شهرزادنیوز: “هنوز هم بعضی شب‌ها از خواب می پرم و فراموش می کنم که فاحشه نیستم. بیرون هوا کاملاً تاریک نیست، روشن هم نیست، آرام دراز کشیده‌ام و می کوشم برای خود روشن گردانم که من دیگر آن نیستم… فاحشه یا پتیاره، به عنوان سربازی زن تو بین این دو حق انتخاب داری”.

کایلا ویلیامز زن 28 ساله‌ای‌ست اهل فلوریدا که پنج سال در ارتش ایالات متحده آمریکا خدمت کرده است. در پی حمله آمریکا به عراق، یک سال آنجا بود. می‌گوید: پیش از آن‌که با “شیطان وارد معامله” شوم، یک پانکِ وحشی بودم که آرزوی ورود به دانشگاه داشتم. همه‌چیز اما دگرگون شد، سر از ارتش درآوردم.

کایلا دوست پسری فلسطینی داشت که از طریق او شیفته فرهنگ آنان شده بود. در ورود به ارتش عربی آموخت. سه سال بعد آمریکا به عراق حمله برد. او زبان “دشمن” می‌دانست و این امتیازی محسوب می شد. در شمار نخستین داوطلبان به جبهه عراق اعزام شد.

نخستین وظیفه کایلا استراق سمع مکالمات دشمن بود. به عنوان مترجم هر جا که لازم می شد، می رفت. او حاصل تجربیاتِ خود را پیش از ترکِ ارتش، به شکل کتابی منتشر کرد. “جوان، زن، در ارتش. من سرباز زنی بودم در جنگ” نام کتاب اوست که به بیشتر زبان‌ها ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است.

در جبهه عراق از نزدیک دو دنیای متضاد را تجربه کرد. از یک سو خشم و وحشیگری را می‌دید و از دیگر سو، ترسی مُدام را. سربازان جوان آمریکایی برای چنین جنگی هیچ آمادگی نداشتند. “عراقی‌ها ما را متجاوز می‌دانستند که قصد سلطه بر آنان داشتیم. هرگاه سربازان آمریکایی بدون اجازه وارد خانه آنان شده، در برابر زن و فرزندشان قرار می‌گرفتند، موجب خشم آنان می‌شد. عراقی‌ها با این رفتار آشنایی نداشتند. بعدها زمانی رسید که از ما به عنوان زن می‌پرسیدند: آیا فاحشه‌هایی هستیم که در حمایت از سربازان خود به عراق اعزام شده‌ایم؟” پانزده درصد ارتش آمریکا زن هستند و تنها عده کمی از آنان به جبهه اعزام شده بودند.

کایلا باید به تجربه درمی یافت که اگرچه می‌کوشد با همکاران سرباز خویش مهربان و دوست باشد، فاحشه خوانده می‌شود. کوشش در حفظِ فاصله بین خود و دوستان نظامی راهی به پیش نمی‌برد. “یک سرباز زن در جبهه تنها علیه دشمن نمی‌جنگد، همیشه مردانی پیشِ تو می‌آیند، همه با یک فکر، چشم‌ها خیره به پستان‌ها و باسنِ توست… فرقی نمی‌کند قیافه‌ات چه‌سان باشد، زن بودن خود کافی‌ست…بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم در باغ‌وحش هستم. آنها دنبال چیزی بودند که تماشایش کنند”. بسیار صریح و بی‌پرده از او می‌خواستند که تی‌شرت خویش بالا بزند و پستان‌هایش را به تماشا بگذارد. هر کدام در مقابل این کار پولی پیشنهاد می‌کردند؛ هفتاد دلار به‌اضافه جعبه‌ای شکلاتِ “اسمارتیز”. برایش جوک‌هایی زشت ساخته بودند. “چیزهایی از خود سرهم کرده، به عنوان رابطه جنسی با من برای دیگران تعریف می‌کردند. این داستان‌ها تا بی‌نهایت ادامه داشت”. آنجا بود که نگاهش به موضوع جنس و جنسیت دگرگون شد. آن‌چه می دید، نه میل جنسی، تجاوز بود. فکر می‌کند که زنِ سرباز در ارتش یا باید فاحشه باشد و یا پتیاره، اگرچه فرق زیادی بین این‌دو نمی‌بیند. “در عراق ما زن‌ها یک جنگِ بدون خونریزی دیگری را هم در جبهه مرگ پیش می‌بردیم.”

