجه شان را به کنش گری زنان معطوف می دارند. بی تردید ترکیب و در نظر داشتن هر دو این عوامل برای فهم چه گونه گی کارکرد پروسه ی خشونت و سازش یا مقاومت علیه آن لازم است. در ضمن سازش، درونی کردن و یا مقاومت زنان را باید در بستر شرایط مختلف اجتماعی و متن فرهنگی و طبقاتی ویژه ی خودش فهمید و به بحث و گفتگو پرداخت.

در ایران بی تردید سلسله ی بی شماری از قوانین چون محدودیت حق طلاق، اشتغال. حضانت کودکان، سفر و انتخاب محل زندگی و…از عواملی هستند که زنان را در بن بست چهل سویی از مشکلات به هم پیوسته قرار می دهند و آنها را از ترک شرایط ناسالم باز می دارند. با وجود آگاهی به این موانع یکی از سوالهای پیاپی که بسیاری زنان که در چرخه ی روابط خانوادگی و عشقی ناسالم قرار دارند باید جوابگو باشند پرسش های زیراست :

“چرا کردی؟” چرا زودتر جدا نشدی؟” چرا بچه دار شدی؟”، چرا بچه ی دوم را آوردی؟”، چرا دوباره برگشتی ؟”

در یادداشت های زیر منیژه مشکانی با در میان گذاشتن تجربه ی شخصی اش سعی دارد به این سوال ها پاسخ دهد.

روزنه یک

پسر همسایه مان بود. ازش خوشم می آمد و هر روز خرید دفتر و کتاب و نان و ماست و سبزی را بهانه می کردم که از خانه بزنم بیرون و بتوانم لحظه یی هر چند کوتاه ببینمش. هفده هیجده سال بیشتر نداشتم. او هم همین طور. یکی دو سالی از من بزرگتر بود. دست و دلم با دیدنش می لرزید. تا حضورش را حس می کردم نگاهم را سریع به آسفالت های داغ خیابان می دوختم تا مشت دلم باز نشود.

خلاصه پس از یکی دو سالی نگاه های گریزان و ملتهب، و گاه گاهی یکی دو جمله ردوبدل کردن به خواستگاری ام آمد. خانواده هامان با اما و اگر، موافقت کردند. همه چیز اما با سرعت گذشت.

تا چشم به هم زدم در تدارک مراسم عقد بودیم. یکی دو روز قبل از مراسم عقد در خانه با مادرم و دیگر زن های جوان و پیر فامیل مشغول آماده کردن سفره عقد بودیم. مادرم در حالی که تور قندسابی را گلدوزی می کرد نگاهی به من کرد و گفت:«دخترم! منیژه! من مادرت هستم. اما از الان بهت می|گم اختلاف زندگیت را حتی به من که مادرت هستم هیچ وقت نگو. درد و شادی زندگیت فقط مال خودت و شوهرت هست. هیچ دوستی، خواهری، فامیلی نباید بداند. شوهرت حتی اگر تو را کتک هم زد به کسی نگو!»

با ناباوری و شرم به مادرم نگاه کردم، خودش هم یاد گرفته بود که دردهایش را به کسی نگوید. با وجود این حرف هایش در برابرم دور و انتزاعی جلوه می کرد. اما یک چیز را باید با تلخی می پذیرفتم. آغوش مادر دیگر قرار نبود پناهگاهی برای گریه هایم، زمین افتادن هایم و درد هایم باشد. آیا این بزرگ شدن بود؟

درد بزرگ شدن همه وجودم را می گیرد.

روزنه دو

یکی دو روز قبل از مراسم عقد، خواهرم از هند زنگ می زند. باز تلاش دارد که نصیحت کند که ازدواج را عقب بیاندازم. می گوید:«خب یک مدت نامزد باشین. بیشتر همدیگر را بشناسین. بگذار دانشگاهت تموم بشه بعد ازدواج کن.» به او می گویم: «تو انگار شرایط اینجا یادت رفته. خودت آنجا هر کاری می خواهی می کنی؛ نمی دانی اینجا حرف زدن و بیرون رفتن با یه پسر چه هزینه هایی داره!»

خواهرم می گوید:«انگار الان میشه حق طلاق، اجازه اشتغال، تحصیل و…را در عقدنامه ذکر کرد. لااقل این شروط را درعقدنامه ات قید کن.» می گویم: «مگه میشه اول ازدواج و وصلت از شرط و شروط طلاق حرف زد. خودش و خانوادش فکر می کنن اهل زندگی نیستم و از اول زندگی به فکر طلاق هستم…» خواهرم چیزهایی درباره ی حقوق برابر می گفت و من، از نیت خوب اول زندگی و عشق حرف می|زدم.»

و مادرم سفره ی عقد را نشانم می داد و می پرسید:«قشنگ شده مگه نه؟»

روزنه ی سوم

یک سال از زندگی مشترکمان می گذرد. خانه|ی ما اجاره|ای است. پسر همسایه ی سابق و شوهر کنونی من صبح ها پیش پدرش کار می کند و بعد از ظهرها… احساس استقلال نمی کنم. برای هر خرجی باید به مادر و پدر شوهر حساب پس بدهم. احساس می کنم اداره ی زندگی ام بیش از این که دست من و شوهرم باشد دست خانواده او است. دلم می خواهد با یکی مشورت کنم که چه طور می شود شوهرم را به اشتغال در جای دیگری تشویق کنم. از چه کسی کمک بخواهم که به جای پاسخ نپرسد:«مگر از اول نمی دانستی که پیش پدرش کار می کند؟ مگر از اول خانواده اش را نمی شناختی؟ خودت خواستی! خودت کردی و….»

گذشته از همه احساس می کردم طبق یک سلسله قواعد نانوشته به عنوان یک “زن قابل” از من انتظار می رود از پس ناممکن ها بر بیایم. بدون ذره ای حق دخالت و تصمیم گیری نه تنها باید سر و ته زندگی را به هم می رساندم بلکه مسول تمامی اشتباه های همسرم نیز بودم.

موضوع حق نشده موضوع مجازات شده بودم.

روزنه چهار

وقتی که برای اولین بار تریاک در جیبش پیدا کردم آنقدر هول شده بودم که نمی دانستم چکار کنم. کجا پنهانش کنم؟ چندبار جایش را عوض کردم. دستهایم چنان می لرزید که نمی توانستم کاری کنم، حتی چندین بار از دستم افتاد. قلبم آمده بود توی حلقم و چنان می زد که می ترسیدم با صدای تپیدنش بیدار شود. رفتم توالت و در را روی خودم بستم. انگار دیوارهای توالت به هم نزدیکتر و نزدیکتر می شدند تا مرا در گهی که در آن گیر کرده بودم زنده به گور کنند. باز صدای بقیه در گوشم تکرار می شود:«خودت خواستی! خودت کردی! خودت خواستی! خودت کردی!»

مدت ها بین ما جرو بحث و دعوا بود. بالاخره با دارو و دکتر، باکمک های من و کنترل های مشترک من و خانواده اش تریاک را، مثلا، کنار گذاشت. گرچه پس از مدت کوتاهی باز همان ‫آش وهمان کاسه. بارها و بارها در جیبش یا در وسایلش تریاک یا چیزهای مشکوک بدتر پیدا کردم. و هر بار بهانه و درگیری و دروغ که مال او نیست و دشمن در جیبش گذاشته. حالا دوستانی هم پیدا کرده بود که همه چیز را به دشمن ربط می دادند… او هم حالا همه چیز را به دشمن ربط می داد.

دیگر کارهم نمی کرد. و حالت های شک و توهم و سوظن هم در او پیدا شد. فهمیدم دیگر فقط مشکل تریاک نیست. خرج زندگی را پدرش و گاهی دوستان پر نفوذش می دادند…و من نمی دانستم چه کنم…وضعیت این قدر خراب بود که دیگر حتی دیگر لازم نبود که با کسی حرف بزنم. هر کس که چشم و دل بینا داشت می توانست ببیند…اما انگار قرار بود نبینند…، نه خانواده ی او و نه خانواده ی من، انگار یک قرار دسته جمعی بود که هیچ کس نباید به روی خودش بیاورد تا من بسازم، انگار قرار بود همه بگویند دارد زندگیش را می کند دیگر …

روزنه ی پنج

سالها پشت سر هم و به سرعت می گذرند. تشنج و تهدید مداوم فضای خانه اجاره ای مان را که مدام عوض می شود را هر روز بیشتر از روز پیش غیر قابل تحمل می کند. بچه ی اولمان هفت ساله شده و از پدر جز یک سایه ی تهدید آمیز چیزی نفهمیده و ندیده. رفت و آمد و معاشرت شوهرم با کسانی که سر و ته شان به جاهای مختلف وصل است نگرانی بزرگی مزید بر نگرانی های دیگر شده است. و حالا او مدام اصرار دارد که باز بچه دار بشویم. از او اصرار و از من سرپیچی. بالاخره به کامش می رسد. می گوید:« اگر بچه|ی دوم بیاید همه چیز بهتر می شود…» دور و بری ها هم مدام می گویند بچه ات تنهاست…بچه ی دوم به زندگی ثبات می دهد…» بالاخره بر خلاف میلم حامله می شوم. چهار ماهه که حامله بودم در اثر مشاجره ایی پر خشونت بچه ام را از دست می دهم… بعد از شش ماه دوباره باید حامله شوم، حامله می شوم تا به او ثابت کنم که اهل زندگی هستم .»

مادرم و همه می بینند که روز به روز لاغرتر و افسرده تر می شوم…اما هیچ وقت هیچ سوالی از من نمی کنند. هر وقت به خاطر دردهای زیادم احتیاج به کمک دارم مادرم به من کمک می کند اما هیچ وقت نمی پرسد:«چرا لاغر شده ای، چرا خودت و بچه هایت عصبی هستید…» هیچ وقت هم سوالی در مورد کبودی های بدنم نمی کند. مادرم به من یاد داده که بسوزم و بسازم و دردهای زندگی را برای خودم نگه دارم. من فرزند خلف مادرم هستم…..

روزنه ی شش

روابط عجیب و غریب او سوظن های روزافزون او عرصه را بر من تنگ کرده است. خشونت او حالا دیگر دامن گیر بچه ها هم شده است.

دیگر نه تنها شبها از فرط نگرانی که بلایی سر من در خواب بیاورد نمی توانم بخوابم روزها هم جرات نمی کنم بچه ها را حتی برای مدت کوتاهی با او در خانه تنها بگذارم. فرزند بزرگترم روز به روز حالش بدتر می شود. نمی دانم به کجا باید پناه ببریم. در مدت کمتر از دو سال میشه تا خانه ی اجاره ای عوض کردیم. هرسه ی صاحبخانه ها از سر و صدای خشونت آمیز او گله داشتند. اما یکبار که داشت بچه ها را کتک می زد و من به پلیس زنگ زدم هیچ کدام حاضر نشدند حرفی به پلیس بزنند. پلیس هم بدون رسیدگی و حتی نوشتن یک گزارش سرش را پایین انداخت و رفت.

روزنه ی هفت

برای تولد بچه هایم خواهرم به همراه دوستی برایشان کادو از آن سوی آبها فرستاده است. دوست خواهرم زن جوان مهربانی است. از من می پرسد که آیا کار می کنم یا نه و من مثل همیشه می گویم :«تحصیلات دانشگاهی دارم اما شوهرم علاقه ندارد که کار کنم.» جوابی که سالهاست به همه می دهم بدون این که به آن فکر کنم. دوست خواهرم کتابچه ی کوچکی را به من نشان می دهد و آرام شروع به توضیح و ورق زدن می کند…پس از سالها یاد گفتگوی تلفنی خواهرم و خودم قبل از ازدواجم می افتم؛ حق طلاق، حضانت و سرپرستی، تمکین، اشتغال و… من که می گفتم نمی شود در آستانه ی ازدواج از شرایط طلاق حرف زد. ولی انگار این دفترچه الان امیدی است…صدایی است در برابر مادری که می گوید و می گفت صبور باش! درد زندگیت را به من هم که مادرت هستم نگو…درد زندگی مال خودت است…، او از کارگاه های حقوق زن می گوید، از تجربه حرف زدن و نوشتن و شکستن سکوت…، از قانون تبعیض آمیز و ضرورت اقدام جمعی برای تغییر آن …

دفترچه را می گیرم و در کیفم می گذارم احساس می کنم دردم را بدون این که به کسی بگویم یکی شنیده است… دردهای زندگی ام هم می تواند فقط مال خودم نباشد…

روزنه هشت

بلاخره و کم کم با همه ی مخالفتها و حمایت های کم اما مهم و دل گرم کننده جرات می|کنم اقدام به طلاق کنم… بعد مبارزه دیگری آغاز می شود. تازه می فهمم چه بن بست چهل سویی از قوانین، عرف و مصلحت و نامصلحت های اجتماعی اطرافم را فرا گرفته…اینجا بهترین راه در چنین شرایطی طلاق توافقی است که شوهرم به آن راضی نخواهد شد. پروسه طلاق بسیار زمانبر و فرسایشگر است…این را همه ی وکیل هایی که با آنها تماس گرفته ام هم می گویند.

خانه ی مادرم زندگی می کنم. مادرم هم با یک حوصله هفتاد ساله، شرایط موجود را چندان نمی پذیرد. البته او هم حق دارد و در حال حاضر چاره ای جز مدارا نیست. شوهرم به بهانه ی محکمه پسند عدم تمکین مخارج من را که هیچ، خرجی بچه هایش را که مایملک او محسوب می شوند را نمی دهد. اجازه ی کار نمی دهد. مدت کوتاهی پیش یکی از اقوام کار می کردم. شوهرم آمد و رسوایی به پا کرد و به صاحب کار گفت که می رود از دست او شکایت می کند. صاحب کار عذرم را خواست.

از بلاتکلیفی خسته ام. در خانه ی مادرم خلوت و سکوت و آرامشی را که نیاز دارم موجود نیست. رفت و آمد هست. هر کس به فراخور فکر و احساسش برای زندگی من و بچه هایم نسخه ای می پیچد. حسابی کلافه ام …

یک بار وقتی با اصرار من به آزمایشگاه رفتیم که آزمایش اعتیاد بدهد مقابل آزمایشگاه من را به باد کتک زدن گرفت. هیچ کدام از آدمهایی که شاهد ماجرا بودند جرات نکردند خود را در یک مساله خانوادگی دخالت دهند.اگر هم کسی پا پیش می گذاشت ،شوهرم به راحتی می توانست بگوید” او همسر من است و کسی حق دخالت ندارد!”. حتی منشی آزمایشگاه ،با هراس از ما خواست از جلوی آزمایشگاه دور شویم و برای مدیر آزمایشگاه دردسر درست نکنیم . در چنین شرایطی به پلیس هم اصلا نمی توان امیدوار بود.دعوای خانوادگی ربطی به پلیس ندارد.

چندی پیش به دکترشوهرم مراجعه کردم. دکترگفت او در حال درمان هست و حالش بهتر شده است. من به دکتر گفتم به نظر شما ادامه زندگی با شوهرم با سوابقی که دارد برای من و بچه ها خطرناک نیست و بچه ها رو دچار مخاطرات فیزیکی و روحی نمی کند؟ دکتر هم با تحکم گفت :«به نظر شما مدیریت زندگی دو تا بچه بدون پدر، در این وضعیت موجود، شما و بچه ها را دچار مخاطره نمی کند !؟»

چند روز پیش دادگاه داشتیم. قاضی از من می پرسد :«چرا از شوهرت تمکین نمی کنی. می گویم حاج آقا او به خاطر مصرف مواد مخدر به من سوءظن شدید دارد و در توهماتش خیال می کند که من به او خیانت می کنم.» حاج آقا می گوید:« دلیلش این است که از هم دورید. به خانه ات برگردی خوب می شود. می گویم حاج آقا! سرکار نمی رود … مرا تامین مالی و عاطفی نمی کند…به من اعتماد ندارد … بچه ها را می زند من خسته شده ام و دیگر نمی توانم ادامه دهم…..حاج آقا میگوید:«ببرش برایش از دعا نویس دعایی بگیر ….می پرم وسط حرف حاج آقا که :خودش میره حاج آقا! یک بار 800 هزار تومان داده به دعا نویس. سر همین قضیه هم باهاش مشکل دارم. حاج آقا مدبرانه می گوید: «تنها رفته نتیجه نگرفته. با هم بروید. درست می شود.»

هرچند همچنان بازهم در گوشم تکرار می شود: خودت کردی! خودت خواستی!…اما حالا که می خواهم عوض اش کنم چرا صدایی به حمایت نمی آید؟ دادگاه، قانون، پلیس ، پزشک، هیچ کدام از اینها چرا جوابگوی “خودی” نیست که قصد تغییر دارد؟

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.