شرق: در روزهای آغازین سال ٢٠١٥میلادی، رسانه‌های جهان یکدست مشغول پوشش‌دادن یا پنهان‌نگه‌داشتن اقسام مختلف خشونت در اقصی نقاط جهان‌ هستند. خشونت، امری عینی و متقن که به فراخور مصلحتی فرادست، در مواردی به‌صورت اغراق‌شده به آن پرداخته می‌شود و در موارد بسیار بیشتری مسکوت می‌ماند. ترور، وحشت‌افروزی و خشونت در عرصه عمومی هرقدر هم که موردانکار و غفلت رسانه‌ها واقع شود و هرقدر هم در برخی رسانه‌ها به حاشیه رانده شود، اما باز در قیاس با خشونتی که در حوزه خصوصی واقع می‌شود، به سهولت قابلیت عیان و علنی‌شدن دارد.

در جهانی این‌چنین غرق در مظاهر سرکوب و انواع خشونت روانی و فیزیکی، در وضعیتی که صاحبان قدرت و اربابان رسانه همواره در حال به‌حاشیه‌راندن اقلیت‌ها و تضییع حقوق‌شان هستند، چگونه می‌توان اطمینان حاصل کرد که در مقیاس خرد و در سطح روابط میان‌فردی، الگوی فوق تکرار نمی‌شود؟ آیا صرفا یک پیش‌فرض شناختی منجر به مصون‌دانستن ساختار خانواده، روابط همسری و روابط عاشقانه از الگوی روابط فرادست-فرودست و خصمانه نیست؟ نگاهی به آمار خشونت خانگی تقریبا در تمام کشورهای جهان باور به اینکه در روابط عاشقانه، همسری و خانوادگی امکان وقوع خشونت کمتر است را  سخت ناممکن می‌کند.

اما خشونت چیست و در گفتمان مردسالار جامعه و قانون چطور عیان می‌شود؟ طبعا آخرین حلقه خشونت و عینی‌ترین آن خشونت فیزیکی است؛ خشونتی که با ردی بر بدن، می‌تواند قربانی را به ساحت نمادین معرفی کند. نشان‌ به نشان این کبودی، خشونتی واقع شده است، اما به حتم خشونت فیزیکی نه‌ تنها شکل خشونت و نه مهم‌ترین شکل آن است. قانونگذار اما پیش از آن، خشونتی نمی‌شناسد و طبعا پیگیری آن را هم بر خود ملزم نمی‌شمارد، درنهایت هم با ارجاع خشونت فیزیکی به پزشکی قانونی به‌عنوان نهاد پیونددهنده بدن با قانون، رنج بی‌نام قربانی را در قالب کلماتی نه‌چندان پرمعنا مستند می‌کند: کبودی، کوفتگی. مساله پرداختن به خشونت در روابط صمیمانه از بعد روانی، اما به نظر پیچیده‌تر و در عین حال اساسی‌تر می‌رسد. مضروب‌شدن در نزاع خیابانی از سوی غیری که منافعش با منافع فرد در تعارض است یا مورد خشونت قرار گرفتن در دعوای خیابانی اساسا معنای سمبلیک و متفاوتی دارد با زخمی که از طرف فردی نزدیک بر تن و روح یک انسان نقش می‌بندد. پیچیدگی این وضعیت هم از آن رو افزون است که هیچ ناظری (نه شرعا و نه قانونا و نه ناظری اخلاقی) حوزه خصوصی را نمی‌نگرد، هیچ چشم خیره‌ای رفتار خشونت‌ورز را قضاوت نمی‌کند، خشونت، مستمر و حتی گاهی کم‌شدت تا مرز اضمحلال روانی هر دو طرف درگیر در خشونت پیش می‌رود. در جامعه‌ای که خشونت، هدف گرفته نشده، تقبیح نمی‌شود و به‌عنوان مشکلی اساسی تلقی نمی‌شود و در سطح کلان شهروندان از سویی در حوزه خصوصی تحت‌کنترل‌ هستند و از سوی دیگر به‌شدت تنها و امکان مددجویی و درمان‌جویی از نهادهای اجتماعی و مدنی وجود ندارد، شاید به‌آسانی نشود در یک رابطه خشونت‌زده قربانی را تشخیص داد. این به این معنی نیست که خشونت‌ورز از قربانی خشونت قابل تفکیک نیست.

سیستم آموزشی و رسانه‌های جمعی خشونت را نه‌تنها به عنوان یک مشکل مطرح و تقبیح نمی‌کنند، مواجهه با آن را آموزش نمی‌دهند و تلاشی در جهت فرهنگ‌سازی برای درمان‌جویی انجام نمی‌شود، بلکه در مواردی خشونت در رسانه به عنوان امری معمولی و بخشی از زندگی بازتاب پیدا می‌کند و تنها رویکرد مواجهه با آن در حوزه خصوصی و چه‌بسا در مواردی در حوزه عمومی انکارکردن و نادیده‌گرفتنش است. در چنین شرایطی چه‌بسا خود فرد خشونت‌ورز این رفتار را به عنوان بخشی از زندگی طبیعی و نه مشکل و حتی بیماری، قلمداد می‌کند.

قربانی هم در ساختاری که دلبستگی‌های عاطفی، وابستگی روانی و گاهی اقتصادی و کارکردهای عرف مانند آبروداری، پنهانکاری را تقویت می‌کند، شاید تنها راه پیش پایش را سازگارکردن خود با خشونتی که بر او روا می‌رود، می‌بیند. در چنین فضایی گویا هر دوطرف درگیر در مناقشه در مقیاسی کلان‌تر قربانی فرهنگ و سیستم آموزشی هستند؛ طرفینی که هردوخشونت را به عنوان مشکلی که باید با آن مقابله کرد، به رسمیت نمی‌شناسند و اگر هم بشناسند، هرگونه مددجویی اجتماعی و حرفه‌ای و جست‌وجوی درمان‌های روانشناختی راه‌حل چندان آشنا و در دسترسی برایشان نخواهد بود.

مساله، در روابط انسانی و میان‌فردی، سیاه‌وسفیدکردن فضا و تعیین مقصر نیست، بلکه نشان‌دادن، به‌رسمیت‌شناختن و برجسته‌کردن خشونت، به شکلی جدی و مستمر است. در نبود هرگونه آموزش و تمرین علنی برای رابطه با جنس مخالف، حتی شهروندان بالغ جامعه در تجربه روابط صمیمی خود را در وضعیتی به غایت نو و آموخته‌نشده خواهند یافت؛ وضعیتی که به فراخور طبیعتش می‌تواند آبستن تنش باشد و زیستن در جامعه‌ای در حال‌گذار و تا این حد درگیر تنش‌های متنوع طبقاتی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، ارزشی و اخلاقی طبیعتا بر حدت تنش‌ها در روابط میان‌فردی می‌افزاید.

نگاهی واقع‌گرایانه به این وضعیت پیچیده عینی نشان می‌دهد گرفتارنیامدن یا گرفتارنماندن در یک وضعیت دوگانه فرادست/فرودست و خشونت‌زده محصول آگاهی و تمرین و تغییر پیش‌فرض‌های شناختی خواهد بود هرچند در مواردی، تغییر مختصات عینی زندگی قربانی و مورد حمایت قرارگرفتن توسط قانون و نهادهای اجتماعی بلاشک شرط ضروری برای کنترل‌کردن و پایان‌دادن به معضل خشونت است.

این یادداشت، تلاشی برای دوباره و از نزدیک نگاه‌کردن به وجوهی از زندگی خصوصی است که شاید خیره در آنها نگریستن کار راحتی نباشد.

بسیارند افرادی که روایت غیرواقعی‌شان از زندگی خصوصی این است که هرگز نه خشونت کرده‌اند و نه مورد خشونت بوده‌اند. این، البته کاری است ساده، اما دفاعی؛ روبرگرداندن از گردابی که از حوزه عمومی به خصوصی و برعکس در رفت‌وآمد است و دیر یا زود تمام ابعاد زندگی فردی و اجتماعی ما را آلوده خواهد کرد مگر که چاره‌ای اندیشیده باشیم، دردی را درمان نخواهد کرد. اما مواجهه با خشونت، تقبیح و حذف آن بدون به رسمیت‌شناختن آن به عنوان یک مشکل امکانپذیر نخواهد بود.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان