چرا باید از پس پیراهنی سپید، هی بی صدا و بی سایه بمیریم! کاش این سحر آدمی، تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند!

زن ظرف می شست، مرد پا روی پا انداخته بود و چای می خورد. زن نیم نگاهی به مرد انداخت مرد اما سربالا نکرد؛ اخبار گوش می داد. زن خسته شد، باا پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد، مرد قندش را با چای تر کرد. چسبیده بود به مبل و تکان نمی خورد. هر از گاهی کنترل را بر می داشت و صدا را کم و زیاد می کرد.

زن دستمال به دست به سالن آمد، زیر لب آرام نجوا می کرد. دستمال روی آینه کشید، آینه اما پاک نمی شد. زن بیشتر سعی کرد، باز فایده ای نداشت. لکه ای بزرگ روی آینه پهن شده بود و زن هر کار می کرد پاک نمی شد. صورتش را نزدیک آینه برد، زنی از توی آینه بیرون آمد. شکل خودش نبود. زنِ توی آینه را نمی شناخت به آرامی دستی به چین و چروک های صورتش کشید. هر روز که می گذشت کبودی لب ها بیش تر و سرخی گونه هایش کم تر می شد. آرام گفت: کاش چین و چروک های صورتم مثل لکه ی روی شیشه بود که با یک دستمال پاک می شد.

مرد کنترل را برداشت. زن لب های خشکش را به هم مالید، مرد صدای تلویزیون را زیاد کرد، زن اما چشم به آینه دوخته بود.

مجری تلویزیون اعلام کرد: «لایحه حمایت از خانواده روی میز کار مجلس.»

زن چشم هایش درشت شد.

«… نماینده تهران از بررسی مجدد مفاد لایحه حمایت از خانواده در صحن مجلس خبر داد و گفت: … .»

دستمال از انگشت های سست شده زن پایین می آمد، لبخند انگار بر لب های مرد نقش می بست.

درست است که من همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام

دست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام

درست است که طاقت تشنگی در من نیست

اما

با این همه

گمان مبر که در برودت این بادها

خواهم برید

(سیدعلی صالحی)

بهتر است هر روز به آینه نگاهی بیاندازیم. چه قدر از عمرمان گذشته؟ چه وقت دیگر زنده ایم؟ چند زن مثل زن قصه ها نفهمیدند عمر گرانشان را صرف چه کرده اند؟ چند مادر مثل همه ی مادرها، طعم تلخ هوو را چشیده اند؟ چند زن شخصیت و هویتشان با زن جوان تر و زیباتر از سوی همسرشان شکست و هیچ گاه ترمیم نیافت؟

آخر قصه ی ما را خود مانیم که می سازیم.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان