بار اولی بود که او را می دیدم. قرارمان مقابل دادسرای انقلاب در خیابان معلم بود. پروین که تازه از بیمارستان و تزریق های پیاپی کورتون رهایی یافته بود، دوباره دادگاه داشت. و باز این خانم ستوده بود که عصر روز قبل به او زنگ زد و قرار و دادگاه را یادآوری کرد و گفت که نیم ساعت زودتر از وقت مقرر و ساعت هفت و نیم صبح آنجا باشد.

آن شب هیچ کداممان نخوابیدیم. ترانه ای از تلویزیون پخش می شود و مرا به کودکی ام می برد. آن روزها که هنوز پروانه ها از شهر کوچ نکرده بودند و در کوچه و خیابان، برای خود پرواز می کردند. دنبال پروانه ها می دویدیم و می خواندیم، طلایی بده تا رهات کنم، طلایی بده تا رهات کنم و اگر یکی از آنها را در مشت می گرفتیم، خیلی زود رها می کردیم. پروانه بال های به هم چسبیده اش را به هم می زد و می رفت، در حالی که کف دستمان گرده طلایی رنگی باقی گذاشته بود.

پروین کوله پشتی کبریتی اش را روی میز گذاشته و به کمک مریم که روزهای زیادی را در زندان سپری کرده بود، کوله را پر می کردیم .لباس زیر، روسری بزرگ، چادر نخی، نوار بهداشتی و از همه مهمتر قرص های پروین را که مریم ماهرانه در چند جا بسته بندی و جاساز کرده بود. ما هم اگر چیزی را می خواستیم در کوله بگذاریم اول به مریم نشان می دادیم و از او سوال می کردیم که می شود این را هم برد یا نه. آن روزها معمولا روال شان این بود که متهم را از دادگاه به اوین می بردند و نهایت بدشانسی این بود که قرار ما روز چهارشنبه بود.

صبح زود از تخت بلندشدم. پروین پرسید: بیداری ؟ گفتم : آره. می روم چند تا نان تازه بخرم. این نان تازه خریدن های من هم یکی از همان راه های تخلیه فکر های منفی است. وقتی مغزم هنگ می کند و دلیلی برای رفتن یا ماندن ندارم. بلاخره سر قرار می رسیم. پروین می گوید: وای مردم از خجالت. نسرین از اون سر تهران، زودتر از من خودش را رسانده است. ما را بهم معرفی می کند. نسرین می گوید اگر نمی گفتی هم از شباهت تان معلوم بود. پروین را به گوشه ای می برد و راهنمایی های لازم را به او یاد آوری می کند. بچه های دیگر هم از راه می رسند. همیشه یکی از مهمترین دلگرمی های کسانی که به دادگاه می روند، وجود این دوستان در بیرون دادگاه است. حضور کسانی که برای تک تک بچه ها خود را به دادگاه می رسانند، توهین می شنوند، تحقیر می شوند و گاهی نیز همین ایستادن ها منجر به دستگیری شان شده است، اما باز هم می آیند. خانم ستوده و پروین به دادگاه می روند و ما هم که حتی نمی گذارند در پیاده رو بایستیم، به فضای سبزی در آن نزدیکی ها می رویم و هر ده دقیقه دو نفرمان آن دور و برها هستند تا بی خبر نمانیم.

بعد از دو ساعت بچه ها فریاد می زنند که بیایید، نسرین آمد و پس از او هم پروین پیدایش می شود. همه می پرسیم چه شد؟ نسرین می گوید من دادگاه دیگری دارم و باید بروم. از او تشکر می کنیم. او می رود و پروین می گوید: این نسرین اصلا نگذاشت من حرف بزنم .همه اتهامات را با دلایل قانونی خودشان رد کرد و لایحه ای هم نوشته بود که در پرونده گذاشت و خلاصه دمش گرم.

از این جا بود که من با یکی از یاران همیشه گی زنان خواهان تغییر آشنا شدم. گاهی در دوران بارداری او را می دیدیم که برای وکالت بچه ها به شهرستان ها می رفت. گاهی هم هنگام شیر دهی نوزادش در دادگاه ها بود.

روزی هم برای چند پرسش و پاسخ به خانه ا ش رفتیم. نیما کوچولو را در بغل داشت و به دخترش دیکته می گفت. نیما یک لحظه از آغوشش جدا نمی شد و نسرین به خنده می گفت این نیم وجبی هم حالا بازیش گرفته. دو ساعته که رهام نکرده .گفتم شاید سیر نمی شه بچه .گفت نه بابا دوتا دندون در آورده منو کرده دندون گیرش. در همان حال برای ما چای ریخت و پذیرایی کرد. یک بار هم زمانی که مانع خروجش از کشور شده بودند، به دیدنش رفتیم.

بار دیگر دادگاه تجدید نظر پروین و چند تن دیگر از بچه های کمپین است. این بار دادگاه در خیابان وحدت اسلامی است. تعداد مان زیاد است. نسرین می گوید :پشت سر ما با فاصله بیایید برویم طبقه بالا. گوشی های مان را تحویل می دهیم.

همگی مان در سالن و پشت در اتاق قاضی می ایستیم. خانم ستوده و موکلانش داخل اتاق می روند و یکی از قضات ما را از نیمه در می بیند و از نسرین می پرسد آن بیرون چه خبر است ؟ صدای نسرین را شنیدیم که می گفت : جمعی از دوستان این خانم ها آمده اند. اگر اجازه بدهید در دادگاه شرکت کنند و آن بیرون متهم به اقدام علیه امنیت کشور نشوند. قاضی می گوید اشکالی ندارد بیایید داخل به شرط این که حرف نزنید. ما برای اولین بار در دادگاه دوستانمان شرکت می کنیم و البته که ساکت نمی مانیم. روی صندلی ها پشت سر بچه ها می نشینیم. خانم ستوده بلند می شود و لایحه های متعدی را روی میز قاضی می گذارد و برای یکی از بچه ها که در سفر است دلیل می آورد و عدم حضورش را موجه می کند. یکی از قضات رو به به اصطلاح متهمین می کند و سوالی می پرسد. او رو به نسرین می کند تا وکیلش پاسخ دهد اما قاضی اجازه نمی دهد و می گوید خودت جواب بده و این جمله با واکنش همه ما روبرو می شود . مانند همیشه نسرین به خوبی از پس دادگاه بر می آید و بچه ها را راهنمایی می کتد.

حالا چند وقت است که نسرین به جرم دفاع از موکلانش در زندان و در اعتصاب غذاست . نمی دانم غذای مورد علاقه اش چیست. اما وقتی پروین در زندان بود و من شنیدم در اعتصاب غذاست تا روزی که آزاد شد نتوانستم چای بنوشم. حالا هم در فکرم که نسرین در چه حال است، به فکر پروانه ای که بال هایش به هم چسبیده و طلایی ندارد.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان