ایران وایر:«ستاره» یک قربانی آزار جنسی در محل کار است. محل کاری که یک کارگاه کوچک زیر­زمینی یا تولیدی دور­افتاده در نقطه­ پرتی از حومه شهر نبوده بلکه یک وزارت‌خانه دولتی‌ است با ده‌ها ناظر، بازرس و چشم مراقب.

می گوید: «گاهی وقت‌ها واژه‌ها خیلی کوچک‌اند برای توضیح آن‌چه از سرم گذشته.»

وقتی تماس می­گیرم در ابتدا راضی نمی­شود حرف بزند. می­گوید دیگر ازدواج کرده و چهار ماهه باردار است. نمی­خواهد آن روزها را به خاطر بیاورد؛ روزهای دل‌شوره و اضطراب. روزهایی که از شدت ترس و احساس گناه، هر شب تا صبح خوابش نمی­برده. شرم از این که مجبورمی­شده درست روبه‌روی محراب نمازخانه و وقتی که همه­ همکاران در پناه امن خانه­هاشان تن به آرامش سپرده‌اند، در محضر خدا برهنه شود و چشم­هایش را ببندد و ذهنش را جایی دورتراز دست حریصی ببرد که روی برجستگی­های تنش پایین و بالا می­رفته. یادآوری شرایط آن سال‌ها هنوز هم مضطربش می­کند: «من تمام این سال‌ها به خاطر گذشته­ام رنج برده­ام. گاهی وقت­­ها فکر می­کنم چرا تن دادم؟ چرا نشوریدم؟ حالا می­فهمم فقر با همه سیاهی‌هایش بهتر از زندگی در سایه احساس گناه و دلتنگی است.»

 با وجود گذر این همه سال، با اولین جمله­ها هق‌هق گریه امانش نمی­دهد. آن‌چه می خوانید روایت ستاره است؛ زنی که مثل هزاران زن دیگر در محل کار مورد آزار جنسی قرار گرفته:

«ده سال از این ماجرا گذشته. خانواده­ام در شرایط مالی بسیار بدی بودند. من و پنج خواهر و برادر دیگرم در یک خانه بلوکی 48متری در”محمدآباد” کرج زندگی می­کردیم. پدرم سرایدار یک باغ بزرگ میوه بود. فصل برداشت میوه، همه ما به پدرم کمک می­کردیم اما بی­فایده بود. فقر و نداری امان‌مان را بریده بود. کل خانه ما از یک اتاق با روکش سیمانی درست شده بود که با یک پرده به دو قسمت تقسیمش کرده بودیم و مادرم آن ور پرده آشپزی می­کرد. یعنی آشپزی که چه عرض کنم، با پیاز و سیب زمینی­ها ورمی­رفت.

من دختر زیبا و درس‌خوانی بودم. با این که بسیار فقیر بودیم اما سر و وضعی امروزی و مرتب داشتم. به هر حال، خوش­سر و زبان بودم و معاشرت اجتماعی موفقی داشتم. همان سالی که دیپلم گرفتم در دانشگاه دولتی پذیرفته شدم و ازهمان زمان تصمیم گرفتم شرایط خودم و خانواده­ام را تغییر بدهم. دانشجوی زبده دانشگاه بودم و از سوی یکی از استادانم که در این سازمان کار می­کرد دعوت به کار شدم. قرار شد مدتی را در آن جا کارآموزی کنم و وقتی کار را یاد گرفتم تا زمان گرفتن مدرک تحصیلی، به طور نیم­وقت مشغول به کار شوم. ولی هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود که کلیه بخش­های آن اداره مشتاق بودند که مرا به عنوان نیرو جذب کنند. از آن جایی که از خودم ذوق و کوشش زیادی نشان می­دادم تصور کردم به دلیل این که کوشا و وقت شناس هستم مدیران بخش­های مختلف خواهان کار کردن من در بخش زیر مجموعه خودشان هستند اما زمان زیادی نگذشت که فهمیدم زیبایی ظاهری من منجر به این واکنش­ها شده است.

یک روز که کارتابل به دست، پشت دراتاق مدیربخش ایستاده بودم تا از او امضا بگیرم، مکالمه او با مدیرمیانی بخش دیگری را شنیدم که می­گفت فلانی رو رد کن بیاد سمت من. خیلی تیکه خوبیه، من ترتیبش رو بدم.آن وقت رییس خودم با خنده زننده‌ای جواب داد مگه خودم مچلم؟ مشکل این جا بود که رییس من معتمد همکاران بود؛ مرد وجیهی که یک «حاج آقا»ی به تمام معنا بود. پسر بزرگش را تازه داماد کرده بود و کل یک وزارت‌خانه درمراسم دامادی پسرش با هیجان شرکت کرده بودند.

مدت زمان زیادی به راه‌های برون­رفت از آن شرایط فکر کردم. تا مغز استخوانم احساس توهین شدگی می­کردم. راه‌کارهای زیادی به ذهنم می­رسید؛ این که به مدیر کل یا حتی وزیرنامه­ای بنویسم و هشدار بدهم. اما آن‌ها حتی اسم مرا هم نمی­دانستند. مطمئنا حرف همکار دست­نشانده خودشان را بیش‌تر از من باور می­کردند. شب‌ها تا صبح گریه می­کردم. از فردای شنیدن این جمله­ها، سنگینی نگاه هیز و چشم­چران رییسم را حس می­کردم. جوری نگاهم می­کرد که تمام مدت فکر می­کردم برهنه‌ام. دلشوره داشتم. احساس ناامنی می­کردم. هر بار که می­خواستم به اتاقم که در یک راهروی مشترک و در مسیر دفتر او بود بروم، به بهانه­های مختلفی خودش را به راهرو می­رساند و به شکلی باعث تماس بدنی با من می­شد. خودش را به تنم می­مالید و من احساس اشمئزار می­کردم. تماس آهسته دستش را هنوز به خاطر دارم و نوازش انگشت شصت و اشاره‌اش وقتی که می­خواست نامه‌ای را به من تحویل بدهد و من به خوبی می­فهمیدم این تماس­های مکرر کاملا آگاهانه وعامدانه است. اما به تنها چیزی که حتی فکرش را هم نمی­کردم از دست دادن کارم بود. قواعد اخلاقی به معنای صفر درجه برآن جا حاکم بود و من طعمه خوب و محتاجی بودم.

بعدازظهرها به بهانه­های متفاوتی سر راهم سبز می­شد و اصرار می­کرد که مرا برساند. من مطمئن بودم که این لطف را به عنوان همکار انجام نمی­دهد.کسی که حاضر نمی­شد یک چای و قند اضافه برای صبحانه سایرهمکاران تخصیص بدهد و از آن‌هاماهانه حق چای می­گرفت چطور این همه به من لطف داشت؟

تنها چیزی که مرا به ماندن در آن فضا ترغیب می­کرد، فکر دریافت پولی بود که پایان هر ماه می­گرفتم و با آن به وضع خودم و خانواده­ام سروسامان می­دادم. هزینه تحصیل و ایاب و ذهابم را تامین می­کردم و کتاب­های دانشگاه یا کپی جزوه‌هایم را می­خریدم.

یک روز قرار شد برای مجلس ختم پدر یکی از همکاران شرکت کنیم. من و رییسم در تقسیم­بندی ماشین­هایی که راهی مجلس ختم بودند کنار هم افتادیم. تمام مدت مسیر بهشت زهرا ساق پایش را به ساق پای من چسبانده بود. این در حالی بود که فقط ما دو نفر روی صندلی عقب حضور داشتیم. من دلشوره داشتم ولی می­ترسیدم خودم را عقب بکشم و راننده اداره متوجه شرایط موجود بشود. شرم و حیا داشت مرا می­کشت. می­ترسیدم اگر در مقابل این درخواست­­ها امتناع کنم کارم را از دست بدهم.

سکوت من او را جری­تر کرده بود. به اصرار مرا بعد ازظهر­ها نگاه می­داشت. بوی تن و رفتارش برایم مشمئزکننده بود. دیگر آن جا را دوست نداشتم. اشتیاقی برای آن کار نداشتم. اما ترس از بی‌کاری فلجم کرده بود. از بی­پولی وحشت داشتم. از این که حتی کرایه مینی بوس کرج تا تهران را از دست بدهم. دقیقا زمانی که آزارها به اوج خود رسیده بود با ورود یک طعمه جدید، نگاه او از من برداشته شد. این بار زن زیبایی برای حساب‌رسی دفاتر برای مدت چند ماه به آن اداره منتقل شده بود. همان روزها زمزمه استخدام حساب‌دار جدید همه جا دست به دست می­شد و خانم تازه وارد هم که از شوهرش جدا شده و سرپرستی دو کودک خردسال را بر­عهده داشت در پی استخدام شدن بود. عصر همان روز وقتی همکار جدید و آقای رییس را سوار بر ماشین مراد در حال رفتن به مقصدی نامعلوم دیدم با خودم فکر کردم با سکوتم دارم به تمام زنانی که ممکن است از رهگذر احتیاج از این اداره عبور کنند ستم می­کنم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که بهتر است مراتب بالاتر را از آزار و اذیت فردی که گاهی پیش‌نماز اداره هم می‌شد، مطلع کنم. چند روز طول کشید تا نامه‌ای به مدیر کل نوشتم. متون عاشقانه و وقیحانه او را هم ضمیمه­ نامه خودم کردم. تصور می کردم به این شکل آزارها را پایان داده­ام اما نمی­دانستم این تازه ابتدای ماجرا­ست.

چندین بار مرا برای توضیحاتی بردند و آوردند و البته از سوی او تهدید شدم که به همه خواهد گفت که من مشکل اخلاقی داشته و این من بوده­ام که این رابطه را شروع کرده و برای او دام انداخته­ام و حتی تهدید به اخراج شدم اما او را از آن اداره به اداره دولتی دیگری که اتفاقا موقعیت بهتری هم داشت مامور کردند. بهتر است بگویم به او ترفیع شغلی دادند.

ماجرا همه جا پیچید. نگاه دیگران معنا­دار شده بود. وقت خوردن نهار کسی حاضر نمی­شد کنارم بنشیند. همه مرا یک متهم می­دیدند نه یک شاکی. از نگاه دیگران، من زنی بودم که “نخ” داده بود. یعنی لابد با رفتارم آبروی یک مرد کاملا آبرومند و مومن را به باد داده بودم. همکاران مرد اداره بیش‌تر ازهمکاران زن با هم احساس هم‌دردی می­کردند. به هر حال، زن‌ها حاضر نبودند مرا ببخشند. مدام سر در گوش هم داشتند و پچ پچ می کردند. شاید به نظرشان بهتر بود من در مقابل آن آزارها سکوت می­کردم.

در نهایت هم یک روز همسرش که کمابیش آوازه این اتفاقات به گوشش خورده بود برآشفته وارد شد و در راهرو اداره هر آن چه را که به ذهنش می­رسید، نشخوار کرد و رفت و من ماندم و پاسخ این سوال که اساسا گناه من چه بود؟ مورد آزار قرار گرفته بودم و وقتی متوجه شدم سکوتم کار انسانی و درستی نیست و ممکن است به دیگران آسیب بزند، سکوتم را شکستم. اما حالا این عرف بود که نمی‌خواست دست از سرم بردارد. آن‎ها یک قربانی ساکت را بیش‌تر می­پسندیدند.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
بارگذاری بیشتر در تیترخوان زنان