روزی افسری اطلاعاتی از او کمک می‌خواهد. “فکر کردم می خواهد از من به عنوان مترجم در استراق سمع استفاده کند. می‌دانستم که به مکالمات زندانیان گوش می‌سپارند و شب و روز اعصابِ آنان با صدای بلند موسیقی راک درهم شکسته می‌شود. می‌دانستم که آنان را بیدار نگاه می‌دارند و تحت فشار قرار می‌دهند تا I Love Bush و یا I Love America بگویند. ما هر کاری می‌کردیم تا بالا بیاورند. وقتی آنجا رفتم و از کارم پرسیدم، گفتند؛ ما آن‌ها را یک به یک اینجا می‌آوریم، می خواهیم که لباس‌هایشان درآورند و لخت شوند. بعد چشم‌بندها را برمی‌داریم، سخنان تحقیرآمیز نثارشان می‌کنیم تا درهم بشکنند… مات و مبهوت شده بودم… همین کارها را کردند… زندانیان گریه می‌کردند؛ هی… می‌توانی با این اسباب‌بازی‌هایت زنی را ارضاء کنی؟ از خودم شرمم گرفت… پس از دو ساعت گفتم نمی‌توانم به این کار ادامه دهم و تأکید کردم که این رفتار خلاف عهدنامه ژنو است. خودشان می‌دانستند. با این‌همه ادامه می‌دادند.”

کایلا می‌نویسد تحمل جنگ، زندگی در صحرا، زیر آفتابِ داغ با ترسی مُدام برای سربازان جوانی که بین 18 تا 24 سال داشتند، آسان نبود. آنها سرگرمی می‌خواستند. “ما از تمام خط‌ قرمزها عبور کرده بودیم… سربازان ما در زندان ابوغریب آنقدر احمق بودند که حتا عکس یادگاری هم گرفتند. در دفترهای یادداشت خویش می‌نوشتند که چگونه مشت بر صورت زندانی کوبیده‌اند و یا چه‌سان سیگار بر تن لختِ آنان خاموش کرده‌اند.” سربازان از کایلا هم می‌خواستند تا همین رفتار را پیش گیرد.

به نظر کایلا در برابر چنین رفتارهایی بود که عراقی‌ها به خشونت روی آوردند. “در نفرت از ما دست به خشونت زدند… ما در ترس از مرگ زندگی می‌کردیم. یکی از زنان سرباز به زندگی خویش پایان داد… در چنین شرایطی دیگر ادامه حضور در ارتش برایم ناممکن بود. می‌خواستم گُم شوم، مریض شدم، به سوء‌هاضمه گرفتار آمدم، لاغر شدم، آن‌قدر که دوستانم فکر می‌کردند به بیماری مالاریا دچار شده‌ام.”

کایلا 8 فوریه 2004، پس از یک سال اقامت در عراق، با ذهنی پریشان و تنی بیمار به آمریکا بازمی‌گردد. “نمی‌توانستم آن‌چه را که آن‌جا گذشته بود از یاد ببرم… چیزهای وحشتناکی دیده بودم… من بر روی کودک اسلحه گرفتم… این چیزها را نمی‌توان فراموش کرد… احساس گناه می کردم… شوکه شده بودم… که بودم و چه شدم… شکنجه تنها در ابوغریب نبود، همه‌جا ابوغریب بود”. تصمیم می‌گیرد زندگی خود را از این فاجعه نجات دهد. مدتی بعد “ازدواج کردم و به همراه شوهرم دیگر نمی‌خواهم جنگ را ببینم. یک‌سال نیز می‌بایست در ارتش بمانم، این برایم مشکل بود، نمی‌خواستم دگربار به عراق بازگردم. خاطراتم را منتشر کردم، انتقادهایم روشن بود. می‌خواستم مردم بدانند آن‌سو واقعاً چه اتفاق می‌افتد، زنان سرباز در حقیقت چه‌کسانی هستند، خوب و یا بد، شجاع و یا ترسو، تنها قهرمان نبودند، رذل هم بودند… فصل جنگ برای من با انتشار این خاطرات برای همیشه پایان می‌یابد.”

خاطرات کایلا ویلیامز آن‌قدر گویاست که احتیاج به هیچ تفسیری ندارد. تجربه‌های او در عراق زشتی جنگی را نشان می‌دهد که اکنون نیز هم‌چنان دارد قربانی می‌گیرد.

زیرنویس:

Kayla Williams, Michael E. Staub: Jung, Weiblich, in der Army. Ich war Soldatin im Krieg

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان