سال دیگر بازنشسته می شود؛ سالهای اول کارمند روابط عمومی شرکت بود، کارهای هنری و طراحی شرکت را برعهده داشت، بعد از چند سال از فضای روابط عمومی و آدم هایش خسته شد، در خواست کرد برای انتقال به بخش فنی، اتصالات و پِرس .. ساعت کارش خیلی بیشتر شده بود و حقوقش هم، راضی بود. دوست های خوبی پیدا کرده بود و فضای بخش اتصالات پر از رفاقت هایی شده بود که همواره، علاوه بر محیط کار، در بیرون از کارخانه هم همراه هم بودند. اسم محل کارش کارخانه شده بود، قبل تر اسمش شرکت بود.

صندلی های اتومبیل تولید می کردند، از بین بخش های بُرش، دسته بندی و پِرس، آخری را انتخاب کرده بود و من و مادرم مدام نگرانش بودیم، نگران دست ها، انگشت هایش که با دستگاه هایی سنگین کار می کرد.
بعد از رفتن به بخش اتصالات، هر هفته شیفتش عوض می شد، یک هفته 6 صبح می رفت تا 4 ظهر، و هفته ی بعد 2 ظهر تا 12 شب.

هفته های اول خیلی نگران بودیم، مادرم پشت پنجره منتظر می ماند تا برسد و خیالش راحت شود که سالم است، که انگشت هایش سالم اند. از آن روزهای اول گذشته بود، نگرانی هایمان کمتر شده بود اما هم چنان وجود داشت، به حواس و تمرکز پدرم اعتماد کرده بودیم و اینکه مطمئن بودیم مواظب خودش هست.

چهارسالی می گذشت، نوبت شیفت شب بود، اواخر اسفند ماه. دقیقاٌ 12 شب کلید می چرخید. در باز می شد و چاله ی روی گونه هایش می درخشید، با همه ی خستگی همیشه می خندید، صدای کلید نیامد، خنده اش هم دیر کرده بود. ساعت 1 شد، هیچ خبری نبود، ساعت 2 شد. هیچ صدایی نیامد. نیم ساعت گذشت، صدای کلید دیر کرده بود، صدای پاهایی که می شناختم روی پله ها، نگران بودیم، دست های مادرم می لرزید. ساعت سه و نیم بود. جان به لب شدیم اما رسید. هنوز لباس کارش به تنش بود. پیراهن و شلواری سرِهم، سورمه ای رنگ، یقه ی پیراهن کار پدرم آبی بود، نگران و پریشان بود. اما سالم بود. بند بند انگشت ها سر جایشان بودند. رنگ به گونه های مادرم ریخته شده بود و من. لیوان داغ چای به دستش بود اما مثل هر شب نمی خندید، چشم هایش سرخ بود. لابد یکی از رفیق هایش ! می پرسیدیم و چیزی نمی گفت. هنوز گلویش خشک بود و دردناک. حتما به سرخی چشم هایش مربوط می شد.

چای اش را تند تند سر کشید و تکه ای از بغض هم قورت داد و تعریف کرد. دو تا از انگشت های رفیقش میان دندان های دستگاهی که برای ما هیولا بود و برای پدرم همکار، جا مانده بود. دو تا از انگشت های دست راست رفیق پدرم برای همیشه در آن سوله ی طویل و پر سر و صدا جا مانده بود.

هرگز جای انگشت هایش پر نمی شد و هرگز زخم و کینه ای که باز شده بود، بسته نمی شد. “علی” برای چند روز در بیمارستان بود، آخرین روزهای سال بود، و مجبور بود خرج بیمارستان را خودش بدهد، چرا؟ چون تنها ده دقیقه بیشتر از ساعت رسمی کاری، کار کرده بود. ده و نیم شب تا بیست دقیقه به یازده کش آمده بود، این تنها دلیلی بود که مجبور می شد هزینه ی از دست دادن انگشت را و هزینه ی اتاق و درمانی که در بیمارستان بود را، خودش بدهد. بیمه شامل حال خودش و انگشتش نمی شد. باید جراحی می شد تا رگ ها و عصب های دستش قطع نشود، چاره ای نبود. رفاقت ها درمان نه، اما دلخوشی علی که دست هایش دیگر ده تا انگشت نداشت بود، چند روزی مانده بود تا حقوق ماهیانه و عیدی هایی را که فقط برای اسفند ماه بود، بگیرند، از اکیپ/گروه پنج شش نفره، همه شان می دانستند که سهم بیشتر از حقوق این ماه باید به حسابداری بیمارستان داده شود، بدون هیچ حرفی همه این کار را وظیفه ی خودشان می دانستند، نیاز به حرف و هماهنگی نبود، مرخص شده و از بیمارستان به خانه آمده بود. سهمی از عیدی ها هم باید کنار گذاشته می شد برای یک ماهی که علی باید در خانه می ماند.

مرخصی بدون حقوق تنها به خاطر ده دقیقه لعنتی، که با هیولای همکار همدست بود تا انگشت ها را ببلعد.
خوب می فهمیدم که نباید انتظاری برای خرید عید داشته باشم، همه ی ما بچه هایی که پدرانمان کارگر بودند این روزها را تجربه کرده ایم، روزهایی برای خرج مدرسه و کلاس ها، روزها و شاید ماه هایی برای خرید خانه، هفته هایی برای تعمیر ماشین، باید خستگی های پدر و مادر و افزایش ساعت های کاری که اسمش اضافه کاری بود را می فهمیدیم، هیچ خواسته ای برای نوروز آن سال نداشتم، نوروز آن سال گذشت، مهمانی و گشت و گذار و سفر هر ساله را نداشتیم، هیچ لباس و کفش جدیدی هم به کمدم اضافه نشده بود، ناراضی نبودم، حسی ته دلم بهم لبخند می زد. درک کردن شرایط پدر در آن روزها از من برای من قهرمانی ساخته بود و برای اینکه در خوبی کار پدرم و دیگر همکارانش شریک باشم، سعی می کردم درک کنم.

علی جسمش بهتر بود اما عصبی شده بود، با لرزش دست هایش توان رانندگی هم نداشت. پس از بهبودی باز هم به کارخانه و همان سوله برگشته بود، کارش اندکی سبک تر شده بود.

تعطیلات نوروز که گذشت، بعد از دو روز اعتراض کارگران، ساعت کاری تغییر کرد و زنگی هم برای پایان کار قرار دادند، اعتراض ها جوابی برای بیمه و درمان علی نداد.

این حوادث و هیولاها تهدیدات هر روزه کارگران کارخانه ها هستند و هر ساله میانگین دوازده نفر در این کارخانه دچار مصدومیت های جدی و قطع عضو می شوند که محرومیت از حق بیمه ممکن است شامل برخی از آنان شود.
اما به گفته ی کارگران این کارخانه، به دلیل نیمه خصوصی بودن کارخانه شان، از کارگران خوشبخت تهران هستند. هر هفته و هر ماه از رسانه های مختلف می شنویم که کارگرانی به دلیل عدم پرداخت حقوق ماهیانه، حق بیمه و در مقابل استخدام ها و قرار دادهای موقت دست به اعتصاب و اعتراض می زنند و عده ای هم در پی این اعتراضات و اعتصابات بازداشت و زندانی شده که از دو سال و تا بیست سال هم برای آنها حبس و زندان در نظر گرفته می شود و این قانون شکنی ها و نادیده گرفتن نیروهای کار در کارخانه ی دولتی بیشتر به چشم می خورد.
تعریف کارگر، فقط زنان و مردانی که با دست و صورت خاک گرفته در معدن زغال سنگ کار می کند، نیست. همه ی زنان و مردانِ پیر و جوانی که در کارخانه هایی نظیر پتروشیمی، شهرداری، شرکت واحد و حمل و نقل، کارخانه های کشت و صنعت، مخابرات، تولید انواع مواد غذایی، کارخانه های نساجی و تولید نخ و نخ ریسی، کارخانه های خودرو سازی و مصالح و مواد ساختمانی و لوله سازی ، قالیبافی، تولید تایر، کارکنان شرکت برق و نفت و گاز باعث برپا شدن کارخانه ها و تولید می شوند و در مقابل کارفرماها قرار دارند،کارگر اند.
کارگران اند که تنها با یک روز دست از کار کشیدنشان تمام چرخ های گردان تولید در کشور از کار می افتند، کارگران اند که تمام سرمایه ی اندوخته شده ی کشور به دست آنان پس انداز می شود. کارگران اند که کار در کارخانه هایی که بیشتر جوانی و عمر خود را در آنها گذرانده اند با آنها عجین شده و کارخانه ها را از آن خود می دانند، کارگران اند که آفرینش ثروت جامعه و تولید و بازدهی به دست آن هاست. دستمزد مناسب، آرامش محیط کار،امنیت شغلی و داشتن زندگی انسانی حق آنهاست.

این روزها که گاز، برق و آب و نان و سایر مواد غذایی گران و گران تر می شوند، هنوز کارگرانی هستند که با عدم پرداخت حقوق و دستمزد خود رو به رو هستند، علاوه بر پرداخت قبوض ماهیانه، اجاره منزل، خرج تحصیل فرزندان و درمان و پوشاک هم به لیست خرج هر ماه اضافه می شود که در این شرایط دشوار اقتصادی، دیر کرد پرداخت و یا عدم آن ظلم مضاعفی است که بر کارگران روا داشته می شود.

در میان همه ی کارگرانی که در کارخانه های قالیبافی، خودروسازی، کشت و صنعت و دیگر کارخانه ها کار می کنند، زنان و هم جنس گراها نیز وجود دارند، با وجود تقسیم جنسیتی در برخی از کارخانه و در بعضی از شهرها زنان که به نسبت مردان از امنیت شغلی کمتری بهره مندند، مقابل مسائلی مانند بارداری و مرخصی پس از آن، امکان از دست دادن شغل نیز برای آنها وجود دارد، و هم چنین در بعضی از مواقع زنان به این دلیل که شرایط سخت تری را برای استخدام دارند، راضی می شوند که با دستمزد کمتری به جای کارگران مرد استخدام شوند. در این بین کارگران همجنسگرا که شرایط دشواری را تحمل می کنند هم وجود دارند که برای بهره بردن از حقوق برابر با دیگر کارگران مجبور به مخفی کردن هویت خود می شوند، بی شک هم جنس گراها از نابرابری و سرکوب و خفقان بیشتری رنج می برند.

تنها سلاح کارگران برای مبارزه نیروی کار است، علاوه بر پرداخت حقوق به تعویق افتاده شان، نه تنها دستمزد عادلانه بلکه مطالبات صنفی، طبقاتی، اجتماعی شان از جمله حقِ داشتن تشکل های مستقل کارگری و کلیه مطالبات سیاسی شان، باید که در کشور ما نهادینه شود.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان