اضطراب داشتيم از اين كه در گرمايي كه كم و بيش با وزش نسيمي ملايم تلطيف مي شد، با وجود روح نااميدي و دلسردي حاكم، مردم چندان از امضاء كردن و گفتگو در مورد قوانين نابرابر استقبال نكنند. با نگراني همراه شديم. پارك كوچكي در منطقه غرب تهران را نشانه گرفتيم و وارد شديم. اما استقبال بيش از حد انتظار ما بود. حداقل 10 امضاء از همان تعداد افراد معدودي كه در پارك حضور داشتند، گرفتیم با سوال هايي كه انگار هميشگي اند: آيا مي شود اين قوانين را تغيير داد، واقعا اين امضاء ها تأثيري دارد؟ اصلا چرا قوانين اينقدر نابرابرند؟ پسر جواني هم گفت: با قوانين برابر موافقم، اگر مهريه ها آنقدر بالا نباشد. آخر با اين مهريه هاي سرسام آور چه كنيم؟ مرد جواني كه همراه با زن و فرزندش روي چمن ها با فراغت نشسته بودند، گفت: قانون را اصلاح كنيم، با اين ساختار معيوب چه كنيم؟ آيا فايده اي دارد؟ اما هم او و هم همسرش به اميد تغيير اين قوانين امضاء كردند. براي شروع نه خوب كه عالي بود.

وارد پارك كوچك ديگري شديم. ستاره به سوي مرد و زن جواني رفت كه روي نيمكتي نشسته بودند و به آرامي صحبت مي كردند. من هم به سوي مردي رفتم كه روي نيمكت ديگري در حال خواندن كتاب بود. گفتم: مي خواهيم قوانين تبعيض آميزعليه زنان اصلاح شوند. مردم بدانند كه چنين قوانيني هست و دولتمردان نيز بدانند كه مردم ما اين قوانين نابرابر را نمي خواهند. سرتاپاي مرا براندازي كرد و گفت: خانم شما بنيان خانواده ها را متزلزل مي كنيد. اصلا شما مي دانيد من كي ام؟ تحصيلات من چيست؟ نگاهي به كتاب قطور انگليسي انداختم كه روي زانوهايش باز شده بود، منتظر جواب من نماند و گفت: من فوق تخصص دارم. به اين كارها اعتقادي ندارم. برويد به مردم، به جوان ها آموزش بدهيد كه بروند حمام. بهداشت را رعايت كنند، به جاي اين كه اينقدر به خود ادوكلن بزنند! گفتم اين كه كار شماست دكتر. گفت: نه كار من درمانِ مردم است. به آرامي گفتم: ولي آموزش و پيشگيري هم بخش مهمي از كار شماست… گفت: به هر حال كاري ندارم. امضاء نمي كنم. گفتم: دفترچه را كه مي خواهيد؟ گفت: بله، مي خوانمش …. سرخورده به سوي ستاره برگشتم. حال او هم دست كمي از من نداشت. گفتم: چي شد؟ گفت: “انگار آقاهه زياد خوشش نيامد. آخه گفت: من نيم ساعت با اين خانم قرار گذاشتم كه با هم آشنا بشيم…وقت نداريم.” خنديدم و گفتم: خوب من هم بودم، حال و حوصله اين حرفها را نداشتم. وقت مناسبي براي اين گفتگو نبود. تازه مي خواست دل دختر را به دست آورد…ستاره هم ريز ريز خنديد. اما آنطرف جلوه توانسته بود امضاء بگيرد از زنان جواني كه با هم براي اندكي فراغت همراه بچه هايشان به پارك آمده بودند. وقتي برايشان از ارث و ديه نابرابر گفتيم، يكي از آنها گفت: باورم نمي شود، چرا بايد ديه نابرابر باشد، آخر مگر ارزش جان ما كمتر از مردان است؟

زني آنطرف تر به ما گفت: با خشونت چه كنيم؟ همسايه ما مدام زن و بچه اش را كتك مي زند. علاوه بر دفترچه كمپين، دفترچه آموزش مقابله با خشونت خانگی را هم به او داديم. گفت مي خوانمش. ولي باور كنيد همه زنان مثل شما فكر نمي كنند. كمي هم به زنان آموزش دهيد. دفترچه را مي خوانم، بعد امضاء مي كنم.

وارد پارك بزرگ و زيبايی در همان غرب تهران شديم. خانواده ها در آلاچيق ها در كنار سفره هاي افطار نشسته بودند، ما هم همچنان كه رد مي شديم بوي كباب و جوجه يا آش را با ولع فرو مي برديم. به سوي دختر و پسر جواني رفتيم كه سرگرم بازي تنيس بودند. وقتي برايشان از كمپين گفتيم، پسر گفت: “مي دانيد زنان و دختران، ديگر مانند گذشته نيستند. آگاهي بيشتري دارند و حقوق شان را مطالبه مي كنند. آيا شما از مردان هم حمايت مي كنيد؟” گفتيم: اگر قوانين برابر باشند، روابط هم سالمتر خواهد بود، مردان هم آرامش بيشتري خواهند داشت. آنها هم امضاء كردند. 45 امضاء جمع شد…

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان