مثل همیشه به ما اطمینان می دهی که مشکلی نداری؛ مطالعه و عبادت می کنی و می گذرد این روزهای سخت.

سلام
هنوز نیامده رفتی. باورمان نمی آمد نیامده بروی! انصاف نبود. انصاف ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انصاف نیست که بعضی زندانیان سیاسی نزدیک دو سال است که برای یک روز هم به مرخصی نیامده اند و عزیزانشان از آغوش گرمشان هم چنان محرومند. انصاف نیست که …

انصاف نیست این همه قدرناشناسی نسبت به تو که خدمتگزاری ات را هزاران شاهد است در سراسر این سرزمین. انصاف نیست که خانه بی تو این طور وحشتناک خالی باشد و تنگ و غیرقابل تحمل. صبح می زنم بیرون. عصر می زنم بیرون. دنبالم می گردند راه دوری نرفته ام همین دور و برها هستم گفتم سری به خانه خدا بزنم که این روزها درش به روی آدم های “خاصی” باز است! آدم هایی که ذهنشان را خط کشی کرده اند. من بی خیال این خط کشی ها می روم به خانه خدا و تا کتاب خدا را باز می کنم چشمم می افتد به آیه ای که از صبر میگوید و استقامت در راه خدا. چشم هایم را که می بندم ملائک را می بینم که نازل شده اند و در میان آن ها تو را می بینم که می آیی می نشینی در مقابل من با همان چهره متفکر و من دلم نمی آید افکارت را به هم بزنم با یک سوال بی ربط یا حتی با ربط. من آرام به تو چشم می دوزم که داری در خیال خود فردا را ترسیم می کنی. باید برویم دنبال کارهای پزشکی ات.

دندانپزشک می گوید: بی اثر نیست این روزه های مداوم در بیماری های لثه باید تغییر روش بدهی آقای تاجزاده. تو مرا نگاه می کنی و لبخند می زنی که یعنی خانم بی خیال روزه های ما شو! هدی صابر به فیروزه خانم و فریده اش گفته بود: دستمان به جایی بند نیست در زندان چطور اعتراض کنیم پس؟ تو می گویی: تا رسیدن به همه حقوقم اعتراضم را ادامه می دهم. مسالمت آمیزتر از این راهی می شناسی؟؟؟ نگرانی مثل خوره افتاده به جانم.

نگاهت می کنم تا چشم های بی قرارت در نگاهم بنشیند و تا دیر نشده از فرصت استفاده می کنم و می گویم: محسن می رود پیش بقیه می رود ۳۵۰ در جمع. صدایش شنیده می شود تو ولی می روی در قرنطینه. عجیب من درآوردی که همه را از تو برحذر می دارند و اگر چاره داشتند از ربات برای پاسبانی ات استفاده می کردند! تو صدایت به ما نمی رسد اعتصاب غذا را بی خیال شو لطفا برای دل پدر و مادرت. می گویم: خواهش می کنم روزه را هم چند روزی به تآخیر بینداز تا جانی بگیری بعد از این بیماری ویروسی که عین خروس بی محل آواز سر داده و یک روز با دردانه بودنت را هم خراب کرد.

چند روزی مهلت بده تا رمقی بیاید به جانت عزیزم. اشک های دردانه خانم جاری است. آن یکی دخترک در آن دوردست ها دوباره دارد خواب های پریشان می بیند. ماه دامادجان هر ساعت یک بار زنگ می زند: بابا رفت؟ نه هنوز نه امروز نمی رود از زیر سرم آورده ایمش به یک جای خوش آب و هوا که بهتر بتوانیم با ویروس ها بجنگیم. سراغش را می گیرند می گویم با این وضع اجازه نمی دهم به زندان برگردد آن هم به قرنطینه می گویند می رود بهداری اوین می گویم از جانش که سیر نشده ایم. این بهداری خوش نام نیست! می گویم روبراه شود خودش می آید و کاش می شد من هم همراهش بیایم برای پرستاری.

حالا تو داری با محسن می روی داخل. ما لبخند می زنیم و عکس می گیریم. این عکس ها می شود مونس ما در روزهای خالی مان. شماها می روید داخل زندان سرباز دم در انگار این جور مشایعت کردن زندانی را تا حالا ندیده. دردانه رویش را برمی گرداند. به او تشر می زنم: آهای دختر تصویر آخرت در ذهن پدر باید خندان باشد یادت رفته در نامه ات چه نوشتی برایش تار قلب بابا؟

تو مثل همیشه به ما اطمینان می دهی که مشکلی نداری می روی می خوابی و مطالعه می کنی و عبادت می کنی و می گذرد این روزهای سخت. می گویی: چه خوب که حواستان هست به همه ترفندهای شیطانی برای تفرقه افکنی حتی در میان خانواده ها. می گویی: جان تو و جان دردانه هایمان. می گویی: مواظب خودتان باشید. ما تو را از زیر قرآن رد می کنیم. خدا با ما حرف می زند مثل همیشه از صبوری برایمان می گوید و از پاداش آن. ما به خدا ایمان داریم و به او توکل می کنیم. می گویم: مونس شب های تار من! جان عزیزت را مراقبت کن.

ما باز هم منتظر می مانیم و هم چنان صبور. می گویی: تمام می شود تمام می شود این روزها، شاگرد مکتب زینب! من دلم برای صبوری های زینب تنگ شده و برای بی قراری های مادرش و برای دلتنگی های پدرش و برای حدیث کساء و برای پیامبری که جهل را به زانو درآورد. تو و محسن وازد زندان می شوید. ما پشت در می مانیم. مهناز می گوید: دلتنگ نباشی! من تلخ می خندم.

محسن دو ردیف استقبال کننده دارد در ۳۵۰ که او را در آغوش می گیرند و خوش آمد می گویند به او و تو می روی در همان قرنطینه لعنتی که برایم با احتیاط تعریفش کردی و دلم را لرزاندی. با آن مصاحبی که به گفته تو، خود قربانی است اما روح و روان تو را با وجود او می آزارند بدخواهانت. من هیچ تصویر قشنگی از اقامتگاه تو ندارم که ترجیح می دادی سلول انفرادی باشد حالا که بند عمومی نیست. چه دارند می کنند با تو عزیزدلم؟ چه دارند می کنند با ما این ها که قسم حضرت عباس را خرج به هم زدن روابط خانوادگی می کنند و ککشان هم نمی گزد چون هدفشان مقدس است لابد!!!

من برایت سخت نگرانم یار دربند. هیچ چیز نمی تواند مرا از نگرانی درآورد الا شنیدن صدایت. من آن شبه انفرادی را برایت ایمن نمی دانم. نه من نه دیگران حتی اگر تو بی خیال همه مخاطرات به محض رسیدن به قرنطینه سرت را زمین بگذاری و به خواب عمیق بروی. مصطفی جان تو که هیچ وقت مرا از حالت بی خبر نمی گذاشتی لطفا به من زنگ بزن. از همان قرنطینه از همان شبه انفرادی که ایمن نیست برایت. منتظر شنیدن صدای گرمت هستم و منتظر شنیدن خبر سلامتی ات.

*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان