از وقتي حاليم شد چي به چيه، بابام رو سر پيكنيك ديدم. كافي بود يه روز موادش دير بشه، بي بهانه ميفتاد به جون من و مامانم و تا جايي كه خودش جون داشت كتكمون ميزد. مامانم انگار هيچ شكايتي نداشت، اما من هميشه از وجود بابام خجالت مي كشيدم و ازش مي ترسيدم.

هميشه با خودم ميگفتم: شوهر ميكنم و زندگي خوبي براي خودم مي سازم. سال آخر دبيرستان بودم كه برام خواستگار آمد، از همشهري هاي بابام بود. همه تائيدش كردند و من به اطمينان حرف بزرگتر ها قبول كردم. دوسالي عقد بوديم.پول نداشتيم عروسي بگيريم اما روزگار خوب و پر اميدي داشتم و رابطمون خيلي خوب بود.

يه روز مرتضي آمد و گفت، ميخواد با دوستش شريكي يه كاري شروع كنه، اما پولي نداره. منم تمام طلاهامو فروختم و دادم بهش. كار و كاسبيش خوب گرفت و هي پول روي پول مي آورد. منم خوشحال كه ديگه عروسي مي گيريم و ميريم سر خونه، زندگيمون.

من دانشجوام، دانشگاه آزاد، رشته شيمي. وقتي قبول شدم چون مي دونستم بابام از پس شهريه بر نمياد، نميخواستم برم. اما مرتضي اصرار كرد كه برو، شهريه رو جور ميكنيم. شهريه دو، سه ترم اول رو بابام داد،اما بعد كه ديدم دست مرتضي به دهنش ميرسه، ازش خواستم از ترم جديد در هزينه دانشگاه كمكم كنه تا ديگه به بابام فشار نيارم.

اين شروع ماجرا بود و اون، چهره ديگه اي از خودش نشون داد.مدام سر هر موضوعي، بي ربط و با ربط ميگفت: تو، من رو به خاطر پولم ميخواي.

يك سالي دندون رو جيگر گذاشتم، ديگه نه زنگي ميزد و نه خبري ازم مي گرفت. بعداً فهميدم با منشي شركتشون رابطه داره. یه روز كه اين مسئله رو به روش آوردم، خيلي راحت تائيد كرد و گفت همينه كه هست!

بهش گفتم، طلاق ميخوام. جواب داد: آرزومه كه طلاقت بدم. اما نه مهريه، نه نفقه و نه هيچ چيز ديگه، برو تقاضاي طلاق بده من ميام طلاقت ميدم تا بري ور دل باباي مافنگيت.

اين اولين باري بود كه اعتياد بابام به روم مي آورد.از همه عالم طعنه و تيكه شنیده بودم الا مرتضي. فهميدم كه اين ديگه عشقي كه من فكر ميكردم و ميشناختم نيست. اگه باهاش ازدواج كنم وضعم از حالا بدتر ميشه و شايد يه بچه ديگر رو مثل خودم بدبخت كنم.

رفتم به بابام گفتم ميخوام طلاق بگيرم. همه دلايلم را براش توضيح دادم. همين كه حرفم تمام شد، بلند شد شروع كرد به كتك زدنم. آنقدر گلوم فشار داد كه نزديك بود خفه بشم. زبونم از دهنم افتاده بود بيرون. مامانم كه انگار داره تئاتر می بینه! فقط ميگفت ميخواي آبروي مارو ببري.سه سال باهاش بودي حالا دلتو زده ؟بهانه مياري طلاق بگيري؟

بهشون گفتم به خدا به جان بابا سالمم، بياييد بريم پزشك قانوني تا بهتون ثابت بشه. بعد كلي كتك خوردن،بابام گوشي برداشت و به مرتضي زنگ زد. اونم نامردي نكرد و هرچي دلش خواسته بود به بابام گفت. گفته بود كه ما با هم فرق ميكنيم،گفته بود:تو معتادي و كلي چرت و پرت ديگه كه بابام مرد از خجالت. خلاصه، گفت كه طلاق ميده به شرط توافق.

الان روزاي زياديه كه تو خانه زنداني شدم، نه ميذارن برم دانشگاه، نه ميذارن برم دادگاه تا تكليفم روشن بشه. هر وقت ميام حرف بزنم با مامانم ميفتن به جونم و كتكم ميزنن.

(در همين حين كه صحبت ميكرد دست من را گرفت و گذاشت روي سرش.مي توانستم برآمدگيهاي روي سرش را كه حاصل كتكهاي پدرش بود به راحتي لمس كنم.)

ادامه داد : هفته پيش به بابام گفتم كي بريم دادگاه؟

به محض اينكه اين حرف از دهنم بيرون اومد ،بلند شد سرم گرفت و چند باري محكم كوبوند به ديوار. هي ميگفت: ميخواي آبروي من ببري؟ توافقي جدا بشي كه مردم بگن دختره عيب و ايراد داشت؟ از حق و حقوقش گذشت؟ آره؟ خيال كردي؟ 10 سالم طول بكشه ميرم و ميام تا هم حقمو بگيرم و هم حرف مردم پشتم نباشه. لااقل بگن ايراد از پسره بود و دختره ميخواد به زور جدا بشه.

چند روز پيش كسي خونه نبود. حوصلم سر رفته بود. رفتم خونه عمه ام كه چند تا كوچه بالاتر از خونه ماست. اونجا شنيدم بابام رفته محضر يكي از دوستاش با كلك يه وكالت نامه تام از من جعل كرده و رفته دادگاه، تقاضاي نفقه كرده.

وقتي برگشتم هر دوشون خونه بودن. مامانم گفت:دختر ولگرد كجا بودي؟ گفتم :خونه عمه. گفت:دروغ نگو رفته بودي ولگردي، ميخواي آبروي مارو پيش در و همسايه ببري!

هي گفت وگفت تا بابام عصباني شد و حمله كرد سمت آشپز خانه و گفت تو بميري، بهتره بي آبرو. چاقو برداشت و بهم حمله كرد. اگه مامان و آبجي كوچيكم نبودن شايد من الان مرده بودم. نميدونم طلاق من آبرو بره يا اعتياد خودش؟ اصلا نميدونم چه بلايي سرم مياد.به خدا به مرگ راضيم.

(ديگه طاقت نياورد و زد زير گريه منم كاري جزء دلداري دادن نمي تونستم بكنم)

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان