مدرسه فمینیستی: مطلب حاضر، ترجمه بخشی از کتاب جودیت لاربر (Judith Lorber) است به نام “تناقضات جنسیت” (Paradoxes of Gender) از انتشارات دانشگاه ییل (1994). بخش نخست این مطلب پیشتر با نام «[تناقضات جنسیت یا رفاه کافی برای خرید یک همسر->http://www.iranianfeministschool.eu/spip.php?article5836]» توسط آقای نریمان رحیمی (narimanr@gmail.com) ترجمه و در سایت مدرسه فمینیستی منتشر شده و در ادامه بخش دوم آن را می خوانید:

برای افراد، جنسیت یعنی مطابقت و این همانی

با اینکه ترکیبات ممکن مواردی مانند آلت تناسلی، شکل و فرم بدن، نحوه ی لباس پوشیدن، طرز رفتار، گرایش جنسی و نقش های متفاوت می توانستند تفاوت های بیشماری را در انسان ها موجب شوند، با این حال نهاد اجتماعی جنسیت، تنها به تولید و استحکام تعداد محدودی از موقعیت های جنسیتی وابسته است و افراد متعلق به این موقعیت های محدود را شبیه هم می سازد. افراد انسانی با این یا آن جنس (sex) بدنیا می آیند ولی نه با یک جنسیت مشخص. مردانه (masculine) یا زنانه (feminine) بودن پس از تولد به آنها آموخته می شود. همانطور که سیمون دوبووار می گوید: “یک نفر، زن بدنیا نمی آید بلکه زن می شود…؛ این تمدن در تمامیت اش است که این موجود را خلق می کند… موجودی که زنانه (feminine) توصیف می شود”.

بسیاری از فرهنگ ها در برساختن جنسیت برای فرزندان شان از حد طرز پوشش و شیوه ی رفتار فراتر می روند. این فرهنگ ها، نقش جنسیت را در تن انسان ها حک می کنند. در جامعه ی سنتی چین، مادران پاهای دختران شان را با چوبهای ده سانتی می بستند تا جذابیت جنسیتی آنها را بیشتر کنند. پدران یهودی، نوزادان پسر را ختنه می کنند تا تعهد آنها را به آفریدگار نشان بدهند. زنان در جوامع آفریقایی دختران نوجوان را ختنه می کنند، آلت تناسلی شان را تغییر می دهند و لب های شان را بطور مصنوعی بزرگ می کنند تا باکرگی شان را حفظ کرده و با این جاذبه ها موجبات ازدواج شان را فراهم بیاورند. در جوامع غربی، زنان برای رسیدن به ایده آل های زیبایی زنانه اندازه ی پستان های شان را با سیلیکون بزرگ می کنند و صورت شان را با جراحی پلاستیک تغییر می دهند. هانا پاپانک (Hanna Papanek) خاطرنشان می کند که این تغییرات روی تن زنان، احساس برتری یا حقارت را در افراد بالغی که این اعمال را انجام می دهند و همچنین بر روی کودکانی که این اعمال روی آنها انجام می شود، تقویت می کنند: آلت تناسلی پدران و پسران یهودی نشانه های جسمی و روحی هستند برای سلطه ی مشترک دینی و خانوادگی آنها. آلت تناسلی مادران آفریقایی و دختران شان نشانه های جسمی و روحی هستند برای فرودستی مشترک آنها.

ساندرا برن (Sandra Bern) استدلال می کند که از آنجا که جنسیت یک “الگو”ی قدرتمند برای نظم بخشی آگاهی است، برای همین باید با آن به یک مبارزه ی دائمی و فعال پرداخت تا کودک، محدود به رفتارها و نگرشهای جنسیتی نگردد. در سال 1972 “مجله زن” رویای لوئیز گلد را درباره ی تربیت کودکان بدور از قالب های جنسیتی منتشر کرد. این آزمایش پیشنهاد می کند که بدن و آناتومی کودک را از پیش چشمان همه بجز پدر و مادر او پنهان کنیم و با او، نه بصورت پسر و نه بصورت دختر رفتار کنیم. کودک، که اسم اش را ایکس می گذاریم اجازه دارد که همه ی اعمال و رفتار دختران و پسران دیگر را انجام دهد. این آزمایش بقدری موفقیت آمیز است که همه ی همکلاسی های ایکس می خواهند مانند او رفتار کنند. در پایان ماجرا طرح کنندگان این آزمایش سوال می کنند که چه اتفاقی برای ایکس هنگام بزرگسالی اش خواهد افتاد؟ پاسخ محققان این است که هنگام بزرگسالی بدلیل تغییرات هورمونی کاملا مشخص است که ایکس چه خواهد بود: یا مرد یا زن. این پایان مبهم و تا حدی متناقض نمی گذارد تا گلد و ما بدانیم که سرانجام این رفتار غیرجنسی، هنگام بزرگسالی چه نتایجی از نظر جنسی یا اجتماعی به بار خواهد آورد. پارامتر هورمونی، جنسیت یا گرایش جنسیتی را خلق نخواهد کرد بلکه مشخصه های جانبی جنسی را موجب خواهد شد. پستان ها، ریش و سبیل و قاعدگی به تنهایی مرد بودن (manhood) و یا زن بودن (womanhood) اجتماعی را تولید نمی کنند. در واقع هنگام بلوغ است، وقتی که مشخصه های جنسی آشکار می شوند، که بیشتر جوامع، کودکان در حال بلوغ را در مسیر مهم ترین مناسک و شعائر قرار می دهند. مناسکی که رسما آنها را کاملا جنسیتی می کند و به عبارت دیگر آنها را آماده ی ازدواج و وارد شدن به دنیای افراد بالغ می سازد.

بیشتر والدین، یک دنیای جنسیتی برای نوزادان شان خلق می کنند: از راه انتخاب اسم، اعلام تولد و انتخاب پوشش برای نوزاد. روابط کودکان با افراد متعلق به جنسیت مشابه یا متفاوت، خودشناسی و شخصیت آنها را سازمان می بخشد. از راه رشد عقلی، کودکان کنش ها و رفتارهایی را استفاده می کنند که با جنسیت خودشان مطابقت داشته باشد، و همچنین با نژاد، دین، گروه قومی و طبقه ی اجتماعی شان. آنها رفتارهایی را که مطابق با این گروه بندی ها نباشد به کناری می گذارند. اگر کاتگوری اجتماعی شان دارای ارزش و موقعیت بالایی باشد، آنها هم برای خودشان موقعیت بالایی قائل می شوند و اگر موقعیت اجتماعی شان پایین باشد، آنها عزت نفس خودشان را از دست می دهند. بسیاری از والدین فمینیست که می خواهند فرزندشان را بدون تعلق جنسیتی پرورش دهند بزودی سررشته ی کار بوسیله ی نُرم های جنسیتی از دستشان بیرون می رود.

پسر من به مدرسه ی ابتدایی می رفت که عدم تعلق جنسیتی در آن رعایت می شد، جایی که پسران و دختران حتی دستشویی های مخصوص نداشتند. وقتی که او هفت هشت ساله بود من در یکی از بازی های کلاس شان شرکت کردم. موضوع بازی مربع ها و دایره ها بود و نیاز آنها به داشتن این دو شکل هندسی. متوجه شدم که همه ی مربع ها و دایره های دختران به نوعی زیور داده شده اند ولی نه مربع ها و دایره های متعلق به پسران. من درباره ی این موضوع از معلم شان پرسیدم و او جواب داد: “بابی گفت که او نمی خواهد شکل هندسی آرایش کرده را به تن کند و بقیه ی پسرها به همین ترتیب گفتند ما هم نمی خواهیم”. در یک بحث طولانی با پسرم درباره ی همسانی (conformity) او این سوال را جلوی من گذاشت که چه کسانی همسان بودند: پسرهایی که از رهبرشان پیروی کردند؟ یا دخترهایی که به حرف معلم زن گوش دادند؟ در واقعیت امر، هر دوی این گروه ها همسان بودند چون هر دو گروه از رهبران هم جنسیت خودشان پیروی کردند و از نظر جنسیتی همان راه مناسب را برگزیدند. (هنرپیشه ها می توانند لباس زیوردار بپوشند ولی پسرهای واقعی نه).

برای انسان ها، زن بودگی (femaleness) یا مردبودگی (maleness) ذاتی، زنانگی یا مردانگی ذاتی، مردی (masculinity) یا زنی (femininity) ذاتی وجود ندارد. بلکه وقتی که جنسیت تعریف شد نظم اجتماعی، افراد انسانی را وا می دارد تا دقیقا به نُرم ها و انتظارات جنسیتی عمل کنند. افراد انسانی می توانند در بسیاری از اجزاء جنسیتی متفاوت باشند و می توانند جنسیت شان را بطور موقتی یا دائمی عوض کنند اما آنها باید در قالب همان تعداد محدود موقعیت های جنسیتی که جامعه پذیرفته است بمانند. در یک روند، آنها همان روایت جنسیتی جامعه از زن و مرد را بازآفرینی می کنند: “اگر ما بطور مناسبی به جنسیت عمل کنیم، بطور همزمان ترتیبات مشروع و نهادینه شده را تایید و بازتولید می کنیم… اگر ما نتوانیم به طور مناسب به جنسیت عمل کنیم، آنگاه ما بعنوان افراد انسانی – و نه بعنوان ترتیبات نهادی- باید حساب پس بدهیم (برای شخصیت مان، برای انگیزه های مان و برای تمایلات مان)”.

کنش های جنسیتی در زندگی هر روزه، دیگاهی اجتماعی را بازتولید می کند که بر طبق آن، زنان و مردان چگونه باید رفتار و عمل کنند. ترتیبات اجتماعی جنسیتی بوسیله ی دین و تولیدات فرهنگی توجیه و توسط قانون پشتیبانی می شوند. ولی قدرتمندترین وسیله ی تایید و تحکیم اقتدار اخلاقی ایدئولوژی مسلط جنسیتی، نادیده و پنهان نگاه داشتن این روند است، به این صورت که گویا هر نوع آلترناتیو دیگری غیرقابل تصور است.

برای اجتماع، جنسیت یعنی تفاوت

خطای جنسیت گذاری بعنوان راهی برای ساختار بخشیدن به زندگی اجتماعی، این را می طلبد که موقعیت های جنسیتی بطور کامل از هم جدا گردند. استعدادهای متفاوت، ارجحیت های جنسی، هویت ها و مسائل شخصی، منافع و راههای رابطه گیری متقابل، تجربه های شخصی و اجتماعی، افراد انسانی را به اجزاء مختلف تقسیم می کنند. با این همه، در فرهنگ های غربی این اجزا تنها در دو موقعیت جنسیتی معتبر و قانونی یعنی “مرد” و “زن” سازماندهی شده اند. در برساخته شدن اجتماعی جنسیت، این مهم نیست که مردان و زنان واقعا چگونه عمل می کنند، حتی این هم مهم نیست اگر آنها درست عین هم عمل کنند. نهاد اجتماعی جنسیت اصرار بر این دارد که آنچه آنها انجام می دهند با هم متفاوت باشد.

اگر مردان و زنان کاری مشابه هم را انجام بدهند آنها معمولا برای تضمین جدایی جنسیتی، از نظر مکانی جدا از هم نگاه داشته می شوند. همچنین روی آن کار دو عنوان مختلف می گذارند مانند “دبیر اجرایی” و “معاون اداری”. اگر تفاوت های میان مردان و زنان شروع به کمرنگ شدن کنند، آنگاه “تابوی همسانی” اجتماعی وارد عمل می شود. در یک مجلس رقص راک اندرول در کالج نظامی ارتش آمریکا (West Point) در سال 1976، همان سالی که زنان برای نخستین بار توانستند وارد کالج معتبر نظامی شوند، مدیران مدرسه از قرار نگران این موضوع بوده اند که رقصیدن زوج های زن و مرد با موی کوتاه و شلوارهای خاکستری چه بازتابی خواهد داشت؟ و این قانون را وضع کردند که دانشجویان نظامی دختر تنها وقتی می توانند در این رقص ها شرکت کنند که پیراهن زنانه بر تن داشته باشند. زنان در نیروی دریایی آمریکا موظف اند که حتما حداقلی از آرایش مثل روژ لب و سایه چشم را داشته باشند و مجبورند که کلاس هایی را در طرز آرایش، حالت رفتار و اتیکت اجتماعی بگذارنند. زنانه کردن برای جدا شدن از مردان نیروی دریایی، بخشی از سیاست آزادسازی دانشجویان زن است. کریستین ویلیامز از یک مربی زن بیست و پنج ساله چنین نقل قول می کند: “بسیاری از سربازان تازه خدمت وقتی به اینجا می آیند آرایش نمی کنند، بیشتر تیپ پسرانه و یا ورزشکار هستند. خیلی از اینها فکر می کنند که با رفتن به خدمت سربازی هنوز هم می توانند پسرانه بگردند. آنها نمی دانند که اینجا تو یک نظامی زن هستی”.

اگر تفاوت های جنسیتی، وراثتی (ژنتیک)، فیزیولوژیک و یا هورمونی بودند تغییرات جنسیتی و ابهام جنسیتی باید فقط در دوجنسی ها مشاهده می شد یعنی کسانی که از نظر کروموزومی و آلت تناسلی نه کاملا مرد هستند و نه کاملا زن. از آنجا که تفاوت های جنسیتی برخاسته از اجتماع هستند، همه ی مردان و همه ی زنان می توانند نقش رفتار آن دیگری را بازی کنند چرا که می دانند نمایشنامه ی اجتماعی آن دیگری، یعنی “مرد” و “زن” بودن مقوله هایی خالی و اغراق آمیز هستند. خالی هستند زیرا معنای اساسی و متعالی ندارند. اغراق آمیزند زیرا حتی آنهنگام که بصورت ثابت و دائمی ظاهر می شوند، همزمان دارای مفاهیم متغیر، انکارشده و نهان شده هستند. با این وجود اگرچه افراد انسانی می توانند موقعیت های جنسیتی خودشان را تغییر بدهند، مرزهای جنسیتی باید نگاه داشته شوند زیرا در غیر اینصورت تمام نظم اجتماعی جنسیتی فرو خواهد پاشید…

جنسیت به مثابه یک روند، لایه بندی و ساختار

جنسیت بعنوان یک نهاد اجتماعی روندی است از آفریدن موقعیت های اجتماعی متمایز برای تعیین حقوق و وظایف. جنسیت بعنوان بخشی از سیستم لایه بندی که موقعیت های جنسیتی را رده بندی می کند، یک رکن اساسی در ساختارهای اجتماعی است. ساختارهای اجتماعی که بر روی موقعیت های نابرابر بنا شده اند.

جنسیت بعنوان یک روند، آفریننده ی آن تفاوت های اجتماعی است که “زن” و “مرد” را تعریف می کنند. افراد انسانی در رابطه ی متقابل اجتماعی شان در طول زندگی می آموزند که چه چیزی از آنها انتظار می رود، عمل و عکس العمل شان مطابق است با آن چیزهای مورد انتظار و بدین ترتیب بطور همزمان نظم جنسیتی را بنا می گذارند و تحکیم می بخشند. این دستور ضروری که طبق آن باید به یک جنسیت تعلق داشت، از راه های گفتمانی صورت تحقق می پذیرد: یک مادر خوب بودن، یک موجود خواستنی دگرجنس خواه (هتروسکسوئل) بودن، یک کارگر و کارمند شایسته بودن. در مجموع، برای نشان دادن تعدد تضمین ها برای پاسخ یکباره به خواسته هایی متفاوت. اعضای یک گروه اجتماعی نه در طول فعالیت شان جنسیت را می سازند و نه دقیقا آن را به همان صورتی که پیش از آن بود تکثیر می کنند. تقریبا در هر مواجه شدنی، افراد انسانی جنسیت را تولید می کنند، با رفتاری که یاد گرفته اند برای جنسیت شان مناسب است، و یا از راه مقاومت یا شورش بر ضد این ارزش ها. مقاومت و شورش، ارزش های جنسیتی را تغییر داده اند اما تا کنون بندرت توانسته اند موقعیت های جنسیتی را کمرنگ و فرسوده سازند.

الگوهای جنسیتی رابطه ی متقابل، لایه های اضافی دیگری را هم در بر می گیرند: سکسوالیته ی جنسیتی، نقش والدین و رفتارهای دوران کودکی، نوجوانی و بزرگسالی. ارزش ها و انتظارات جنسیتی بوسیله ی مجازات های غیررسمی که توسط نزدیکان برای رفتار نامناسب جنسیتی اعمال می شوند تقویت می گردند. این تقویت همچنین از طریق مجازات های رسمی مسئولان برای رفتارهایی که زیاده از حد از استانداردهای اجتماعی برای زنان و مردان انحراف پیدا کرده اند، اعمال می گردند.

روابط متقابل جنسیتی هر روزه، جنسیت را درون خانواده و در روندهای کار و در دیگر سازمان ها و نهادها می سازند. این روابط همچنین انتظارات جنسیتی را از افراد انسانی تقویت می کنند. از آنجا که جنسیت یک روند است، فضا برای تغییر دادن آن نه تنها توسط افراد و گروه های کوچک بلکه برای تغییرات نهادی هم وجود دارد.

جنسیت بعنوان جزئی از سیستم لایه بندی، در درون یک نژاد و طبقه ی اجتماعی، مردان را برتر از زنان رده بندی می کند. زنان و مردان می توانند متفاوت ولی در عین حال برابر باشند. در عمل، روند خلق تفاوت ها تا حد زیادی بستگی به ارزیابی متمایزکننده دارد. همانطور که نانسی جی می گوید: آنچه که تعریف شده، جدا شده و از همه چیز منزوی گشته A است که پاک و ناب هم هست. آنچه که A نیست لزوما پاک و ناب نیست، یک محفظه ی تصادفی است. محفظه ای که همه چیز درون آن وجود دارد بجز A و اصولی که A را از غیر A جدا می سازد.

از نقطه نظر فردی، هر جنسیتی که A باشد، آن یکی جنسیت دیگر غیر Aاست. این مرزهای جنسیتی هستند که به هر فرد می گویند چه کسی همسان اوست و همه ی کسان دیگر با او ناهمسان هستند. از نقطه نظر اجتماعی، با این حال، جنسیت معمولا یک سنگ محک و معیار است، یک امر نرمال، امر مسلط. و آن دیگری متفاوت است، منحرف است و فرودست. در جامعه ی غربی “مرد” همان A است و “زن” همان غیر A. (وضعیت اجتماعی را در نظر بگیرید که در آن زن A باشد و مرد غیر A).

ادامه ی این دوگانه سازی و دوپاره سازی بوسیله ی تفاوت های نژادی و طبقه ی اجتماعی، درجه گذاری یک الگوی اجتماعی لایه بندی شده را می سازد. به این ترتیب، در ایالات متحده آمریکا، سفید A است و یک آمریکایی آفریقایی تبار غیرA . طبقه ی متوسط A است و طبقه ی کارگر غیرA . و زنان آمریکایی آفریقایی تبار جایگاهی دارند که پایین ترین رده بندی در هر نیمه از این دوگانه سازیها نصیب شان می شود. کاتگوری ها و مقوله های مسلط، ایده آل های اقتدار هستند یعنی تعیین کننده ی همان چیزی که باید باشد: اینکه سفید بصورت یکی از نژادها در نظر گرفته نمی شود، یا طبقه ی متوسط بعنوان یکی از طبقات اجتماعی محسوب نمی گردد و یا مرد بعنوان یکی از جنسیت ها مورد نظر قرار نمی گیرد. مشخصه های این مقوله های مسلط، آن یکی مقوله ی دیگر را تعریف می کند گویا آن یکی مقوله ی دیگر فاقد کیفیت های معتبر است که مقوله ی مسلط عرضه می کند.

جوامع مختلف از نظر میزان نابرابری وضعیت اجتماعی زنان و مردان شان متفاوت اند. ولی در جایی که نابرابری وجود دارد، موقعیت “زن” (و رفتارها و نقش های اجتماعی که با آن همراه است) در جای پایین تری از موقعیت “مرد” قرار می گیرد. از آنجا که جنسیت با دیگر موقعیت های برساخته شده ی اجتماعی مانند نژاد، دین، شغل، طبقه ی اجتماعی، کشور محل تولد و غیره در هم تنیده شده است، مردان و زنان متعلق به گروه های برخوردار از مزایا، در مقایسه با گروههایی که از مزایای اجتماعی برخوردار نیستند، قدرت بیشتری دارند، و دارای پرستیژ و مالکیت بیشتری هستند. با این حال، درون بسیاری از گروه های اجتماعی، مردان از موقعیت بهتری از زنان برخوردارند. هر چقدر که یک گروه از منابع اقتصادی، مثل امکانات تحصیلی و شغلی بیشتری برخوردار باشد، آن منابع بیشتر در اختیار انحصاری مردان قرار می گیرد. در گروه های فقیرتر که دارای امکانات کمتری هستند (مانند طبقه ی کارگر آمریکاییان آفریقایی تبار) زنان و مردان تقریبا با هم برابرند، و زنان حتی ممکن است مردان را از نظر موقعیت تحصیلی یا شغلی پشت سر بگذارند.

جنسیت به مثابه یک ساختار، کار را به کار خانگی و کار تولیدی تقسیم می کند، به اقتدار مسئولان مشروعیت می بخشد و سکسوالیته و احساسات افراد را سازمان می دهد. زنان بعنوان سرپرستان اصلی فرزندان، نقش بزرگی در رشد روانی و پیوستگی های احساسی آنها در روند بازتولید جنسیت دارند. ظهور سکسوالیته بوسیله ی الگوهای دگرجنس خواهی، همجنس خواهی، دوجنس خواهی و آزاربارگی (sadomasochistic) که برای پسران و دختران و برای مردان و زنان متفاوت اند شکل داده می شوند. بدین ترتیب وضعیت گرایش جنسی بازتاب دهنده ی وضعیت جنسیتی است.

از آنجا که جنسیت از اجزاء اصلی نابرابری ساختاری است، جنسیت هایی که کم اعتبار تلقی می شوند از قدرت، پرستیژ و پاداش های اقتصادی کمتری نسبت به جنسیت های پر اعتبارتر برخوردارند. در کشورهایی هم که تبعیض جنسیتی را تشویق نمی کنند، بسیاری از نقش های اصلی هنوز جنسیتی هستند: زنان هنوز بیشترین سهم را در کار خانگی و سرپرستی فرزندان بعهده دارند، حتی وقتی که دارای شغل تمام وقت هم هستند؛ جدایی زنان و مردان در محیط کار وجود دارد و هر کدام آن نوع کاری را انجام می دهند که “مناسب”تر است؛ میزان دستمزد زنان پائین تر از دستمزد مردان است. مردان در پست های مدیریتی و ریاستی دولتی، نظامی و قضائی دست بالا را دارند. همچنین تولیدات فرهنگی، دستورات دینی و ورزش ها هم منافع مردان را بازتاب می دهند.

نابرابری جنسیتی – کوچک شمردن “زنان” و سلطه ی اجتماعی “مردان” – دارای عملکرد اجتماعی و تاریخ اجتماعی است. این نابرابری، نتیجه ی جنس (sex)، زایشگری (procreation)، فیزیولوژی، آناتومی بدن، هورمون ها و یا زمینه ی ژنتیکی نیست. این نابرابری توسط روندهای اجتماعی ِ قابل مشاهده تولید و معین می شود و بطور آگاهانه و عمدی در درون ساختار اجتماعی و هویت های فردی، ساخته و پرداخته می گردد. نظم اجتماعی، آنطور که در جوامع غربی می شناسیم، روی نابرابری نژادی، طبقاتی و جنسیتی سازمان داده شده است. من بر این باورم که ادامه ی مسئله ی جنسیت بعنوان یک نهاد مدرن اجتماعی عبارت است از برساختن زنان بعنوان گروه فرودست مردان. زندگی هر کسی که در موقعیت “زن” قرار می گیرد مانند شب است در برابر روز، روزی که همیشه خیالی و هوس انگیز بوده است. سیاه در برابر سفید. محروم شده از فضایی که در اختیار مرد بوده است، زن سرکوب شده تا چرخ نظام جنسیتی بتواند همچنان بگردد.

هیچ هسته یا سنگ پایه ای از طبیعت انسان در زیر این روندهای تکرارشونده ی دائمی تولید جنس و جنسیت، هویت و روان “خود” و “دیگری” وجود ندارد، بلکه آنچه موجود است یک برساخته ی پیچیده ی فرهنگیست. برای انسان ها آنچه اجتماعیست، طبیعی هم هست. بنابراین “در برداشت فمینیستی، جنسیت فقط و بسادگی به معنی نمود فرهنگی از تفاوت های جنسی بیولوژیکی نیست. تفاوت جنسی در نوع خودش –و از نظر علمی مورد مجادله- یک برساخته ی بنیادی است. هم “جنس” و هم “جنسیت” هر دو توسط رشته های نامتقارن تفاوت ها به هم بافته شده اند، با باری از روایت های چند جنبه ی دراماتیک از سلطه و مبارزه با آن.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان