مدرسه فمینیستی :نهم خرداد چهل و هشت ساله شدی ، هدیه ات خبر ابطال پرونده وکالت ات بود و دوستان ات در کانون وکلا “داد ستانی“ کردند و تو سرفراز وخندان در این محکمه پای نهادی …

امروز در عکس ات می خندیدی… دستان دستبند زده ات را کودکانه بالا گرفته بودی وبی نگاهی به چهره های عبوس وخصمی مامورانِ معذورشادمانه می خندیدی . چه تلخ و پرکینه بودند آنها و چه شیرین و مهربان بودی تو….

دستان کوچک دستبند زده ات را به گردن “رضا“ حلقه کرده بودی و چشمانت چه عاشقانه و مشتاق نگاهش می کرد…و او که با آن شرم و وقارهمیشگی چگونه مهربان و با احترام در آغوش ات گرفته بود و تو اما جسورانه مشتاق بودی و زنانه باشکوه…

دست و دستبند را سرخوشانه بالا گرفته بودی واین کهنه اسباب بازی مردان سیاست را به شیدایی چرخانده بودی …تا که مردی از تباربرابری خواهان را ازمیان دروازه مهردستان بسته ات به درون بکشانی و محکم بفشاری…

عشق را به رنجی عمیق آذین کرده بودی ، رنج را به خنده نمایش می دادی و پای بندی به عهد را به جان حکایت کردی …

عکس های امروزت ، عکسِ ” بندی” ها نبود… عکس عاشق ها بود .عکس زن های عاشق. امروز زن بودی، بیشتر از هرروز دیگری زن بودی …

امروزدرآستانه چهل وهشت سالگی ات؛ زنانه با عکس ات سخن گفتم ، زنانه تحسین ات کردم و خواهرانه برآستان طاقت رضا دربرابر آتش چشمان مشتاق ات به سجده نشستم….

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان