مشیانه– سعیده جعفرپور: این روزها بازار فیلم‌های روز سینمای ایران داغ است؛ از «من سالوادور نیستم» گرفته تا «بادیگارد» و «ابد و یک روز» و… .

در سالن سینما، وقتی به تماشای فیلم «من سالوادور نیستم» نشسته‌ام، مردم را می‌بینم که از خنده ریسه می‌روند. زن و مرد و بچه، همه باهم، قهقهه می‌زنند. اما آنچه در این فیلم ما را تا حد اشک‌ریختن می‌خنداند، چیست؟

نقش اول فیلم مرد مثبتی است که به‌رغم فقیربودنش، پول کلانی را که پیدا کرده است بی‌کم‌وکاست به صاحبش برگردانده است و از همین بابت، هدیۀ سفر به برزیل را دریافت می‌کند. ما دلهرۀ دائمی زن را از خیانت همسرش می‌بینیم، به‌طوری‌که زن هر شب راجع‌به خیانت مرد خواب می‌بیند. مرد هرچند با خشم اعتراض می‌کند، جملاتی می‌گوید که نشان می‌دهد حداقل از تصور این موضوع بدش نمی‌آید؛ ازآنجاکه می‌خواهد بداند زنانی که همسرش در خواب با او می‌بیند، آشنا یا زیبا هستند یا نه! بعدها در برزیل می‌بینیم که با انگیزه‌های ظاهراً خیرخواهانه و بدون اطلاع همسرش، به صیغه هم فکر می‌کند. نقش اول فیلم مردی سنتی و مذهبی ایرانی است که ما به نگرانی‌هایش دربارۀ اینکه مبادا دخترش نوشیدنی بخورد یا صحنۀ جفت‌گیری میمون‌ها را در قفس باغ‌وحش ببیند، می‌خندیم. مرد نگران این است که زنان خارجی را با پوششی کمتر از پوشش معمول ایران یا با پوشش طبیعی خودشان در کنار دریا ببیند.

نگرانی دائمی زن برای ازدست‌دادن همسرش، آن‌هم با خیانت، و نگرانی دائمی مرد برای حفظ «ناموسش» از همۀ «نبایدها» موضوع همۀ آن صحنه‌هایی است که جمعیت حاضران با صدای بلند به آن‌ها می‌خندند. ترس مرد از اینکه توجه زن خارجی به او به رابطۀ نامشروع و آن‌هم بدون رضایت وی بیانجامد، صدای خنده‌ها را به اوج می‌رساند.

باید از کارگردان فیلم تشکر کنم که به ما نشان می‌دهد چقدر برخی تفکرات و رفتارهای رایج ما که اتفاقاً تبلیغ و تأیید هم می‌شود، فقط «خنده‌دار» است.

××××××

در فیلم «بادیگارد» همسر نقش اول فیلم زنی است خودساخته، قوی، بامحبت، مستقل و شاغل، مادری مهربان و همسری دلسوز. او زنی است که به انتخاب دخترش برای انتخاب همسر، هرچند با ارزش‌های شخصی خودش متفاوت است، احترام می‌گذارد و قاطعانه لزوم این احترام را به همسرش هم یادآوری می‌کند. اما نقش اول فیلم، حیدر، مردی است ارزشی. فردی است که می‌دانیم کارگردان او را تأیید می‌کند، هم عقایدش، هم رویکردش، هم درستکاری‌اش و هم تمام مبارزاتی را که علیه فساد و تحریف کرده و می‌کند. این مرد معقتد درستکار بعد از اینکه خواستگار شرط دخترش برای تغییر شغل را می‌پذیرد، فقط یک جمله می‌گوید: «من به مردی که شغلش رُ بازیچۀ زنش کنه، دختر نمی‌دم.» پیش‌تر در فیلم می‌بینیم که نظر حیدر، پدر دختر، برای خواستگار مهم است؛ اما وقتی خواستگار، احمد، نهایتاً تصمیم خودش را برای زندگی طبق شرط دختر و باتوجه‌به توانایی‌ها و نگرانی‌های منطقی مریم، دختر حیدر، می‌گیرد، این مرد درستکار آن را رد می‌کند. چرا؟ چون شغلش را با نظر زنش تغییر می‌دهد. این نظرِ مردی است که خودش همسری دارد که تصریح می‌کند «انتخاب کرده است» همسری با شغلی پرخطر داشته باشد. زنی دارد که اندیشه‌ها و ارزش‌هایی شبیه به باورهای او دارد. نقدی که به تصمیم خواستگار وارد می‌کند، ظاهراً نقد به سستی عقیدۀ او است؛ چون شغل برای حیدر صرفاً نوعی وظیفه نیست، بلکه اعتقاد او است. اما چرا در این میان، منِ زنِ حاضر در تماشاچیان از شنیدن این جمله تحقیر می‌شوم؟ از خودم پرسیدم اگر یک زن این جمله را به دخترش بگوید که «دختری که شغلش را بازیچۀ شوهرش کند، سست‌عقیده است.» بازهم همین‌قدر ناراحتم می‌کند؟ می‌بینم ناراحت نمی‌شوم؛ چون اصولاً در این تفکری که حیدر دارد، چنین چیزی مطرح نمی‌شود. در تفکر حیدر اینکه دخترش شغل خواستگار را به‌رغم دشواری و خطرناکی‌اش بپذیرد، حتی تحسین‌برانگیز است. اول به این دلیل که شغل خواستگار هم‌راستا با ارزش‌های اوست و بنابراین، اصالتاً شغل درستی است. دوم به این خاطر که تصور می‌کند زنش توانسته است، پس دخترش هم می‌تواند. سوم هم اینکه اصولاً اینکه زن خودش را با شغل مرد تطبیق دهد، خیلی هم چیز خاصی نیست، بلکه حتی طبیعی است؛ اما برای یک مرد تطبیق شغلش با نظر همسرش نپذیرفتنی است. در نظر حیدر اینکه زنش توانسته سال‌ها را هر شب و روز با ترس مواجه‌شدن با جنازۀ شوهرش سر کند، امری طبیعی است.

واکنش دختر کوچک خانوادۀ حیدر به «نه‌گفتن» مریم به احمد جالب است. او می‌گوید: «من اگه جای مریم بودم، حتماً حتماً با احمد عروسی می‌کردم.» و من ازخودم می‌پرسم: «چرا؟» این دختربچه هنوز تصوری از ارزش‌ها و عقاید ندارد؛ اما نگرانی‌های دائم مادرش را با شغل پدرش دیده است، چه چیزی باعث می‌شود او چنین آرزومندانه چنین جمله‌ای بگوید؟

××××××

در فیلم «ابد و یک روز» که فیلمی اجتماعی راجع‌به خانواده‌ای با پسران معتاد و دختران سربه‌راه است، چند زن می‌بینیم که واکنش‌های مختلفی به اعتیاد مردان خانواده نشان می‌دهند.

مادر خانواده که ازکارافتاده و بیمار است، پذیرای وضع موجود و حتی به‌نوعی حمایت‌کننده و تقویت‌کننده است و برای مصرف پسری که ترک نکرده است، دور از چشم بقیه، شیشه مخفی می‌کند.

دختران خانواده که یکی‌شان از این وضع بیمار است، اما آگاه و خشمگین، یا بیرون از خانه است یا زیر پتو و می‌بینیم که مرتب داروی اعصاب مصرف می‌کند. او می‌داند که این وضع درست نیست و مهم‌تر اینکه می‌داند ازدواج صرفاً به‌قصد فرار از این اوضاع هم درست نیست؛ اما همین‌جا متوقف شده است. او چندان حرف نمی‌زند. بااینکه از وضع افراد خانواده و مخصوصاً خواهر «فداکار»ش به‌خوبی اطلاع دارد، جز به‌ضرورت و در خشم زبان باز نمی‌کند.

دختران بزرگ‌تر ازدواج کرده‌اند و طلاق گرفته‌اند. یکی‌شان پسری دارد که او هم، به‌رغم جثه‌اش، ضعیف است و با خودزنی دنبال کسب اعتبار پیش لات‌ها است. این دو دختر با مویه‌های مادر و فریادهای برادرشان که بهترین راه فرار از این گندی که برادرها به خانواده زده اند، ازدواج است موافق‌اند. آن‌ها موافق‌اند که ازدواج حتی اگر بد هم باشد، خودت هستی و مشکلات خودت و ازدواجت، نه در کشمکش دائمی با مشکلات ناشی‌از اعتیاد برادارن. انگاری خود این اجبار به ازدواج و تحمل ازدواج بد از عواقب اعتیاد برادرها نیست!

و دختری که کارگردان و ظاهراً جامعه او را تأیید می‌کنند، دختری است که می‌ماند و در نوعی وابستگی متقابل شدید از عشق خود می‌گذرد. فشار و ناراحتی فداکاری‌های او روی دوش همۀ خانواده است و همه به‌نوعی با طعنه و متلک و تمسخر و با اشارۀ انگشت اتهام فداکاری‌هایش را بر سرش می‌کوبند. دختری است که وقتی از خانه بیرون می‌رود همه ناراحت‌اند و خانه تاریک می‌شود و وقتی برمی‌گردد، هرچند واکنش‌ها متفاوت است، خانه روشن می‌شود. دختری است که کار می‌کند، تلاش می‌کند و تمام مسیر زندگی‌اش را با خانوادۀ بیمار و ناکارآمدش گرده زده است. هرچند می‌بیند برادر بزرگش، برای تأمین سرمایه و توسعۀ مغازه‌اش، او را به خانواده‌ای افغان رسماً و عملاً و واقعاً فروخته است، فقط به یک نگاه بسنده می‌کند. او می‌رود و بازمی‌گردد. دختری است که در فریادهای برادر معتادش تصریح می‌شود باید بماند تا به مادرش غذا بدهد، چون بقیۀ بچه‌ها از ترس بردن مادرشان تا دستشویی، به او غذا نمی‌دهند. فیلم به ما می‌فهماند که دختر بهتر است بماند تا برادر کوچک‌ترش که اتفاقاً باهوش و بااستعداد است، درس بخواند و ترک تحصیل نکند؛ پسری که نه به آغوش و حمایت برادرانش، بلکه به بودن و ماندن خواهرش، یا حتی رفتن با او، دلگرم است. او دختری است که نه آن‌ها که می‌گویند «برو» گزینه‌ای جز ازدواج اجباری پیش پایش می‌گذارند و نه آن‌ها که می‌گویند بمان، در آن مصلحتی برای خودش مطرح می‌کنند. او دختری است که باید بماند تا «فداکاری» کند و این ارزشمند نشان داده می‌شود؛ ارزشی که همیشه یک پای محک زنان در جامعۀ سنتی است. محکی که می‌گوید: «او زنِ زندگی است.»

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان