{{نوروز:}} فخرالسادات محتشمی پور نامه ای خطاب به همسر دربندش سیدمصطفی تاج زاده نوشت.

متن کامل این نامه به شرح زیر است:

سلام عزیزدل

می دانی چند روز است برایت ننوشته ام؟

بگذار شماره نکنم. من دیگر از این شماره کردن روزها خسته شده ام. یک، دو، سه، ده، … تا ملاقات تا گرفتن یک خبر از سلامتی ات تا جواب گرفتن سوالات مکرر و خواسته های پی در پی. من از ریاضی بدم می آید. از آمار، از عدد، از شمارش، از تقسیم، از تفریق، از باقی مانده هایی که هی کسر می شوند. گل ها را دوست دارم. گل هایی که در شوره زار دوام می آورند نه این گل های گلخانه ای را که دوستان نازنین هدیه می آورند برای من و در واقع برای تحسین پایداری تو وجلوی چشم من پژمرده می شوند و می میرند و دلتگی مرا گلبرگ های خشک شده شان اقرون می کند. و دردانه ات تند تند آن ها را از جلوی چشم من دور می کند و گل های تازه را جایگزین می کند تا شاد شوم به حساب خودش!

می روم جلسه قرآن تا آرامش بگیرم یکی می پرسد نامه محمودیان را خواندی آن دیگری می گوید نامه زنانی که برده اندشان ورامین؟ نامه اخیر زندانیان سیاسی؟؟؟ می گویم نه نه نه نخواندم نمی خوانم تا روز بیست و پنجم هیچ چیزی را که این آتش درون را تند کند، نمی خوانم. می خواهم به میثاقم عمل کنم تا یک ماه صبوری فقط سکوت و انتظار. با تعجب نگاهم می کنند. خودم هم در آینه خودم را با تعجب نگاه می کنم: این منم ؟ خودِ خودم؟؟؟

امشب رفتم به دست بوسی زن عموجانت مادر محسن شهید که مانند برادر بود برایت و فاطمه را که خدا به تو داد او را گرفت و تو نمی دانستی شاد باشی روز پانزدهم تیر سال شصت و شش یا غمگین. من به چشم های تو نگاه نمی کردم آن روزها که مبادا نم اشک را در آن ببینم و افسردگی پیدا کنم. مادر شهید نگذاشت دستش را ببوسم گفت ما باید دست و رویتان را ببوسیم که دارید خون بچه هامون رو پاسداری می کنید.مادر شهید با حرص و غیظ می پرسید: تا کی می خواهند ادامه بدهند این وضع را؟ من رفته بودم آرام بگیرم در خانه ای که هنوز بوی محسن را می دهد خصوصا آن حسینیه که او دارد در یک قاب عکس بزرگ به ما لبخند می زند ولی یادم آمد که هنوز باید تسلا بدهیم این دل های مجروح مادران شهید را. به مادر شهید گفتم من مجلس قرآنی را در حسینیه ای که صاحبش محسن شهید است، نذر کرده ام و نذرم را ادا خواهم کرد به زودی و او سری تکان داد به علامت رضا.

مهربانم!

تو خوبی؟؟؟ من خیلی دلم می خواهد خوب باشد حالم ولی نیست دروغ چرا. تو خوبی؟ من دائم نگرانی ام از وضع و حال تو را به این برادرا گزارش می کنم و آن ها با من هم دلی می کنند. همین! حال بقیه چطور است؟؟؟ امشب یکی از فرزندان مجازی من به صدا آمد و به زبانی محترمانه پرسید کی می خواهی به این خفگی و زبان بستگی پایان بدهی مادر! این اردیبهشت زیبا زادماه عزیزان دربندی است که نام های زیبایشان، دل آدم را باز می کند و وضع و حالشان، دل آدم را تنگ می کند: مسعود و بهمن و علی و … می گوید: برای مسعود نمی نویسی مادرجان؟ مسعود؟ برای مسعود چه بنویسم؟ بنویسم سلام پسرم. نگران همسرت نباشی ها این جا ما مواظبش هستیم خاطرت جمع! برایش مادری می کنیم و خواهری و دوستی و رفیقی و … چه بنویسم برای مسعود؟ بنوسم خوب مواظبت کردم از نوعروست پسرم! همراهیش کردم تا خود زندان و هر روز حالش را از مراقب ها پرسیدم و برایش دعا خواندم و اشک ریختم و ناله زدم به درگاه خدایمان برای رهاییش؟؟؟ چه بنوسم برای مسعود؟ بنویسم دست مریزاد پسرم که خودت را از رجایی شهر رساندی به اوین برای دیدن عشقت، عزیزت، دلبند اسیرت. بنویسم که من به مهسا حسودی کردم برای ملاقات تو و در حسرت یک دیدار ماندم تا لحظه های پایانی حضور در اوین خوشبخت؟ خدای من چه بنویسم برای مسعود و برای بهمن که حسرت ملاقات حضوری و در آغوش گرفتن همسرش دارد حکایتی دیرینه می شود در قصه عشق دلداران دربند؟ چه بنویسم برای این فرزندان سبز؟ برای علی و دیگران. همان بهتر که مانند همان بیست و پنج روز اول زندان، کاغذ و قلم دریغ شود از من وقتی نمی دانم چه بنویسم و نمی توانم بنویسم و حق مطلب را ادا کنم.

مصطفی جان!

تو هم دلت تنگ شده برای نوشته های درهم و برهم و مغشوش و بی سر و ته من؟ همه آن دلنوشته هایی که شد یک جزوه قطور و سندی برای مجرمیت من؟ آری آری ما مجرمیم. من و تو، مهسا و مسعود، ژیلا و بهمن و همه قهرمانان قصه عشق این روزگار عجیب!

امشب یکی از دوستان مجازی بالاخره پرسشی را که خیلی ها خویشتنداری می کنند و به ملاحظه نمی پرسند، مطرح کرد: تهدید شده ای یا تعهدی داده ای؟ مهر سکوت برلب چرا؟

تهدید! تعهد! من هیچ تعهدی را اگر نتوانم آن را برای مردم که دانستن حق آنان است، بیان کنم به رسمیت نمی شناسم. آری من تعهد داده ام. یعنی در واقع معامله کرده ام سکوتم را در برابر تضمین سلامتی تو و احقاق حقوقت. اخم هایت را باز کن همسرعزیزتر از جانم. تو که همیشه به تصمیمات من احترام می گذاشتی و اراده ات را بر انتخاب من تحمیل نمی کردی. خطا کرده ام؟ تحلیلم اشتباه است؟ خام شده ام؟ وهم و خیال برم داشته؟؟؟ عیبی ندارد بگذار خودم تجربه کنم این راه را. من می خواهم راستی آزمایی کنم کسانی را که مرا دعوت به راست گویی کرده و می کنند. من تا بیست و پنجم به خودم قول سکوت داده ام در قبال انتقال تو به 350، تماس تلفنی و ملاقات های منظم هفتگی، تضمین سلامتت همه این ها یعنی حقوق اولیه که بدون قید و شرط باید رعایت شود ولی من برایش هزینه داده و می دهم.

عزیز روزه دارم رویت را برنگردان بگذار باز هم من مسیری را که به تشخیص خودانتخاب کرده ام بروم و شماتتم نکن لطفا اگر خطا کردم. تو که همیشه به قدرت انتخاب آدم ها احترام گذاشته ای و نظارت استصوابی را نکوهش کرده ای. بگذار من خود خطایم را متوجه شوم. من میوه ممنوعه را با همه هزینه های سنگینش چیدم، باشد که تو از این وضعیت اسفناک بیرون بیایی و دست برداری از این روزه های اعتراضی که دارد آرام آرام تن عزیزت را به تحلیل می برد.

نازنینم!

من دوباره روزی قلم را بر روی کاغذ سپید خواهم لغزاند. و برای مسعودها و بهمن ها و علی ها و همسران و مادرانشان و همه آن ها که دوستشان دارم، خواهم نوشت. تا آن روز به من رخصت بده یار خوش پندار من

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان