زیاد پیش می‌آید که نوشتن سخت بشود؛ بسته به حال و احوال آدم… اوقاتی که حالی هم نمانده باشد… گاهی، روزهایی چون این روزها، نوشتن می‌شود مثل تلاش برای گرفتن پرّه‌های قاصدک‌های قاصدک‌زاری توفان‌زده… می‌دانی چه حرفی داری، می‌بینی چه چیزهایی می‌خواهی بگویی و بنویسی، اما گرفتن‌شان و نشاندن‌شان کنار هم…

* * *

به مریم که فکر می‌کنم در ذهن‌ام همیشه پیش و بیش از هرچیز تٱکیدی هست بر امنیتِ حضورش… چطور تجربه‌ی این «امنیتِ حضور» را به واژه برگردانم که…؟ امن بودن را مثل فقط امین بودن یا شبیه بی‌خطر بودن به‌کار
نمی‌برم، از امن بودنی می‌گویم درست مثل آرامش، آسودگی خیال خودْبودن… بعضی آدم‌ها امن‌اند، یعنی می‌شود به آن‌ها اعتماد کرد، می‌شود برای جلب اعتمادشان دشوارترین و پنهان‌‌ترین رازهای شخصی هم در اختیارشان گذاشت و
احساس خطر نکرد، اما امنیتِ حضور مریم پله‌یی بالاتر از این است، کنار مریم حتی مجبور به اعتراف رازهات نیستی، کنار مریم می‌شود خودت باشی و این آسایشی‌ست کم‌یاب…

انگار مهم‌ترین نکته‌ی دوستی با مریم همین باشد، و همین هم بود و هست، فراتر از تمام فکرها و سلایق و دغدغه‌های مشترک که رفیق‌مان کرد، انگار این امنیت ستون رفاقت‌مان شده، ستونی که سنگینی تاریک‌ترین سقف‌ها را هم تاب می‌آورد. حالا اما… این گرفتاری… این گرفتاری به یک شوخی غیرمتمدنانه می‌ماند، چیزی جز یک شوخی تلخ و ناخوش نیست این‌که امن‌ترین دوست‌م، مریمی که نشان‌اش امنیت است به‌جرم اقدام علیه امنیت اسیر شده باشد. نمی‌خواهم احساساتی به‌نظر برسم و شکل بی‌منطقی داشته باشد حرف‌م، اما مریم امنیت چه‌چیزی را می‌توانست و
می‌تواند به‌خطر بیاندازند؟ کسی که جلوی ناامنی می‌ایستد چه خطری دارد جز برای امنیت ناامنی؟

زیاد شنیده بودم و زیاد فکرم را مشغول کرده بود فرسودگی کلمات، معیارهای دست‌مالی‌شده و اصطلاحات تسخیرشده… مفاهیم مستعمل و هر ور باد و مشکوک… حالا چه مصداق تلخی شده این مثال «امنیت»،‌ کدام امنیّت امن است؟ چه‌چیز تعریف‌اش می‌کند؟ کدام تعریف؟ به نفع که؟ مریم تمام دغدغه‌اش وضعیت زنان بود و هست، وضعیت انسان، وضعیت انسان ایرانی… کسی که با خرد شدن زنان زیر فشارهای اجتماعی مخالف است چه خطری
برای چه امنیتی می‌تواند داشته باشد؟ کسی که از مواجهه با ناامنی وضعیت زنان تحقیرشده و به‌ حاشیه‌ رانده‌شده جان‌اش زخمی می‌شود اما از پا نمی‌شنید به امید ساختن دنیای امن… نشان مریم امنیت است، هنوز و همیشه.
هر کسی اگر منصفانه ساعتی به گفتگو با مریم بنشیند می‌فهمد که چیزی جز آرامش و امنیت طلب نمی‌کند، امنیتی برای همه، امنیتی به‌انصاف تقسیم شده، امنیتی پایدار و دائم… و انصاف نیست و عدالت نیست که امنیت چون‌او آدمی
به مخاطره بیافتد.

* * *

دوری مریم دیرپا نخواهد شد… این برایم فقط یک امیدواری نیست، باور است، آرزویی‌ست نیرومندتر از اعتقاد، بیش از آرزو یک پیش‌گویی‌ست، شبیه فرمانی‌ست به دنیا… و گفتم دوری… بی‌تعارف چه طعم زهرماری دارد این واژه، چه دروغ ِ راست‌نمای چرکی… چندوجب دیوار چقدر می‌توانند ضخیم شوند؟ یک دنیا؟ انگار جادویی در کار این دیوارها، که بین ما و مریم افتاده‌اند، کرده باشند…

* * *

چطور این‌همه حرف را می‌توان نوشت… چطور می‌شود این همه قاصدک را جمع کرد؟ دل‌ام برای مریم تنگ شده، آرام نمی‌گیرد دور از این دوست… با این‌حال، تاریک نیستم، که «یاد بعضی نفرات روشن‌ام می‌دارد» و روشن‌ام که مریم هست و روشن‌ام که می‌دانم به زودی در کنارش خواهیم بود و می‌دانم با وجود او و آدم‌هایی چون او دیر یا زود روزگاری امن خواهیم داشت و روزهایی روشن… دل‌ام، دل همه‌ی ما برای تو تنگ شده مریم…

این را که می‌گویم بعدش مات می‌مانم… فقط می‌خواهیم زودتر بیایی، که می‌آیی، که باید بیایی، که حق نیست زود نیامدن‌ت… زودتر بیایی و بنشینیم حرف‌های همیشه‌مان را بزنیم، بنشینیم در همان آرامش نیم‌بند همیشگی‌مان و مطمئن باشیم دیواری نیست… کلی حرف داریم برای هم،‌ کلی کار داریم… بی‌نهایت رویا

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان