در ماه‌های اول پس از اعتراض عمومی به نتیجه انتخابات بیشترین انگیزه‌ها برای رفتن به وجود آمد، در حالی که فضای داخل برخلاف سال‌های قبل پر از نوید روزهای بهتر و تغییر بود و بسیاری از آنانی که سال‌ها قبل از ایران رفته بودند امید بازگشت داشتند.

شهرزادنیوز: برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته ایران، اگر قرار بود یک رئیس جمهور را عوض کند، چنان رقم خورد که سرنوشت میلیون‌ها ایرانی را بدون تغییر رئیس دولت عوض کرد. موج ترس‌ها و امیدها، مرگ‌ها و بیداری‌ها، غم‌ها و شادی‌ها جای خود را در تغییر زندگی روزمره باز کرد. تجربه چند ماه مبارزه و اعتراض به زندگی میلیون‌ها انسان رنگ دیگری داد. زندگی‌ای که نه در خیابان‌ها که در خانه‌ها جاری است.

یکی از این تغییرات تجربه مهاجرت بود که بسیاری از جوانان و خانواده‌ها مزه آن را در یک سال اخیر چشیدند.

تا سال گذشته مهاجرت برای ایرانیان داخل کشور یادآور اقلیتی بود که پس از انقلاب از وطن خود مهاجرت کردند. اولین گروه نزدیکان سلطنت بودند که جان و مال خود را در خطر می‌دیدند. گروه دیگر دو سه سال بعد راهی شدند اما آنان همان مبارزان دو سال پیش بودند که ادامه مبارزه در ایران می‌توانست به بهای جانشان تمام شود. این مهاجران در بدترین شرایط پای روی مرزها نهادند و از آن عبور کردند. فضای امنیتی داخل تا حدی به ضرر این نسل از مهاجران بود که حتی خانواده‌های بازمانده‌شان در ایران از محل سکونت عزیزانشان ابراز بی‌اطلاعی می‌کردند مبادا جوخه‌های ترور خود را تا در خانه عزیزانشان برساند.

با سرکوب اپوزیسیون داخل کشور، پایان جنگ و ثبات نسبی اقتصادی، مهاجران دهه 70 را دانشجویان و سرمایه‌گذاران تشکیل می‌دادند، هر چند روند خروج پناهجویان با سرعت کمتری ادامه داشت.

در سال‌های 70 و اوایل 80 داشتن عضوی از خانواده در آنسوی مرزها برای بازماندگان داخل و خصوصا جوانانشان آلترناتیوی بود برای زندگی بهتر. آنان که رفته بودند و در این سالها به اصلاح جاگیر شده بودند در ذهن مانده‌ها به تجربه خوشبختی نشسته بودند و گفته‌های هر چند ساده و روزمره آنها درباره مسائل و سبک زندگی‌شان نقل مجالس بود و گاه مایه حسرت.

پس از انتخابات 88 مهاجرت هم رنگ دیگری به خود گرفت و کمیت و کیفیت آن تغییر کرد. امروز در هر خانواده‌ای جوانان بیش از قبل حرف رفتن می‌زنند. انگیزه‌های ماندن آنقدر کم رنگ شده که بزرگ‌ترین این دغدغه‌ها را دوری از خانواده تشکیل می‌دهد، دغدغه‌ای که شاید در سال‌های قبل آخرین دغدغه مهاجران یا تبعیدیان خودخواسته بود.

پناه دادن معترضان خیابانی توسط سفارتخانه‌هایی چون سفارت ایتالیا بیش از قبل امیدها را برای رفتن و پذیرش کشورهای میزبان بالا برد. در ماه‌های اول پس از اعتراض عمومی به نتیجه انتخابات بیشترین انگیزه‌ها برای رفتن به وجود آمد، در حالی که فضای داخل برخلاف سال‌های قبل پر از نوید روزهای بهتر و تغییر بود و بسیاری از آنانی که سال‌ها قبل از ایران رفته بودند امید بازگشت داشتند، عده‌ای دیگر فرصت را برای رفتن مغتنم دیدند. از میان مهاجران بی شمار این دوره عده بسیار کمی از فعالان سیاسی- اجتماعی به چشم می‌خوردند. همه خروج‌های این دوره از جنس فرصت‌طلبی نبودند و همه راه‌ها هم برای رفتن امن نبودند، با این حال آنان که رفتند تنها نبودند. این بار در یک دوره کوتاه بسیاری از ایرانی ها از کشور رفتند.

اما آنان که ماندند نیز تجربه دیگری را پشت سر می‌گذرانند که سایه “رفتن” بالای سر آن است. سایه‌ای سنگین‌تر از فشارهای امنیتی و یاس فراگیری که جای خود را به امیدها داده است. این فشار انگشت اشاره‌ای است که از خانه تا سیستم امنیتی آنان را به بیرون از مرزها هدایت می‌کند.

نیمی از خانواده کتایون، دختر 29 ساله و فعال حقوق زنان و کودکان، در اروپا زندگی می کنند. او درباره تجربه این روزهای خود می‌گوید: همه این سالها برای من امکان رفتن بود و نرفتم و احساس می کردم دیگران هم به انتخاب من احترام می‌گذارند و اصراری ندارند، اما امروز همه آرزوی خانواده‌ام رفتن من از ایران شده است. من بارها به کشورهای غربی سفر کرده‌ام اما هیچ وقت نخواستم در یکی از آنها زندگی کنم. همه هویت اجتماعی و زندگی من در فعالیت اجتماعی‌ای است که در ایران انجام می‌دهم. فعالیتی که اینجا به کندی و سختی پیش می‌رود ولی می دانم در بیرون از این مرزها تاثیری ندارد.

لیلی بعد از پایان تحصیلاتش در مدارس ویژه تیزهوشان وارد دانشگاه شد و در سنی پایین‌تر از دیگر همکلاسی‌هایش فارغ التحصیل شد. پرونده تحصیلی و توان مالی‌اش به او امکان تحصیل در بسیاری از دانشگاه‌ها را می‌دهد اما او همچنان مانده است و می‌گوید: روزی نیست که مجبور نباشم به این سئوال که چرا مانده‌ام، جواب دهم. زندگی در این جا محدود و سخت است، ولی من می‌خواهم به خودم و دیگران ثابت کنم ماندن و رفتن مسابقه نیست و اگر هم باشد من بازنده آن نیستم.

اردشیر یکی از فعالان سیاسی دانشگاه علامه بود که به دلیل همکاری‌هایش با تشکل‌های کارگری از ادامه تحصیل محروم شد. او در حال حاضر بیکار است و درس هم نمی‌تواند بخواند. این‌ها انگیزه‌های مهمی برای بسیاری از دوستان او بودند تا از ایران خارج شوند، اما او مانده است. می‌گوید: هر بار که تصمیم گرفته‌ام بروم فکر کردم همین امکانی که من از آن استفاده می‌کنم می‌تواند زندگی کس دیگری را عوض کند. صدها نفر در ایران زندگی‌شان به دلیل فعالیت‌های سیاسی‌شان در خطر است و زندان‌های طولانی مدت دارند. این کشورها هم امکان محدودی برای پذیرفتن پناهجو یا حتی بورس تحصیلی و … دارند. رفتن و ماندن تغییری در زندگی من نمی‌دهد، ولی برای کسی که در فشار است، همه اینها فرصتی برای زندگی است که ترجیح می‌دهم او از آن استفاده کند.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان