تا قانون خانواده برابر: تقدیم به خاطره شریف و روشن هاله سحابی و برای قلب متین و دردمند فیروزه صابر و فریده جمشیدی

{{11 خرداد 90}}

مرد بزرگ درگذشته است. در مراسم تدفین او که تحت شدیدترین تدابیر امنیتی برگزار می شود، دخترش را به جرم آنکه حاضر نیست عکس پدر را تسلیم کند، مضروب می کنند. به ظهر نمی کشد که خبر شهر را پر می کند: “زن بزرگ درگذشته است”. مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر*.

{{22 خرداد 90}}

مرد بزرگ از میان ما رفته است. این خبر را یک روز دیر به خانواده داده اند. مرد را چند ساعت دیر به بیمارستان رسانده اند. مرد نیازمند به درمان و رسیدگی فوری پزشکی را به جرم اعتصاب غذا کردن در اعتراض به مرگ مرد و دختر بزرگ، مضروب کرده اند. پیکر مرد را تحویل خانواده نمی دهند. از جمعیت سرگردان و داغدیده ای که در بیمارستان جمع شده اند، فیلم برداری می شود. زنی به سمت فیلم بردار فریاد می زند: “مرد بزرگ شهید شد!”. از بهار حظ تماشایی نچشیدیم که قفس باغ را پژمرده می کند*.

{{23 خرداد 90}}

تعداد کم شمار حاضران در مراسم تدفین، ساعت هاست زیر آفتاب سوزان بهشت زهرا منتظرند. پیکر را با هزاران شرط و شروط تحویل می دهند. مردم زیر چشم نافذ دوربین های رنگارنگ عکاسی و فیلم برداری و چشمان خیره مردان کوچک دوربین دار و بی دوربین، به سمت پیکر گل سرخ پرتاب می کنند. زنان و مردان عزادار علیرغم اصرار و فشار، کنار هم به نماز می ایستند. زنی از میانه جمع فریاد می زند:” مرد بزرگ، شهادتت مبارک!”. پیکر را تا قطعه 100 تشییع می شود. موتورها و موتور سواران تمام محوطه را پوشش داده اند. پیکر را که در خاک می گذارند، پسر بزرگ فریاد می زند:” بخندید! دارند نگاهمان می کنند. پدرم مثل شیر است و دارد لبخند می زند”. حاضران برای لبخند مرگ بزرگ اشک می ریزند و به خنده مردان کوچک نیشخند می زنند. هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است*.

عصر بیانیه ای بیرون می آید از شهادت 64 زندانی سیاسی بند 350 زندان اوین که گواهی می دهند مرد بزرگ توان ایستادن روی پاهای خود را نداشته، در بهداری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و از اتاق درمان بیرون انداخته شده است. آنها شهادت می دهند که مرد بزرگ کشته شده است و حاکمیت کنونی مسوول مستقیم مرگ او است. تنها درگاه خونین و فرش خون آلوده شهادت می دهد، که برهنه پای بر جاده ای از شمشیر گذشته ایم*.

{{25 خرداد 90}}

همسایه ها از خانواده حمایت کرده اند و سعی کرده اند از ورودشان به خانه جلوگیری کنند. با این حال کوچک ها ریخته اند منزل خواهر مرد بزرگ، مراسم افطار را بهم زده اند، غذاها را برگردانده اند و خانواده ها را تهدید کرده اند که نباید مراسم مسجد را برگزار کنند. آنکه بر در می کوبد شباهنگام، به کشتن چراغ آمده است*.

{{26 خرداد 90}}

مسجد اعظم قلهک را بلد هم نباشی می توانی از تجمع مردان کوچک پیدایش کنی. می توانی نگاه رنجیده فیروزه را ببینی که دم در ایستاده و لبخند بی جان مینو را و چشمان سرخ نرگس را. می توانی زنان کم سال و پرسال زیادی را ببینی که جمع شده اند تا در مراسم مرد بزرگ که تحت شدیدترین تدابیر امنیتی برگزار می شود، شرکت کنند. می توانی کوچواری شان را آشکارا ببینی وقتی مردم را از خواندن فاتحه با صدای بلند باز می دارند. وقتی پلیس های خانم با درجه هایی که روی مقنعه شان جا خوش کرده، می نشینند درست وسط جمعیت زنانه و نگاهشان را مدام می دزدند. وقتی تریبون را غصب می کنند و وقتی دم در ورودی مسجد از صورت عزاداران با دقت فیلم برداری می کنند. آنک قصابانند، بر گذرگاه ها مستقر، با کنده و ساتوری خون آلود*.

{{27 خرداد 90}}

من به هیچ یک از احزاب و گروه های مبارز پیش از انقلاب تعلق خاطر ندارم. اصلا این خاصیت نسل ماست که به هرچه که در یک بسته بندی ثابت و تغییرناپذیر ارائه شود، معترض است و بر هر ایدئولوژی و ایسمی می شورد. نسل من با تندروی، بنیادگرایی و جزم اندیشی میانه ای ندارد. نسل من می خواهد ببیند، بشنود، لمس کند و برگزیند. نسل من از مرام چریکی روی گردان است، از خشم انقلابی و اعدام می گریزد، از حذف مخالفان خوان ها هراس دارد و از جنون، قلع و قمع، خشونت و خودی و غیرخودی بیزار است. نسل من برای اولین بار در تاریخ این مملکت دارد دست و پا شکسته مدارا را تمرین می کند. مشق مبارزه بی خشونت می کند و انشای “جهان دیگری هم ممکن است” را می نگارد. نسل من که میراث دار تمام مبارزان پیشین است، از میان مبارزه با نفرت و مبارزه برای عشق دومی را برگزیده است. “مبارزه برای عشق” و این چیزی که مردان بزرگ و دختر بزرگ به پای آن سر نهادند و بر جریده عاشقان آزادی، جاودانه شدند. که عشق پناهی گردد. پروازی نه، گریزگاهی گردد*.

* تیتر و کلیه اشعار از شاعر گرانقدر نامی، احمد شاملو است.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در مدافعان حقوق برابر